نظامی از قدرت، حضور و معنا
هومر و هزیود را بنیادگذارانِ پانتئونِ المپنشین خواندهاند و این سخنِ هرودوت، هرچند گزافآمیز، از تأثیرِ ژرفِ شعرِ حماسی بر صورتبندیِ خدایانِ یونانی حکایت دارد. با این حال، خودِ زنوفان، فیلسوفِ پیشاسقراطی، هومر را به خاطرِ انسانانگاریِ خدایان نکوهش کرده است؛ چرا که در ایلیاد و ادیسه، ایزدان و ایزدبانوان نه فقط با خواستهها و کینههایِ انسانی، که با رنجوری و فریبکاری نیز توصیف میشوند. این دو نگاهِ متضاد، نشان میدهد که خدایانِ هومری هرگز پدیدهای یکسویه نبودهاند: از یک سو، آنها نیروهایی فراتر از انساناند که سرنوشتِ جنگ و سفر را رقم میزنند و از سوی دیگر، چونان شخصیتهایی داستانی، با خشم و شهوت و حسادت، در روایت دخالت میکنند. این مقاله به بررسیِ نظامِ الهیِ حماسههای هومری میپردازد؛ از سلسلهمراتبِ خدایان و روابطِ آنان با یکدیگر و با انسانها، تا کارکردِ رواییِ تجلیهایِ الهی و معنایِ نهفتهای که در فرمولهایِ مرتبط با خدایان، در اعماقِ سنتِ شفاهی انباشته شده است.
در جهانِ هومری، خدایان نه با آیینهایِ رایجِ یونانیِ دورانِ تاریخی، که با نیایشها و سرودهایی کهن سنجیده میشوند. تئوگونیِ هزیود، با روایتِ جانشینیِ زئوس بر پدرش کرونوس، زمینهی نظمِ کیهانیِ ایلیاد و ادیسه را فراهم میآورد. زئوس در حماسه، «پدرِ» برترین و فرمانروایی است که قدرتِ او، آمیزهای از «بیه» (زور) و «مِتیس» (زیرکی) به شمار میرود؛ همان ترکیبی که در تئوگونی، پیروزیِ او بر تیتانها را ممکن ساخت. ایزدانِ نر، چون پوسایدون، بیشتر با زورِ تنانه شناخته میشوند و ایزدبانوانی چون آتنا و هرا، با تدبیر و نیرنگ. این تقابلِ دوگانه، نه تنها در میانِ خدایان، که در روایتِ قهرمانانِ انسانی نیز بازتاب مییابد: آخیلوس، نمونۀ زورِ ناب، و اودیسئوس، نمونهی زیرکیِ محض. به عبارتِ دیگر، آنچه در جهانِ ایزدان به سامان رسیده، باید در جهانِ انسانها بازآزموده و بازآفریده شود.
با این حال، نظامِ الهیِ هومر، با آنچه در آیینهایِ یونانیِ سدههایِ بعد میشناسیم، همخوانیِ کامل ندارد. هومر اعضایِ هستهی مرکزیِ خانوادهی المپنشین – زئوس، هرا، پوسایدون، آتنا، هفائستوس، آفرودیته، آپولون، آرتمیس، آرس و هرمس – را به صحنه میآورد، اما از خدایانی چون دمتر و هادس جز اشارهای کوتاه یاد نمیکند. ایزدانی که بر المپ ساکن نیستند، چون دیونیسوس و هکاته، در حاشیهاند؛ و در مقابل، چهرههایی که در آیینِ تاریخی جایگاهی چندان والا ندارند، چون تتیس، مادرِ آخیلوس، در ایلیاد نقشی محوری مییابند. همچنین رودِ اسکاماندروس در ایلیاد، و کیرکه و کالیپسو و پروتئوس در ادیسه، هرچند خدایانی فرعیاند، در پیرنگِ داستان تأثیری بنیادین دارند. هومر همچنین از روایتهایِ محلی و گونههایِ گوناگونِ اساطیر بیبهره نیست؛ برای نمونه، در کتابِ پنجمِ ایلیاد، آفرودیته نه دخترِ زئوس و دیونه، که دخترِ زئوس و دیونه خوانده میشود – روایتی که با دیگر گزارشها ناسازگار است و نشان میدهد که شعرِ حماسی، گنجینهای از سنتهایِ گوناگون را در خود گرد آورده و آنها را در قالبی یکدست و پانهلنی ریخته است.
خدایانِ هومری، برخلافِ خدایِ یکتایِ ادیانِ ابراهیمی، نه همهدان و نه همهجا هستند. زئوس، اگرچه قدرتِ خود را همارزِ نیرویِ همهی خدایانِ دیگر میداند، گاه فریب میخورد – همچون فریبِ هرا در کتابِ چهاردهمِ ایلیاد – و گاه بر پایهی قوانینی بیرونی، چون «سرنوشت» (مویرا)، رفتار میکند. تنها زئوس است که به قدرتِ مطلق نزدیک میشود، اما حتی او نیز میپذیرد که سارپدون، پسرِ خود، باید بر پایهی سرنوشت بمیرد و او تنها میتواند اشکِ خونینِ خود را بر خاکسترِ او ببارد. خدایان، به سببِ جاودانگی و بیپیریشان، از انسانها متمایزند: آنها «همیشهاند» (آیینِ ائونتس) و «بیرنج و آسان» (رِیا زوئونتس) زندگی میکنند؛ خوراکشان شهد و نوشیدنیشان اَمبروسیا است و خونشان، نه خونِ سرخ، که «ایخور» نام دارد. حتی زبانِ آنان با زبانِ انسانها تفاوت دارد؛ بریارئوس را خدایان چنین میخوانند و انسانها او را آیگایوس مینامند. این مرزِ میانِ دو قلمرو، هرچند در روایتِ حماسی گاه در هم میآمیزد، در بنیاد، استوار و گسستناپذیر است.
در حماسههای هومری، خدایان اغلب در آغازِ زنجیرهی علّیِ رویدادها جای میگیرند. نخستین سطرهایِ ایلیاد، با پرسش از «کدام ایزد» خشمِ آخیلوس و آگاممنون را برانگیخت، آغاز میشود. این الگو، رویدادهایِ بزرگ و کوچک را به مشیتِ الهی پیوند میزند؛ از رنجِ عمومیِ انسانها که «خدایان چنین بخش کردهاند» تا لغزشهایِ ویژهی قهرمانان. اما هومر، در ادیسه، این نگاهِ جبرگرا را به چالش میکشد. زئوس، در آغازِ ادیسه، از سرنوشتِ آیگیتوس سخن میگوید که با اغوایِ همسرِ آگاممنون و کشتنِ او، مرگِ خود را رقم زد و شکوه میکند که «انسانها همیشه خدایان را سرزنش میکنند و میگویند که بلاها از ماست، در حالی که خودشان با نابخردیِ خود، رنجی بیش از سرنوشت را بر خود هموار میسازند.» این جملهی کوتاه، تمامیِ فلسفهی اخلاقیِ ادیسه را در خود جای داده است: خدایان، زمینهسازند، اما انسانها با انتخابهایِ خود، سرنوشتِ خویش را میسازند. در ایلیاد، رویدادهایی که «فراتر از سرنوشت» رخ میدهند – مانندِ تلاشِ زئوس برای نجاتِ سارپدون – استثناییاند و با دخالتِ مستقیمِ ایزدان همراه؛ اما در ادیسه، چنین رخدادهایی، نتیجهی مستقیمِ کردارِ خودِ انسانهاست.
با این حال، خدایانِ هومری را نباید صرفاً ابزارِ رواییِ شاعر برای پیشبردنِ داستان دانست. آنها شخصیتهایی هستند با انگیزهها و رنجهایِ خود؛ چونان انسانها، شهوت میورزند، درگیرِ کشمکشهایِ خانوادگی میشوند، و گاه در جنگ شرکت میکنند و زخمی میگردند – چنان که آفرودیته در کتابِ پنجمِ ایلیاد، از نیزهی دیومدس به در میرود و خونِ ایخور از دستش جاری میشود. خدایان به شکلِ انسانی بر انسانها ظاهر میشوند: آتنا در برابرِ آخیلوس، دیومدس و اودیسئوس به هیئتِ انسان درمیآید، اما گاه برایِ کسانی که تواناییِ دیدن ندارند، همچون پرنده یا ستارهای درخشان خود را مینمایانند. زئوس، برخلافِ دیگر خدایان، هرگز مستقیماً به چشمِ انسان نمیآید، اما حضورِ او در میدانِ نبرد، چون توفانی سنگین، احساس میشود. همچنین خدایان، درست مانندِ انسانها، از رخدادها آگاه میشوند و گاه شنوندهی درونیِ روایتاند؛ چنان که در مجلسِ المپ، سرنوشتِ قهرمانان را بررسی میکنند و واکنشِ آنان، به مخاطبِ بیرونیِ حماسه میآموزد که چگونه به رویدادها بنگرد.
در کنارِ نظامِ آشکارِ خدایان و کارکردِ رواییِ آنها، بُعدی ژرفتر در زبانِ حماسه نهفته است که آلبرت لرد و جان مایلز فولی آن را «حضور» یا «مرجعیتِ سنتی» نامیدهاند. بر این اساس، برخی از فرمولها و لقبهایی که در شعرِ هومری تکرار میشوند، فراتر از معنایِ تحتاللفظیِ خود، تمامیِ شبکهای از مفاهیمِ سنتی را با خود حمل میکنند و در ذهنِ شنوندهای که با سنت آشناست، تداعیهایی گسترده برمیانگیزند. این پدیده، درست مانندِ اصطلاحاتِ کنایی در زبانهایِ روزمره، به شاعر امکان میدهد که با کمترین واژگان، بیشترین معنا را منتقل کند و از بیانِ صریحِ احساسات یا مفاهیمِ پیچیده پرهیز نماید.
فولی با بررسیِ همهی مواردِ کاربردِ عبارت «نورِ خورشید» (فائوس اِئِلیویو) در ایلیاد و ادیسه، نشان داد که این عبارت، به شکلی نظاممند، در مصراعهایی ظاهر میشود که میانِ موقعیتی تهدیدآمیز – که در آن، مسئلهی مرگ و زندگی مطرح است – و پاسخی که آن وضعیت را تعدیل میکند، حلقهی اتصال را تشکیل میدهند. «نورِ خورشید» در این مصراعها، چونان فانوسی که بر فرازِ جزئیاتِ موقعیت میدرخشد، مفهومِ حیاتیِ «زندگی» یا «امیدِ زندگی» را به ذهنِ شنونده میآورد. برای نمونه، در پایانِ کتابِ یکمِ ایلیاد، هنگامی که زئوس و هرا پس از جدالی لفظی، به بستر میروند و «نورِ خورشید» فرو مینشیند، این عبارت، نه فقط نشاندهندهی گذشتِ زمان، که تقابلی بنیادین را برجسته میکند: خشمِ آخیلوس، با آن پیامدهایِ تراژیک و جبرناپذیر برای انسانها، در برابرِ نزاعهایِ سطحی و زودگذرِ خدایان که در بسترِ جاودانگیِ خود، به آسانی از آن میگذرند. همین یک عبارت، تمامیِ شکافِ میانِ دو قلمرویِ فانی و جاودان را در خود خلاصه میکند.
مثالِ دیگر، درخششِ چشمهاست. در شعرِ کهن، چشمهایِ درخشان، نشانهی نیرویِ حیاتی است؛ اما تفاوتِ میانِ افعال و صفات، معنایی ظریفتر را بازمینمایاند. چشمهایی که با فعل توصیف میشوند، شور و خشمِ خشونتآمیز را در انسانها بازمیتابانند و چشمهایی که با صفت وصف میگردند، زیرکی و فراست را در خدایان یا انسانهای «زئوسپرورد» نشان میدهند. هنگامی که در کتابِ یکمِ ایلیاد، چشمهایِ آخیلوس با شعلۀ خشم میدرخشد، ترکیبی از این دو معنا در کار است و شخصیتِ پیچیدهی قهرمان را – که هم خشمگین است و هم زیرک – در یک لحظه به تصویر میکشد. این حضورِ نهفته، با اشارهی صریح به رویدادهایِ اساطیری تفاوت دارد؛ زیرا نه به داستانی خاص، که به قواعدِ نحویِ خودِ زبانِ حماسی وابسته است. با این حال، برخی از این معانیِ نهفته، ممکن است در آغاز، ارجاع به رویدادی خاص بوده باشند؛ چنان که «تندپا» برای آخیلوس و «پرتدبیر» برای اودیسئوس، شاید زمانی یادآورِ ماجراهایی ویژه بودهاند، اما تکرارِ مکرر، آنها را به شناسههایی کلی برای تمامیِ سرشتِ سنتیِ این قهرمانان بدل کرده است.
تجلیِ الهی، یا رویاروییِ مستقیمِ انسان با خداوند، در حماسههای هومری یکی از اصلیترین صحنههایِ برخوردِ دو قلمروست. این رویارویی، هرچند در بسترِ روایتِ حماسی رخ میدهد، ریشه در باورِ فرهنگیِ یونانیان به دخالتِ ایزدان در امورِ بشری دارد. تجلیِ ایزدان، در سادهترین شکل، میتواند به صورتِ شنیدنِ صدایی بیبدن باشد – چنان که اودیسئوس، در کتابِ دومِ ایلیاد، ندا و فرمانِ آتنا را میشنود که او را از کوچِ سپاه بازمیدارد. اما در پیچیدهترین شکل، تجلی با نشانههایی از زیباییِ خارقالعاده، قامتی سترگ، فروغی خیرهکننده، یا بویی خوش همراه است که شناساییِ ایزد را برایِ انسان ممکن میسازد – هرچند این شناسایی هرگز آسان نیست.
واکنشِ انسان در برابرِ تجلی، از بهت و شگفتی تا هراس و لرز، و گاه، اگر ایزد مهربان باشد، از شادی و سرخوشی در نوسان است. اما مهمتر آن است که ایزدان، به استثنایِ شمار اندکی از انسانهایِ «خداوندوست» و مرزبانانی چون هایپربوریها و اتیوپیها و فایاکیان، هرگز با چهرهی حقیقیِ خود بر انسان ظاهر نمیشوند؛ بلکه همواره در پوششی انسانی، یا گاه به هیئتِ پرنده و ستاره، خود را مینمایانند. این پوشش، از یک سو، انسان را از هولِ دیدارِ بیواسطهی ایزد حفظ میکند و از سوی دیگر، زمینهسازِ اشتباه و نشناختن میشود. برای نمونه، آفرودیته در کتابِ سومِ ایلیاد، خود را به شکلِ یکی از کنیزانِ کهنۀ هلن درمیآورد، اما گردنِ زیبا و سینۀ دلربا و چشمهایِ درخشانِ او، نقابِ پیری را میشکافند و هلن، با بهت و هراس، الهه را بازمیشناسد. پوسایدون نیز، چون به شکلِ کالخاسِ پیشگو بر سپاهِ یونانیان ظاهر میشود، قامتش را میپوشاند، اما ردِ پایِ او چنان بزرگ است که هیچ انسانی نتواند از آن بگذرد و نشان میدهد که ایزدی از آنجا گذشته است. گاه نیز، نشانههایِ الهی به انسان نسبت داده میشود و مرز را در هم میآمیزد: در کتابِ شانزدهمِ ادیسه، چون آتنا بر اودیسئوس فروغی زیبا میتاباند، تلماکوس از دیدنِ پدر به شگفت میآید و میپندارد که با ایزدی روبروست و از ترس، چشم برمیگرداند؛ زیرا هرا گفته است که «خدایان، هنگامی که آشکارا نمایان میشوند، خطرناکاند.» اینجا، نه فقط زیباییِ انسانی با فروغِ الهی درهم میآمیزد، که شناختِ پدر از پسر، با شناختِ خدا از انسان، گره میخورد.
مشکلِ دیگر، درکِ هویتِ ایزدِ حاضر است. هکتور در میدانِ جنگ، از آپولون میپرسد: «تو کدام ایزدی، از نیرومندترینِ آنان، که در برابرِ من ایستادهای و مرا میآزمایی؟» و پاتروکلوس نیز، در آخرین لحظاتِ زندگی، تنها هنگامی که تیرِ آپولون بر پشتش مینشیند، درمییابد که مرگ، خودْ تجلیِ ایزد بوده است. حتی در مواردی که ایزد را میشناسند، تنها شمارِ اندکی از پرهیزگاران و زیرکان، چون آخیلوس، دیومدس، اودیسئوس و نستور، از این دیدارِ بیواسطه بهرهمند میشوند؛ دیگران، چون خواستگارانِ پنهلوپه، از مهماننوازیِ گدایی غافل میمانند که میتوانست خود ایزدی در نهان باشد.
بیشترِ تجلیهایِ الهی در حماسه، در لحظهای سرنوشتساز رخ میدهند: هنگامی که آخیلوس در خشمِ بیپایان، به قصدِ کشتنِ آگاممنون برمیخیزد، آتنا از پسِ سرش پدیدار میشود و او را از این کار بازمیدارد. هنگامی که دیومدس، در شبعملیات، نمیداند که پس از کشتنِ رِسوس، باید چه کند، آتنا ناگهان در برابرِ او میایستد و راهنماییاش میکند. در ادیسه، هنگامی که اودیسئوس و تلماکوس در تالار، اسلحهها را از انبار بیرون میکشند تا برایِ کشتارِ خواستگاران آماده شوند، آتنا چراغی زرین به دست میگیرد و چنان نوری بر تالار میتاباند که تلماکوس، شگفتزده، فریاد میزند که «خدایی در میانِ ماست.» پدرش اما، که از همهی رمز و رازِ خدایان آگاهتر است، او را به سکوت فرامیخواند و میگوید که خدایان را نباید پرسید و نباید به تماشا ایستاد؛ آنان خود میآیند و خود میروند.
تجلیِ الهی، پاسخِ مستقیم به نیایش و قربانی نیز هست. تلماکوس، در آغازِ ادیسه، آتنا را به یاری میطلبد و او بیدرنگ، به شکلِ منتور در برابرِ او پدیدار میشود. نستور، در کتابِ سومِ ادیسه، پس از قربانیِ گاوان، چنان به حضورِ آتنا یقین مییابد که به پسرانش دستور میدهد تا شاخهایِ زرینِ گاو را برایِ او قربانی کنند و راویِ حماسه، این یقین را تأیید میکند: «و آتنا آمد تا پیشکشها را بپذیرد.» اینجا، آیین و روایت، در هم میآمیزند: خدایان، در پاسخ به نیایشِ پرهیزگاران، خود را در جشن و قربانی آشکار میکنند و این آشکارگی، نه از سرِ خودخواهی، که در چارچوبِ نظامِ متقابلِ هدیه و پاداش، معنایی بنیادین مییابد. از همین رو، خدایانِ هومری، هرچند چون شخصیتهایی داستانی، گاه سبکمغز و فریبکار به نظر میرسند، اما در ژرفا، در سامانهای از باور و آیین ریشه دارند که پیوندِ انسان و خدا را، در بحران و آرامش، با زبانی هماهنگ و استوار بیان میکند.
خدایانِ حماسههای هومری، در نگاهِ نخست، چونان انبوهی از شخصیتهایِ ناسازگار و گاه سبکمغز جلوه میکنند که در سرنوشتِ انسانها دخالت میکنند، اما خود از رنج و حتی زخم نیز در امان نیستند. با این حال، در ژرفایِ روایت، آنان نظامی منسجم را شکل میدهند که ریشه در تئوگونی و سرودهایِ کهن دارد و مرزهایِ هستی را – میانِ فانی و جاودان، میانِ زور و زیرکی، میانِ سرنوشت و اختیار – ترسیم میکند. خدایان، از یک سو، علتهایِ نخستینِ رخدادها و نمادهایِ نظمِ کیهانیاند و از سوی دیگر، با تجلیِ خویش در لحظاتِ بحرانی و پاسخ به نیایشِ پرهیزگاران، رابطۀ انسان و خدا را به عرصهای از مبادله و معنا بدل میسازند. حضورِ نهفتهی آنان در زبانِ فرمولیِ حماسه – چون نورِ خورشید یا درخششِ چشمها – یادآورِ آن است که ایزدان، نه فقط در صحنههایِ آشکارِ روایت، که در روساختِ زبانیِ شعر نیز نقش دارند و شبکهای از تداعیهایِ سنتی را در ذهنِ مخاطبِ آشنا با سنت، بیدار میکنند. و سرانجام، تجلیِ الهی، با آن نشانههایِ زیبایی و هراسانگیز، با آن نقابهایِ انسانی و پرندگان، و با آن دشواریِ همیشگیِ شناخت، به ما میآموزد که خدایانِ هومری، هرچند در هیئتِ انسان بر ما ظاهر میشوند، اما هرگز کاملاً در قالبِ ما نمیگنجند؛ آنان همیشه اندکی فراتر، اندکی فروزندهتر، و اندکی هراسناکتر از آناند که بتوان آنها را یکسره درک کرد. و این همان رازِ ماندگاریِ حماسههای هومری است: که خدایانِ آن، مانندِ انسانهایِ آن، در مرزِ میانِ فهم و شگفتی، میانِ باور و روایت، جاودانه ایستادهاند.
منابع: مقالهی "Gods and Goddesses" نوشتهی جوئل پی. کریستنسن، مقالهی "Immanence" نوشتهی دانیل تورکلتاب، و مقالهی "Divine Epiphany in Homer" نوشتهی جورجیا پتریدو، منتشرشده در The Cambridge Guide to Homer. این نوشتار بازنویسی، ترکیب و تلخیصی آزاد از ایدههای این مقالات است.
→ بازگشت به فهرست دانشنامه