دو چهره‌ی حماسه: آخیلوس و اودیسئوس

کهن‌الگوهای قهرمانی در جهان هومری

درآمد

در میان انبوهِ شخصیت‌هایی که ایلیاد و ادیسه را در خود جای داده‌اند، دو چهره بیش از همه در ذهنِ خواننده می‌مانند: آخیلوس، قهرمانِ خشمگینِ ایلیاد که مرگ را با آغوشِ باز می‌پذیرد تا نامی جاودان از خود بر جای گذارد، و اودیسئوس، سرگردانِ خردمندِ ادیسه که با تدبیر و شکیبایی، راهِ بازگشت به خانه را از میانِ هزاران خطر می‌گشاید. این دو، نه تنها محورِ روایتِ دو حماسه‌ی بزرگ، که نماینده‌ی دو گونه‌ی متفاوت از قهرمانی در جهانِ کهن هستند: یکی تمامِ هستیِ خود را در لحظه‌ای از جنگ و افتخار فشرده می‌سازد و دیگری با انعطاف‌پذیری و زیرکی، از هر مانعی عبور می‌کند تا به جایگاهِ خویش بازگردد. آخیلوس و اودیسئوس، هرچند در نگاهِ نخست در دو سویِ یک طیف قرار می‌گیرند، اما در ژرفایِ روایت‌هایِ خود، هرکدام به گونه‌ای با پرسش‌هایِ بنیادینِ هستی – مرگ و زندگی، هویت و جاودانگی، وفاداری و فریب – درگیرند و پاسخ‌هایی که به این پرسش‌ها می‌دهند، تا امروز در فرهنگِ غربی بازتاب یافته است.

آخیلوس: قهرمانِ شتاب‌زده‌ی مرگ‌آگاه

آخیلوس را بیش از هر چیز با تندپایی می‌شناسیم؛ لقب‌هایی چون «تندپای» و «پرشتاب» در سراسرِ ایلیاد او را همراهی می‌کنند و این شتاب، نه تنها در گام‌هایِ او، که در تمامیِ سرنوشتِ او نقش بسته است. اما شاید دقیق‌ترین و ژرف‌ترینِ لقب‌هایی که به آخیلوس تعلق می‌گیرد، واژه‌ای است که مادرش تتیس، بارها و بارها در گفت‌وگوهایِ خود با او، با زئوس و با هفائستوس به‌کار می‌برد: «اوکوموروس» (ōkumoros) که از دو بخشِ «اوکوس» (تند، شتابان) و «موروس» (سرنوشت، مرگ) ساخته شده است. این واژه که در فرهنگِ لغت‌ها «زودمیر» معنی شده، در واقع معنایی فراتر دارد: «کسی که سرنوشتِ او شتابان‌ترینِ سرنوشت‌هاست»؛ «کسی که راهِ او به سویِ مرگ، از همگان تندتر است». جالب آنکه این واژه در جای‌جایِ حماسه، جز در موردِ آخیلوس، تنها به تیرهایی که می‌کشند و در ادیسه به خواستگارانِ پنه‌لوپه که همگی محکومِ مرگ‌اند، نسبت داده می‌شود. بنابراین، «اوکوموروس» لقبی است که میلمن پری آن را «بافت‌دار» می‌خواند؛ یعنی لقبی که همیشه در جایگاهِ رواییِ خود معنا می‌یابد و در موردِ آخیلوس، تمامیِ هستیِ او را در خود خلاصه می‌کند: قهرمانی که زندگی‌اش در کوتاه‌ترین زمان ممکن فشرده شده است و تندپاییِ او، ابزاری است برای گرفتنِ جانِ دیگران در همین مسیرِ شتابان.

این زندگیِ فشرده، ریشه در اسطوره‌ی آفرینشِ خودِ آخیلوس دارد. در سروده‌هایِ پیندار (ایستمیا ۸) می‌خوانیم که تتیس، مادرِ آخیلوس، می‌توانست همسرِ زئوس شود و پسری جاودان از او بزاید که جایگاهِ زئوس را در سلسله‌مراتبِ کیهانی تصاحب می‌کرد، همان‌گونه که خودِ زئوس بر پدرش چیره شده بود. اما تمیس، الهه‌ی نظمِ کیهانی، هشدار داد و زئوس را از این پیوند برحذر داشت. بدین سان، تتیس «برخلافِ میلِ خود» به همسریِ پلئوسِ فانی درآمد و سرنوشت‌اش این شد که پسری زاید که با دستانی چون آرس و سرعتی چون صاعقه، اما نه جاودانه، در جنگ کشته شود. آخیلوس خود در ایلیاد، در نخستین گفت‌وگویِ خود با مادرش، به این سرنوشتِ فشرده اشاره می‌کند: «چون مرا برایِ زندگیِ کوتاه به دنیا آوردی، زئوس باید به من ارج و احترام (تیمه) می‌داد.» تتیس جاودانگیِ پسر را فدایِ حاکمیتِ زئوس کرده است، پس زئوس باید این فداکاری را با ارجی درخور، تا زمانی که آخیلوس زنده است، جبران کند. همین سرنوشتِ شتابان، پارادوکس‌هایی در اسطوره‌هایِ آخیلوس پدید آورده است: چگونه او که جنگِ تروا ده سال به طول انجامید، پیش از پایانِ جنگ صاحبِ پسری بالغ به نام پیروس (نئوپتولموس) شد که پس از مرگِ او به میدانِ نبرد آمد؟ پاسخ در شتابِ بی‌مانندِ سرنوشتِ او نهفته است؛ فرزندِ آخیلوس نیز در همان گامِ تندِ پدر، به سرعت به بلوغ رسید.

در ایلیاد، آخیلوس از سرنوشتِ خود آگاه است و همین آگاهی، او را از دیگر قهرمانان متمایز می‌کند. مادرش در کتابِ نهم، دو راه پیشِ رویِ او می‌گذارد: یا زندگیِ دراز و بازگشتی بی‌آوازه، یا مرگی زودهنگام در تروا و آوازه‌ای زوال‌ناپذیر (کلئوس آفتیتون). آخیلوس در آن لحظه، گویی راهِ نخست را برمی‌گزیند و از جنگ کناره می‌گیرد، اما این کناره‌گیری، نه انتخابِ زندگیِ دراز، که بخشی از همان سرنوشتِ شتابانِ اوست؛ زیرا خشم و کناره‌گیریِ او، مرگِ پاتروکلوس را در پی می‌آورد و او را ناگزیر به بازگشت به میدان و مرگِ خود می‌کند. سرنوشتِ آخیلوس، هم تحمیل‌شده است و هم انتخاب‌شده؛ همچون بسیاری از رخدادهایِ حماسه که در آن، نیروهایِ برتر و انتخابِ انسانی در هم می‌آمیزند. اما در موردِ آخیلوس، بُعدی دیگر نیز هست: «اخلاقِ انسان، سرنوشتِ اوست» (دموکریتوس). شخصیتِ آخیلوس در ایلیاد، یکسره با سرنوشتِ شتابان و آگاهیِ او از آن هماهنگ است. او ژرف‌ترین و روشن‌ترین تأملات را درباره‌ی ارزشِ زندگی در برابرِ مرگِ قریب‌الوقوع ارائه می‌دهد. شاید قدرتمندترینِ این نمونه‌ها، سخنِ او با پریام در کتابِ بیست‌وچهارم باشد که خود را «فرزندی کاملاً بی‌زمان» می‌نامد؛ چرا که زندگی‌اش در زمانی بسیار کوتاه‌تر از آنچه برای یک انسانِ عادی مقدر است، فشرده شده است. در پایین‌ترین نقطه‌ی روحیِ خود، آخیلوس ارزشِ جان‌فشانی به خاطرِ زنانِ دیگران را زیر سؤال می‌برد، زیرا جان، تنها چیزی است که با هیچ گنجی قابلِ بازپس‌دادن نیست. اما چه چیز او را از ورطه‌ی بی‌اعتنایی به سنتِ حماسی بازمی‌گرداند؟ «فیلوتس» (philotēs) یعنی پیوندِ دوستی و نزدیکی با کسانی که برایش عزیزند.

این آسیب‌پذیری در برابرِ ادعاهایِ فیلوتس، آخیلوس را به دو مؤلفه‌ی دیگرِ شخصیتِ حماسی‌اش پیوند می‌زند: نخست «مِنیس» (mēnis) که همان خشمِ ویژه‌ی اوست و نخستین واژه‌یِ سروده‌ی ایلیاد را تشکیل می‌دهد و خشم را به عنوانِ موضوعِ کلیِ روایت معرفی می‌کند؛ و دوم «آخوس» (akhos) که اندوهِ فردی و جمعی بر فقدان است و شاید کهن‌ترین بخشِ هویتِ او باشد. مِنیس در ایلیاد، واژه‌ای برای پاسخِ عاطفی به توهینِ به ارجِ فردی نیست، بلکه مجازاتی است برای دو گونه‌ی رفتارِ نابجا: آنچه خدایان یا انسان‌ها در تهدیدِ سلسله‌مراتبِ جهانِ زیرِ فرمانرواییِ زئوس مرتکب می‌شوند، یا آنچه انسان‌ها در نقضِ نظامِ دادوستدِ هدایا و تعهداتِ متقابل که جامعه‌ی انسانی را به هم پیوند می‌دهد، انجام می‌دهند. ریشه‌ی اساطیریِ مِنیس در اسطوره‌ی جانشینیِ تئوگونیِ هزیود نهفته است که در نخستین تعاملِ آخیلوس با مادرش به آن اشاره می‌شود. هنگامی که آگاممنون در کتابِ یکم، خواهشِ خریسِس، کاهنِ آپولون را برای بازپس‌گیریِ دخترش رد می‌کند، مِنیسِ آپولون برانگیخته می‌شود و طاعونی همه‌گیر، جان‌وران و انسان‌ها را از میان می‌برد. دامنه‌ی مِنیسِ ایزد، نه خشمِ فردی، که مجازاتی است بر تمامیِ جهانی که آگاممنون بر آن فرمان می‌راند؛ چون توهینِ او، بنیادین‌ترین نهادهایِ آن جهان را سست کرده است. آگاممنون نیز چون به آخیلوس توهین می‌کند و بریسیس، پاداشِ جنگیِ او را می‌ستاند، همان جرم را مرتکب می‌شود و مِنیسِ آخیلوس برمی‌آشوبد و باز هم ویرانی (لوئگوس) در پی می‌آورد، هرچند این بار، ویرانی نه به دستِ خودِ آخیلوس که به واسطه‌ی کناره‌گیریِ او از جنگ رخ می‌دهد. اما مِنیسِ آخیلوس، او را از «فیلوی» (نزدیکان و عزیزان) دور می‌سازد و قربانیِ نخستِ این کناره‌گیری، خودِ آخیلوس است که «دلِ عزیزِ خود را می‌خشکاند» و قربانیِ واپسین، پاتروکلوس، همرزمِ جان‌برابرِ اوست. هنگامی که پاتروکلوس در لباسِ آخیلوس به میدان می‌آید، ترواییان می‌پندارند که آخیلوس از خشمِ خود دست کشیده و فیلوتس (دوستی) را برگزیده است. اما مرگِ پاتروکلوس، آخیلوس را وادار می‌کند که یک‌باره از مِنیس دست بردارد و به آخوس (اندوهِ ازدست‌دادن) بازگردد که پیش از مِنیس در جانِ او ریشه داشت.

نامِ خودِ آخیلوس، از ریشه‌ای کهن به معنای «کسی که اندوهِ سپاهِ جنگجویان را دارد» برساخته شده است و این اندوهِ جاودان، در هنرِ یونانیِ سده‌ی پنجم، بر رویِ گلدان‌ها و نقاشی‌ها بازتاب یافته است. در روایتِ حماسی، آخوس و کلئوس (آوازه) دو رویِ یک سکه‌اند: آوازه‌ی قهرمان، اندوهِ قربانیِ اوست. آخیلوس که کلئوس را برگزیده، خود نیز با آخوس نشاندار شده است. هنگامی که پاتروکلوس می‌میرد، مصراعی که مرگِ او را توصیف می‌کند، با عبارتی به پایان می‌رسد که در هیچ جایِ دیگرِ حماسه نیامده است: «و اندوهی بزرگ بر سپاهِ آخایایی نهاد.» این مصراع، از دو عنصرِ اصلیِ نامِ آخیلوس ساخته شده است: «آخوس» (اندوه) و «لائوس» (سپاه). بدین سان، در لحظه‌ی مرگِ همرزم، نامِ آخیلوس در بافتِ روایت بازآفرینی می‌شود و نشان می‌دهد که اندوه، نه تنها سرنوشتِ او، که ذاتِ اوست.

اودیسئوس: قهرمانِ پُرچهره‌ی بازگشت

اگر آخیلوس، تمامیِ هستیِ خود را بر محورِ مرگ و آوازه می‌گرداند، اودیسئوس در قطبِ دیگرِ قهرمانی می‌ایستد: قهرمانی که همه‌ی تدبیر و توانِ خود را به کار می‌گیرد تا از مرگ بگریزد و به خانه بازگردد. لقبِ ویژه‌ی اودیسئوس، «پولوتروپوس» (polutropos) است؛ به معنای «کسی که بسیارْ گردش دارد» یا «کسی که بسی راه‌ها پیموده است». این لقب که او را با هرمس، ایزدِ میانجی و فریبکار، هم‌سو می‌سازد، نه تنها به سفرهایِ پرپیچ‌وخمِ او اشاره دارد، که به تواناییِ بی‌مانندِ او در تغییرِ چهره، در انطباق با هر موقعیت، و در به‌کارگیریِ زیرکی (مِتیس) برای گشودنِ هر گره‌ای بازمی‌گردد. شهرتِ اودیسئوس در ایلیاد، برخلافِ آخیلوس، نه بر پایه‌ی دلاوریِ بی‌چون‌وچرایِ جنگی، که بر زیرکی و سخن‌وری استوار است. او در میدانِ نبرد، جایگاهِ امن‌تری را در میانِ سپاه برمی‌گزیند و هنگامی که قرار است نستور را از بلا برهاند، از پاسخ می‌گریزد. برجسته‌ترین کارِ او در ایلیاد، شب‌عملیاتی است که با دیومدس به اردوگاهِ ترواییان می‌زند: دولون، جاسوسِ بی‌چاره را دستگیر می‌کنند، به او وعده‌ی آزادی می‌دهند، اطلاعات می‌گیرند و سپس او را در حالی که به زانویشان افتاده، سر می‌برند. این روایتِ ناخوشایند، با دیگر روایت‌هایِ چرخه‌ی حماسی نیز هماهنگ است که اودیسئوس را در چهره‌ای مبهم و گاه فریبکار نشان می‌دهند: او در نبرد بر سرِ زرهِ آخیلوس، از راهی نه چندان شرافتمندانه بر آژاکس پیروز می‌شود و با حیله‌ی اسبِ تروا، سرانجام شهر را می‌گشاید.

اما ادیسه، با محوریتِ خودِ اودیسئوس، این چهره‌ی مبهم را به پیش‌زمینه می‌آورد و آن را نه عیب، که شرطِ بقا می‌نمایاند. زیرکیِ اودیسئوس او را محبوبِ آتنا، ایزدبانویِ خرد و جنگ، می‌سازد؛ او را در سفرهایش همراهی می‌کند، گاه آشکار و گاه پنهان، و در پایان، با او هم‌داستان می‌شود تا نقشه‌ی نابودیِ خواستگاران را طرّاحی کند. این تواناییِ اودیسئوس در دگرگونیِ چهره – از پادشاهِ ویرانگرِ شهرها تا گدایِ لرزان و غریق‌شده بر کرانه‌ی اسخِریا – به او امکان می‌دهد که در هر موقعیتی، چهره‌ای مناسب به خود گیرد: پسرِ نجیب‌زاده‌ی کرتی، برادرِ ایدومنئوس، یا نام‌آشناتر از همه، «اوتْیس» (هیچ‌کس) در غارِ سیکلوپ. این مهارت در «هیچ‌کس» و «هرکسی» شدن، در سراسرِ ادیسه پرسشِ ماهیتِ هویت را برمی‌انگیزد. حتی در ایتاکا، اودیسئوس همچنان به پنهان‌کاری و آزمودنِ دیگران ادامه می‌دهد و تنها با نشانه‌ای در تن – زخمی که دایه‌ی کهن‌اش، ائوروکلیه، آن را می‌شناسد – هویتِ واقعی‌اش فاش می‌شود؛ نشانه‌ای که هیچ دروغی نمی‌تواند آن را پنهان کند.

نامِ «اودیسئوس» نیز، همچون آخیلوس، ریشه‌ای معنادار دارد. پدربزرگِ مادریِ او، آوتولیکوس، نامی برای او می‌سازد که از بازیِ واژگانی با فعل «اودوسومای» (رنجیدن، خشمگین بودن) برآمده است و او را «سرچشمه‌ی خشم» معنی می‌کند. ایلیاد و ادیسه هر دو با این بازیِ واژگانی سر و کار دارند؛ خشمِ پوسایدون از اودیسئوس به خاطرِ کورکردنِ پولیفموس (که نمونه‌ای از مِتیسِ اوست) و خشمِ زئوس به خاطرِ کشتنِ گاوانِ هِلیوس، بخشی از سرنوشتِ رنج‌بارِ او را رقم می‌زنند. در آغازِ ادیسه، راوی نه از دستاوردهایِ او، که از کوششِ او برای نجاتِ یارانش و اندوهِ او بر مرگِ آنان سخن می‌گوید. بازگشتِ تنها (نوستوس) او، نه شکستِ رهبری، که ناتوانیِ یارانش در هم‌سنجیِ خردورزی و شکیباییِ اوست. لقبِ دیگرِ اودیسئوس، «پولوتلاس» (پُررنج‌کشیده) است و تواناییِ او در فروخوردنِ خشم و خویشتنداری – به ویژه در برابرِ فریبِ زنانۀ کالیپسو و کیرکه، و خاموش‌کردنِ خشم در برابرِ خواستگاران – رمزِ پیروزیِ اوست. تنها یک‌بار، هنگامی که نامِ خود را به پولیفموس می‌گوید، از سرِ غرور، خویش را از دست می‌دهد و نتیجه، مصیبت‌هایی است که تا پایانِ سفر، او را در بر می‌گیرند.

در اسخِریا، اودیسئوس به چنان شیفتگیِ شنوندگان دچار می‌شود که خود به جایِ راویِ حماسه می‌نشیند و سرگذشتِ خود را در چهار کتاب (۹ تا ۱۲) بازمی‌گوید؛ روایتی که به راستی با ایلیاد برابری می‌کند. جذابیتِ اودیسئوس، شگفتیِ او در سخن‌وری و داستان‌پردازی، هم بازگشتِ او را به تأخیر می‌اندازد و هم آن را ممکن می‌سازد. کالیپسو، هفت سال او را در جزیره‌اش نگه می‌دارد و «آرزویِ همسریِ او را دارد»، اما اودیسئوس پیشنهادِ جاودانگیِ او را رد می‌کند و بازگشت به همسر و خانه را برمی‌گزیند. این ردِّ جاودانگی، در پس‌زمینه‌ی دیدارِ او از جهانِ زیرین و دیدنِ تهی‌دستیِ ارواح، معنایی ژرف‌تر می‌یابد.

اما سنتِ چرخه‌ی حماسی، چهره‌ای دیگر از اودیسئوس نیز به دست می‌دهد: در تِلِگونی، او پس از بازگشت به ایتاکا، دوباره سفر می‌کند، با ملکه‌ی تسپروتیا ازدواج می‌کند و در جنگی، به دستِ پسرِ خود از کیرکه، تِلِگونوس، کشته می‌شود. ادیسه، به گواهیِ محتوایش، این روایت‌ها را می‌شناخته، اما آن‌ها را کنار نهاده است؛ چون با روایتِ «هم‌دلیِ» (هم‌فرونوسونه) اودیسئوس و پنه‌لوپه و بازگشتِ نظمِ خانه ناسازگار بوده‌اند. در ادیسه، نه تصادف، که پیوندِ استوارِ وفاداری، منطقِ درونیِ روایت را می‌سازد و اودیسئوس را در قامتِ شوهری نیکو، پدری دلسوز، و پادشاهی بخشنده می‌نشاند. آتنا او را «نرم و پدرگونه» با مردمش و زئوس او را «پرهیزگار» می‌خواند. اما پایانِ ادیسه، با تهدیدِ ناآرامی و کشمکشِ مدنی، این تصویرِ خوش‌بینانه را تا حدی بر هم می‌زند و تنها با حمایتِ آتنا و زئوس، آرامش به ایتاکا بازمی‌گردد.

سرانجامِ رمزآلودِ اودیسئوس که تیرسیاس پیش‌گویی کرده است – سفرِ درون‌سرزمینیِ پایانی – با ماجراهایِ چرخه‌ی حماسی و با تفسیرهایِ بعدیِ دانته و تنیسون که او را «جوینده‌ای سیری‌ناپذیر» می‌نگارند، همخوانی ندارد. در تراژدی‌هایِ آتن (سوفوکل، اوریپید)، چهره‌ای تاریک‌تر از او پدیدار می‌شود که به فریب و سنگدلی متهم است. با این همه، چندسویگیِ اودیسئوس، او را به منبعی پایان‌ناپذیر برای هنرمندانِ مدرن بدل کرده است؛ از جیمز جویس تا رالف الیسون و کیت تمپست. اودیسئوسِ «انسانِ مدرن»، چون «انسانِ اقتصادی» در اندیشۀ هورکهایمر و آدورنو، نمادِ عقلِ حسابگرِ نظامِ سرمایه‌داری است. اودیسئوس، در نهایت، چونانِ آزمونِ رورشاخ، هر بیننده را به تأمل در خویش فرامی‌خواند: شوهرِ وفادار؟ فریبکارِ زیرک؟ پادشاهِ پیروز؟ هیچ‌کس؟ همه‌کس؟ چه‌سان که والت ویتمن، خود شاعری اودیسئوس‌وار، سرود: «من بزرگم، درونم هزاران عالم است.»

جمع‌بندی: دو رویِ یک سکه

آخیلوس و اودیسئوس، در نگاهِ نخست، دو سرِ یک طیف‌اند: آخیلوس، قهرمانِ مرگ‌آگاه که زندگی را در یک جرقه‌ی ناب از افتخار فشرده می‌کند و اودیسئوس، قهرمانِ پُرچهره‌ی بازگشت که زندگی را چونان شبکه‌ای از تدبیر و شکیبایی می‌گسترد. اما در ژرفا، هر دو به یک پرسشِ بنیادین پاسخ می‌گویند: «انسانِ فانی چگونه با نیستیِ خود روبرو می‌شود؟» آخیلوس، با پذیرشِ مرگ، آن را به آوازه‌ای بدل می‌کند که از مرزهایِ زمان می‌گذرد و نامِ او را در شعرِ حماسی جاودان می‌سازد. اودیسئوس، با انکارِ مرگِ زودهنگام، آن را به تعویق می‌اندازد، از هزاران خطر می‌گُریزد و سرانجام به خانه و نظم بازمی‌گردد. یکی، مرگ را در آغوش می‌گیرد تا نامی بیافریند و دیگری، مرگ را فریب می‌دهد تا زندگی را بازیابد. حماسه‌هایِ هومری، با این دو چهره، به مخاطبِ خود نشان می‌دهند که قهرمانی، نه یک راه که هزاران راه است؛ و هر راهی، بهایی دارد: آخیلوس، خانه را فدایِ نام می‌کند و اودیسئوس، نام را فدایِ خانه. اما در هر دو، آنچه می‌ماند، روایتِ شاعرانه‌ای است که از مرگ و زندگی، از افتخار و فریب، از وفاداری و خیانت، چنان هم‌آهنگ می‌سراید که تا همیشه، در حافظه‌ی بشریت باقی خواهد ماند.

منابع: مقاله‌ی "Achilles" نوشته‌ی لئونارد مولنر و مقاله‌ی "Odysseus" نوشته‌ی لورا اسلاتکین، منتشرشده در The Cambridge Guide to Homer. این نوشتار بازنویسی، ترکیب و تلخیصی آزاد از ایده‌های این مقالات است.

→ بازگشت به فهرست دانشنامه