پیکر و روان در حماسه‌ی هومری

یکپارچگیِ تن و جان در جهانِ کهن

درآمد

خواننده‌ی امروزی، وقتی به «بدن» و «ذهن» می‌اندیشد، ناگزیر از دوگانه‌ای دیرینه سخن می‌گوید که یکی را از دیگری جدا می‌کند. اما جهانِ هومری، این دوگانه را نمی‌شناسد. در ایلیاد و ادیسه، «بدن» و «ذهن» نه دو قلمرویِ متضاد، که لایه‌هایی در هم تنیده از یک هستی‌اند؛ واژگانی که امروز ناچار به ترجمه‌ی آن‌ها با برچسب‌هایِ جداگانه‌ای چون «روح»، «دل»، «جان» یا «خرد» می‌شویم، در شعرِ هومری هرکدام گوشه‌ای از یک کلِ پیچیده را بازمی‌نمایند. این مقاله، به واژگانی می‌پردازد که هومر برایِ «بدن» و «ذهن» به‌کار برده است، با این آگاهی که آنچه ما «ذهن» می‌نامیم، در حماسه، نه در جمجمه، که در سراسرِ پیکر جای دارد و آنچه «بدن» می‌خوانیم، نه جرمی بی‌جان، که میدانی از نیرو و حرکت و احساس است. دشواریِ ترجمه، اما، تنها به ما امروزیان محدود نمی‌شود؛ یونانیانِ پس از هومر نیز، این واژگانِ به‌ظاهر هم‌معنا را با دشواری می‌شناختند و آن‌ها را در قالب‌هایی تازه ریختند و بدین سان، مفاهیمی چون «سوما» (بدن) و «نوس» و «سوخه» (ذهن و روح)، که در حماسه بارِ معناییِ مشخصی نداشتند، به تدریج به اصطلاحاتی فراگیر و معیار بدل شدند.

واژگانِ بدن: از پیکرِ پویا تا جسدِ بی‌جان

واژه‌ای که امروز «بدن» ترجمه می‌شود، «سوما» (sōma) است، اما در حماسه، این واژه تنها هشت بار به کار رفته است و همین بسامدِ پایین، خود پرسشی بنیادین برانگیخته است که هومر از «سوما» چه معنایی در ذهن داشته است. آریستارخوس، پژوهشگرِ هلنیستی، بر آن بود که «سوما» در هومر، هرگز به بدنِ زنده اشاره نمی‌کند، بلکه تنها به جسدِ بی‌جان و بی‌روح اطلاق می‌شود و با واژگانی چون «نِکروس» (nekros) هم‌ارز است. این تفسیر، که در سده‌ی بیستم به وسیله‌ی برونو اسنل بازتکرار شد، تا سال‌ها نگاهِ پژوهشگران را به بدنِ هومری شکل می‌داد. اما این دیدگاه، یک‌سویه است؛ زیرا هومر، برای اشاره به بدنِ زنده و پویا، واژگانی بسیار دقیق‌تر و متنوع‌تر دارد: «دماس» (demas) یعنی ساختار و شمایلِ پیکر، «مِلِئا» (melea) یعنی اندام‌ها، «گوئیا» (guia) یعنی بندها و مفاصل، «خروس» (chrōs) یعنی پوست و سطحِ تن، «فوئه» (phuē) یعنی قامت و اندام، و «ایدوس» (eidos) یعنی چهره و سیما. این واژگان، هرکدام به جنبه‌ای از حرکتِ زنده و انرژیِ حیاتیِ بدن اشاره می‌کنند و نه به جرمی ایستا و بی‌جان. برای نمونه، اگر کسی به هراس افتد، «مِلِئا» (اندام‌های) او می‌لرزد و اگر به نبرد رود، زره بر «خروس» (پوستِ) خود می‌بندد و «دماس» یا «ایدوس» او، چونان ایزدی سهمگین، می‌درخشد. اما اگر نیزه‌ای «خروس» او را بدرد، یارانش بر «سوما» (جسد) او می‌گریند و «نکروس» را به خاک می‌سپارند. بدین سان، «سوما» در هومر، نه بدنِ زنده که یادگارِ بی‌جانِ آن است. با این حال، برخی پژوهشگران بر این باورند که این تفکیک، صرفاً شگردی شعری است و در هزیود و شاعرانِ غنایی، «سوما» از همان آغاز به بدنِ زنده نیز اشاره می‌کرده است. اما در خودِ حماسه، هومر به ندرت از مخاطب می‌خواهد که پیکرِ انسان را به مثابه‌ی یک واحدِ یکپارچه ببیند؛ بلکه آن را در اندام‌ها و اعضایِ پراکنده‌اش می‌نگرد و همین نگاهِ جزءنگر، یکی از مشخصه‌هایِ بنیادینِ جهان‌بینیِ بدنیِ هومر است.

ذهن در هومر: دریایی از واژگان برای یک مفهوم

در حماسه‌هایِ هومری، هیچ واژه‌یِ واحدی برای آنچه امروز «ذهن» می‌نامیم وجود ندارد. «ذهنِ» امروزی، که شاملِ هویت، اندیشه، عقل، احساس، شهود، هوش، اراده، خودآگاهی و حتی «خود» است، در هومر با انبوهی از واژگان بازنموده می‌شود که هرکدام، بخشی از این پهنه را پوشش می‌دهند: «توموس» (thumos)، «نوس» (noos)، «فرن» (phrēn)، «اتور» (ētor)، «کاردیه» (kardiē)، «پراپیدس» (prapides)، «متیس» (mētis)، «منوس» (menos) و «سوخه» (psychē). این واژگان، نه فقط به امورِ روانی، که به اندام‌هایِ پیکری نیز اشاره دارند؛ مثلاً «فرن» و «اتور» هر دو، هم «ذهن» معنی می‌دهند و هم «دل» یا «سینه»، و «توموس» نیز، هم «دل» است و هم «جان» و هم «شجاعت». بنابراین، در هومر، تفکر و احساس و تصمیم‌گیری، نه در مغزی جدا از تن، که در میانِ دل و سینه و خون جای دارند. اسنل، بر پایه‌ی همین پراکندگی، از «خودِ شکسته» در حماسه سخن گفت و آن را نشانه‌ای از نگاهِ ابتداییِ هومر به دوگانگیِ بدن و ذهن دانست. اما پژوهشگرانِ بعدی، چون آ. آ. لانگ و هایدن پلیچیا، این دیدگاه را به درستی به چالش کشیدند و نشان دادند که آنچه هومر بازمی‌نماید، نه شکستگی، که یکپارچگیِ روان‌تنی (psychosomatic) است: ذهن در سراسرِ پیکر جای دارد و هر اندیشه و هیجانی، ناگزیر در بدن تحقق می‌یابد.

انسانِ هومری، در «فرن» یا «اتور» یا «توموس» خود، با خود سخن می‌گوید و پرسش‌هایی را در میان می‌سنجد و به بصیرتی دست می‌یابد. این گفت‌وگوهایِ درونی، که در قالبِ تک‌گویی‌هایِ بلند در حماسه ظاهر می‌شوند، نشان می‌دهند که «خودِ» هومری، در مکانی میانِ سینه و قلب، با خود گفت‌وگو می‌کند. برای نمونه، اودیسئوس در برابرِ پولیفموس، با «توموس» خود راز و نیاز می‌کند و آخیلوس، در خشمِ خود، «فرن» را می‌آزارد. از میانِ این واژگان، «توموس» و «فرن» بیش از دیگران، بارِ معناییِ «ذهنِ» امروزی را بر دوش می‌کشند و «نوس» که در یونانیِ بعدی به «هوش» و «خرد» بدل خواهد شد، در هومر، معنایی محدودتر دارد و بیشتر به «دریافتِ مستقیم» یا «بصیرتِ لحظه‌ای» اشاره می‌کند. «متیس» نیز، که زیرکیِ اودیسئوس و حیله‌گریِ اوست، گونه‌ای از هوشِ عملی و موقعیت‌شناس است که در برابرِ دشمنان به کار می‌رود.

روانِ پس از مرگ: تصویرِ سایۀ اندیشه

در دورانِ زندگی، آنچه انسان را به کنش و جنبش وا می‌دارد، «توموس» است؛ نیرویی حیاتی که سرچشمه‌ی اراده و فاعلیتِ فرد به شمار می‌رود. اما در لحظه‌ی مرگ، «توموس» از استخوان‌ها می‌سوزد و «سوخه» (psychē) – که تا پیش از آن، در سایه‌ی «توموس» پنهان بوده – از دهان یا از زخم، بیرون می‌پرد و به جهانِ زیرین می‌رود. «سوخه»، در هومر، «روحِ» جدا از تن نیست، بلکه «نیرویِ زندگی» است که با واپسین دم، بدن را ترک می‌کند و به شکلِ «ایدولون» (eidōlon)، یعنی سایه‌ای از صورتِ انسان، در هادس به سر می‌برد. این «ایدولون» یا «سوخه»، خاطرات و شخصیت و آگاهیِ فرد را با خود دارد، اما از عقل و اراده‌ای تهی است؛ مگر آنکه با خونِ قربانی، موقتاً به هوش آید و با زندگان سخن گوید، چنان که در دیدارِ اودیسئوس با ارواح در کتابِ یازدهمِ ادیسه، روانِ پهلوانانِ کشته‌شده، با نوشیدنِ خون، به یاد و خردِ خود بازمی‌گردند. از میانِ همه‌ی روان‌ها، تنها تیرسیاس است که «فرن» خود را در هادس نگاه داشته و این، موهبتی ویژه است که پرسفونه به او بخشیده است. اما پس از خاک‌سپاریِ مناسب، روانِ تازه‌وارد، به جرگه‌ی روان‌هایِ بی‌شمار در هادس می‌پیوندد و از آن پس، دیگر نه اراده‌ای دارد و نه خردی، مگر آنکه گاه با دیدنِ روانِ تازه‌رسیده‌ای، به یادِ زندگیِ خود می‌افتد. در کتابِ بیست‌وچهارمِ ادیسه، روانِ خواستگارانِ کشته‌شده، در هادس با روانِ آگاممنون و آخیلوس روبرو می‌شوند و از سرگذشتِ خود سخن می‌گویند و آگاممنون، با شگفتی، به «فرن»ِ ناپایدارِ آنان می‌نگرد که در زندگی، به نابودیِ خویش انجامیده است. پس، در جهانِ هومری، «ذهن» در تمامیِ گستردگیِ خود، تنها به انسانِ زنده تعلق دارد و با مرگ، تنها سایه‌ای از آن، با نامِ «سوخه»، در هادس به سر می‌برد؛ سایه‌ای که بی‌اراده و بی‌خرد است، اما همچنان، چهره‌ی انسانِ روزگارِ گذشته را، هرچند رنگ‌باخته، به همراه دارد.

جمع‌بندی: یکپارچگیِ پیکر و روان در جهانِ هومری

حماسه‌های هومری، در تصویرِ خود از انسان، دوگانه‌ی امروزیِ «بدن» و «ذهن» را نمی‌شناسند. در این جهان، «بدن» و «ذهن» نه دو نیرویِ متضاد، که دو رویِ یک سکه‌اند و واژگانی که برایِ هرکدام به کار می‌روند، از درونِ یک شبکه‌یِ معناییِ درهم‌تنیده برمی‌خیزند. «سوما»، که بعدها به واژه‌یِ معیار برایِ «بدن» بدل شد، در هومر، تنها به جسدِ بی‌جان اشاره دارد و بدنِ زنده، با واژگانی چون «دماس» و «مِلِئا» و «خروس» توصیف می‌شود که هرکدام، به جنب‌وجوش و نیرویِ حیاتیِ آن اشاره دارند. «ذهن» نیز، در هومر، در دل و سینه و خون جای دارد و با واژگانی چون «توموس»، «فرن»، «اتور»، «نوس» و «متیس» بازنموده می‌شود که هرکدام، گوشه‌ای از اندیشه و هیجان و اراده را به تصویر می‌کشند. پس از مرگ، روانِ آدمی، یا «سوخه»، همچون سایه‌ای از شخصیتِ او، به هادس می‌رود و اگرچه خاطراتِ خود را نگاه می‌دارد، از عقل و اراده‌ای تهی است. این نگاهِ یکپارچه‌نگر، هرچند در چشمِ خواننده‌ی امروزی، گاه «ابتدایی» به نظر می‌رسد، در واقع ریشه در درکی ژرف از پیوندِ ناگسستنیِ تن و جان دارد که در فلسفه‌هایِ پس از هومر، به تدریج، جای خود را به دوگانه‌پنداریِ سخت‌تری سپرد. شناختِ این واژگانِ کهن، ما را به جهانی می‌برد که در آن، انسان هنوز «خود» را با تن و دل و جانِ خویش، یک‌پارچه و جدایی‌ناپذیر می‌بیند و حماسه، آیینه‌ی تمام‌نمایِ همین یکپارچگی است.

منبع: مقاله‌ی Homeric Body and Mind نوشته‌ی سوزان لای، منتشرشده در The Cambridge Guide to Homer. این نوشتار بازنویسی و تلخیصی آزاد از ایده‌های این مقاله است.

→ بازگشت به فهرست دانشنامه