جغرافیای هومری

میان نقشه‌ی واقعی و نقشه‌ی ذهنی

درآمد

روزگاری، جغرافیای هومری در قلبِ مطالعاتِ مربوط به حماسه‌های یونانی جای داشت؛ کتاب‌های مرجعِ دهه‌های میانی سده‌ی بیستم، فصل‌های مفصلی را به توصیفِ تروا، میسنی، ایتاکا و پیلوس اختصاص می‌دادند و می‌کوشیدند نقاطِ نام‌برده در شعرِ هومر را با مکان‌های واقعی تطبیق دهند. اما در نیم‌قرنِ اخیر، این حوزه به‌طرزِ چشمگیری از مرکزِ توجه به حاشیه رانده شده؛ کتاب‌های مرجعِ تازه‌تر، دیگر فصلِ مستقلی به جغرافیا اختصاص نمی‌دهند، هرچند در همین بازه، دانشِ ما درباره‌ی باستان‌شناسیِ دوره‌ی مفرغِ متأخر و دوره‌ی آهنِ یونان به‌سرعت گسترش یافته است. این افولِ علاقه، تصویری ساده‌شده از واقعیتی پیچیده‌تر است؛ پژوهش درباره‌ی جغرافیای هومری همچنان ادامه دارد، و کشمکش بر سرِ اهمیتِ آن، از دورانِ باستان تا امروز، یکی از ثابت‌های تاریخِ مطالعاتِ هومری بوده است. از دورانِ هلنیستی، سنتِ علمیِ بلندی برای تحلیلِ جغرافیای هومر وجود داشته که همواره با مناقشه بر سرِ دقتِ آن همراه بوده؛ این مناقشه در دورانِ معاصر نیز ادامه یافته، از تردیدهای سده‌ی نوزدهمِ ادوارد بانبری تا تأکیدِ والتر لیف بر اینکه فهرستِ کشتی‌ها را باید سندی راستین از جغرافیای یونانِ میسنی دانست. کاربردِ واژه‌ی «واقعی» در این بحث، نکته‌ی مهمی را آشکار می‌کند: جغرافیا همواره با پرسش از نسبتِ حماسه‌های هومری با واقعیتِ بیرونی گره خورده است. این ویژگی به مطالعاتِ هومری منحصر نیست؛ در پژوهش‌های باستان‌شناسیِ یونان به‌طورِ کلی نیز توپوگرافی همواره ابزاری برای سنجشِ درستیِ روایتِ نویسندگانِ باستانی شمرده شده است. برجسته‌ترین بحث‌های نیم‌قرنِ اخیر درباره‌ی جغرافیای هومری، عمدتاً در پیِ آن بوده‌اند که بافتِ تاریخیِ درستِ سرایشِ حماسه‌ها را از دلِ آن استخراج کنند؛ برخی با تکیه بر فهرستِ کشتی‌ها کوشیده‌اند نشان دهند که حماسه‌ها به دورانِ میسنی بازمی‌گردند، و برخی دیگر با تحلیلِ گسترده‌ترِ جغرافیای هومری، تاریخِ سرایشِ ایلیاد و ادیسه را به نیمه‌ی دومِ سده‌ی هفتمِ پیش از میلاد نسبت داده‌اند. این کاربردِ جغرافیا برای پیونددادنِ حماسه به واقعیتِ بیرونی، دلیلِ اصلیِ افولِ اخیرِ این حوزه را نیز توضیح می‌دهد. پژوهشِ هومری روزبه‌روز بیشتر از این دیدگاه فاصله می‌گیرد که حماسه‌ها محصولِ مکان و زمانی مشخص بوده‌اند، و این فاصله‌گیری از دو واقعیت سرچشمه می‌گیرد: نخست آنکه ایلیاد و ادیسه شعرهایی شفاهی و سنتی با تاریخچه‌ای طولانی‌اند، و دوم آنکه این شعرها برای مخاطبی پان‌هلنی سروده شده‌اند، مخاطبی که در آن، عناصرِ محلی به‌نفعِ عناصرِ فراگیرِ سراسری کنار گذاشته می‌شوند. دشوارتر از این، برای کسانی که می‌خواهند از جغرافیا برای پیونددادنِ حماسه به تاریخ بهره ببرند، این واقعیت است که خودِ این شعرها «سازه‌هایی ایدئولوژیک‌اند که برای شکل‌دادن به همان واقعیت‌هایی طراحی شده‌اند که توصیف می‌کنند». مشهورترین نمونه‌ی این سازه‌ی ایدئولوژیک، شاید نشانه‌های دست‌کاریِ آتنی در فهرستِ کشتی‌هاست. این موضوع نشان می‌دهد که جغرافیا و توپوگرافی، لزوماً بقایایی خنثی و منفعل نیستند که از رهگذرِ آن‌ها بتوان بافتِ تاریخیِ حماسه را بازسازی کرد، بلکه عناصری فعال‌اند که خود در ساختنِ معنای شعر مشارکت می‌کنند. از همین‌رو، پژوهشگرانِ هومری روزبه‌روز کمتر به رویکردهایی علاقه نشان می‌دهند که صرفاً «نقطه‌ها را به هم وصل می‌کنند» و بیشتر به تحلیلِ درونیِ فضا و مکان در ساختارِ خودِ حماسه گرایش دارند. مروری تازه بر جغرافیای ایلیاد نشان می‌دهد که «سرزمینِ هومری احتمالاً تا حدِ زیادی مفهومی است و برای خدمت به نیازهای بی‌واسطه‌ی روایت طراحی شده»، نتیجه‌ای که در دو پژوهشِ کتابیِ تازه درباره‌ی فضا در ایلیاد نیز بازتاب یافته است. این نوشتار به کشمکشِ میانِ جغرافیای هومری به‌مثابه‌ی واقعیت و فضای هومری به‌مثابه‌ی مفهوم می‌پردازد و روندِ رو‌به‌رشدِ گرایش به گزینه‌ی دوم را بررسی می‌کند، و در پایان به راه‌هایی اشاره می‌کند که می‌توان از رهگذرِ آن‌ها این دو رویکرد را به هم پیوند زد.

فهرستِ کشتی‌ها در ایلیاد

فهرستِ کشتی‌ها، شاید تنگاتنگ‌ترین بخشِ حماسه‌ی هومری با مطالعاتِ جغرافیایی باشد. شاعر در ۲۶۵ سطر، همراه با فراخوانیِ الهگانِ شعر در آغاز و کوته‌گفتاری در پایان، بیست‌ونه بندِ نظامی را برمی‌شمارد که شاملِ چهل‌وچهار رهبر و صدوهفتادوهشت نشانه‌ی توپوگرافیک می‌شود. این فهرست، هم پرشاخ‌وبرگ‌ترین نمونه از نوعِ خود در سراسرِ هومر است و هم پژوهش‌شده‌ترین بخشِ آن. سنتِ طولانیِ پژوهشی، به‌ویژه تحلیلِ جامعِ ریچارد هوپ سیمپسون و جان لیزنبی، بر این باور استوار بوده که فهرست، خاطره‌ای اصیل از جغرافیای سیاسیِ پایانِ دورانِ مفرغِ متأخر را در خود نگه داشته است؛ به این معنا که فهرست، بازتابی جزئی و اندکی مخدوش از جغرافیای میسنی است که آفریده‌ی سرایندگانِ شفاهیِ دورانِ میسنی بوده و تا سده‌های یازدهم تا نهم پیش از میلاد، تقریباً بی‌تغییر باقی مانده است. این دیدگاه امروزه چندان رواج ندارد، چرا که شعرِ شفاهی معمولاً چنین جزئیاتی را بدونِ انگیزه‌ای مشخص، بیش از سه نسل به‌دقت حفظ نمی‌کند، هرچند همچنان طرفدارانی در میانِ پژوهشگرانی دارد که نظریه‌ی شفاهی را نمی‌پذیرند. خطِ استدلالیِ دیگری که میانِ هومرشناسان بیشتر پذیرفته شده، فهرست را آفرینشی متأخرتر می‌داند. جیووانینی استدلال کرده که فهرست، بازتابِ مسیرهای سازمان‌یافته‌ی فرستادگانِ مقدس از سده‌ی هفتم پیش از میلاد به بعد است؛ همین می‌تواند توضیح دهد که چرا فهرست عموماً بر پایه‌ی بخش‌بندیِ مسیری ساخته شده است. پژوهشگرانی که کوشیده‌اند فهرست را از منظرِ تاریخی یا باستان‌شناختی بررسی کنند، معمولاً با «وصل‌کردنِ نقطه‌ها» آغاز کرده‌اند، یعنی تطبیقِ نام‌های جغرافیاییِ فهرست با مکان‌های شناخته‌شده از منابعِ تاریخی، کتیبه‌ای و باستان‌شناختی؛ اما این روش، همان‌طور که نشان داده شده، بسیار پرمخاطره است. بسیاری از پژوهشگران به این نتیجه رسیده‌اند که فهرست، بازتابِ جغرافیای هیچ دوره‌ی واحدی نیست و بیشتر شبیهِ نقشه‌ای معاصر از یونان است که لعابی از کهنگیِ ساختگی بر آن نشسته باشد. در حالی که مورخان و باستان‌شناسان همچنان بر سرِ واقعیتِ بیرونیِ فهرست بحث می‌کنند، پژوهشگرانِ ادبی عمدتاً از این پرسش‌ها گذشته‌اند و بر کارکردِ شاعرانه‌ی فهرست تمرکز کرده‌اند. بخشی از این چرخش، ناشی از تغییرِ نگاه به مفهومِ فهرست به‌طورِ کلی است؛ فهرست، که پیش‌تر قطعه‌ای ثابت و تا حدی به‌طورِ مصنوعی حفظ‌شده یا افزوده‌شده تلقی می‌شد، اکنون «جزئی زنده از روایتِ هومری و حتی اصلی بنیادین در فنِ ترکیب‌بندیِ هومر» شمرده می‌شود. بر همین پایه، گفته شده که فهرستِ کشتی‌ها به سنت‌ها و شجره‌نامه‌های اساطیریِ گوناگون، از جمله گردهماییِ سپاهِ آخایی در اولیس یا شجره‌نامه‌ی آرگونات‌ها، اشاره دارد یا از آن‌ها شکل گرفته است. برخی پژوهشگران نیز استدلال کرده‌اند که فهرست به مضامینِ بخش‌های اطرافِ خود پاسخ می‌دهد و ساختارِ درونیِ آن برای آفرینشِ تضادهایی معنادار چیده شده است. در پژوهشی تازه، مارکس استدلال کرده که فهرستِ کشتی‌ها ابزاری ساختاری یا نقشه‌ای شناختی است که روابطِ شخصیِ میانِ کاراکترهای ایلیاد را ترسیم می‌کند؛ او نشان می‌دهد که خوشه‌هایی از شخصیت‌ها، آن‌گونه که در ترتیبِ رهبرانِ آخایی در فهرست تعریف شده‌اند، در سراسرِ روایتِ ایلیاد نیز در کنارِ هم عمل می‌کنند. این خوشه‌ها تقریباً بی‌گمان از سنت‌های اساطیری‌ای سرچشمه می‌گیرند که شخصیت‌هایِ خاصی را به هم پیوند می‌دادند، اما نکته‌ی مهم این است که این خوشه‌ها، مرزهای جغرافیاییِ «طبیعی» را نادیده می‌گیرند. اگر برداشتِ مارکس درست باشد، فهرست بازتابِ جغرافیایی ازپیش‌موجود نیست، بلکه به‌طورِ فعال جغرافیا را بازآفرینی می‌کند تا روابطِ درونِ ایلیاد را (باز)تولید کند. پژوهش‌های معاصر بدین‌سان از مناقشه بر سرِ جغرافیای واقعی گذشته‌اند و فهرست را آفرینشی شاعرانه می‌دانند که سنت‌های اساطیری و روایتِ ایلیاد آن را شکل داده‌اند. این برداشت، دشواری‌هایی برایِ تفسیرهای جغرافیایی پدید می‌آورد، چرا که هم احتمالِ اینکه فهرست بازنماییِ دقیقِ جهانِ یونانی در نقطه‌ای مشخص از زمان باشد را کاهش می‌دهد و هم نیاز به چنین کارکردی را از میان می‌برد. این به آن معنا نیست که جغرافیای واقعی هیچ نقشی در شکل‌گیریِ فهرست نداشته؛ بسیاری از نام‌های جغرافیاییِ فهرست به مکان‌هایی اشاره دارند که برای مخاطبِ هومری شناخته‌شده بوده‌اند، اما گزینش و چینشِ این مواد، آشکارا از عواملِ گوناگون، و در وهله‌ی نخست از عواملِ شاعرانه، تأثیر پذیرفته است.

تروا و سرزمینِ آن

کشفِ محوطه‌ی باستان‌شناختیِ حصارلیک و تطبیقِ آن با تروا در سده‌ی نوزدهم، این دیدگاه را تقویت کرد که جغرافیای هومری بنیانی تاریخی دارد. هاینریش شلیمان، ویلهلم دورپفلد و کارل بلگن استدلال کردند که برخی از لایه‌های این محوطه باید با شهرِ پریام یکی دانسته شوند. تروا بی‌گمان مهم‌ترین سکونتگاهِ دورانِ مفرغ است که تاکنون در شمال‌غربِ آناتولی و اژه‌ی شمالی کاوش شده، با دیوارهای استوارِ دفاعی که ارگ و شهرِ پایینیِ گسترده‌ای را دربر می‌گیرند و با خندقی سنگی و شاید دیواری چوبی محافظت می‌شوند. تحلیلِ متونِ هیتی، امکانِ استدلالی قوی برای تطبیقِ حصارلیک با نامِ هیتیِ ویلوسا (که با نامِ یونانیِ ایلیون همریشه است) فراهم می‌کند؛ این تطبیق با سندی از پیمانِ میانِ پادشاهِ هیتی، موواتالیِ دوم، و فرمانروای ویلوسا به‌نامِ آلاکساندو (که شاید با نامِ یونانیِ الکساندروس همریشه باشد) پشتیبانی می‌شود. ویلوسا همچنین در نامه‌ی تاواگالاوا از پادشاهِ هیتی به پادشاهِ آهیاوا آمده که به کشمکشی میانِ آن دو بر سرِ ویلوسا اشاره دارد؛ امروزه به‌طورِ کلی پذیرفته شده که پادشاهیِ آهیاوا باید در اژه جای گیرد و با یکی از مراکزِ میسنی یکی دانسته شود. همه‌ی این شواهد به بسیاری از پژوهشگران نشان داده که اسطوره‌ی جنگِ تروا، خاطره‌ای راستین از نبردی (یا نبردهایی) میانِ میسنیان و مردمِ سرزمینِ تروا را در خود نگه داشته است؛ هرچند برخی دیگر خوش‌بین‌تر نیستند و اشاره می‌کنند که هر نبردی که از رهگذرِ متونِ هیتی بازسازی شود، شباهتِ چندانی با روایتِ اساطیری ندارد. توصیفِ هومر از جغرافیای تروا نسبتاً درست به‌نظر می‌رسد. برخی پژوهشگران استدلال کرده‌اند که توصیف‌های هومری هیچ ناهم‌خوانیِ جغرافیایی آشکار ندارند، هرچند بیشترِ این توصیف‌ها آن‌قدر دقیق نیستند که بتوان آن‌ها را رد کرد. دو استثنا بر این قاعده وجود دارد: نخست سطری که به تلاقیِ دو رودِ سیموئیس و سکاماندروس اشاره دارد، و دوم توصیفِ مفصلِ دو چشمه، یکی سرد و دیگری گرم، که با هیچ مکانِ واقعی مطابقت ندارد. برای بیشترِ ناظرانِ بی‌طرف، همپوشانیِ میانِ توپوگرافیِ واقعی و توصیفِ شاعرانه، چندان چشمگیر نیست. افزون بر این، توپوگرافیِ واقعیِ سرزمینِ تروا برایِ تفسیرِ ادبی چندان بارور نبوده است. گرایشِ پژوهشی در اینجا نیز بر ساختارِ شاعرانه‌ی فضا و شیوه‌هایی متمرکز است که این ساختار، معنا می‌آفریند. برای نمونه، اشتراوس کلی صحنه‌های نبرد در ایلیاد را تحلیل کرده و استدلال می‌کند که شاعر خود را در مرکزِ اردوگاهِ یونانیان، پیشِ کشتیِ اودیسئوس و رو به دشتِ تروا قرار می‌دهد، و همه‌ی اشاره‌ها به چپ و راست، نسبت به همین جهت‌گیری بیان می‌شوند. این مختصاتِ فضایی به شاعر و مخاطب امکان می‌دهد کنش را در میدانِ نبرد در ذهن مجسم کنند؛ بدین‌سان، سرزمینِ تروا اساساً سازه‌ای شاعرانه است که در آن، نشانه‌هایی چون درختِ انجیر یا آرامگاهِ ایلوس همچون نقاطِ عطف چیده شده‌اند. برخی دیگر بر همسان‌سازیِ جغرافیای تروا با سنت‌های اساطیریِ دیگر تمرکز کرده‌اند. لاول در رساله‌ی خود استدلال کرده که سرزمینِ ایلیاد به سنت‌های برون‌هومریِ کیهان‌شناختی اشاره دارد؛ برای نمونه، به‌پیرویِ از روت اسکودل، ویرانیِ دیوارِ آخایی که با گناهِ ناسپاسی ساخته شده بود، درست همچون دیوارهای شهرِ تروا، یادآورِ اسطوره‌های خاورِ نزدیک درباره‌ی توفانی است که برای مجازاتِ جمعیتِ سرکشِ انسانی و رهاییِ زمین از فشارِ جمعیت فرستاده شده، و از همین‌رو نمادِ نابودیِ عصرِ پهلوانی است. کاربردِ واژه‌ی «نیمه‌خدایان» برایِ توصیفِ پهلوانانِ تروا در بندِ مربوط به ویرانیِ دیوار، تنها موردِ این واژه در سراسرِ هومر است، اما در دو بندِ هزیود نیز آمده که در آن‌ها انقراضِ پهلوانان توصیف می‌شود. این تحلیلِ اساطیری در تقابل با تفسیرِ جغرافیاییِ ویرانیِ دیوار قرار می‌گیرد، تفسیری که می‌گوید شاعر ناچار بوده توضیح دهد چرا در روزگارِ خودش هیچ اثری از دیوار در سرزمینِ تروا باقی نمانده است.

ایتاکا و پیلوس

جغرافیای جهانِ یونانی در ادیسه، مسئله‌ای دشوار است. دانشورانِ باستان و معاصر، هر دو، بر سرِ هویتِ ایتاکای اودیسئوس اختلاف‌نظر داشته‌اند؛ پیشنهادهای گوناگونی مطرح شده، از ایتاکیِ امروزی گرفته تا لفکاس، کرکیرا و کفالونیا. سرچشمه‌ی این سردرگمی تا حدِ زیادی توصیفِ نسبتاً دقیقِ اودیسئوس از جزیره‌اش است، بندی که خوانندگانِ باستان و معاصر را به یکسان به شگفتی واداشته؛ چنان‌که یکی از پژوهشگران گفته، کمتر توصیفی در هومر هست‌که همزمان این‌قدر دقیق و این‌قدر نادرست به‌نظر برسد. شناساییِ نشانه‌های خاص، دشواری‌ای حتی بیشتر دارد؛ در جزایرِ یونانی هیچ‌چیزی شبیهِ «کاخِ اودیسئوس»، میسنی یا غیرِمیسنی، وجود ندارد و تلاش‌ها برای چنین شناسایی‌ای همواره ناکام مانده. تنها محوطه‌ای که شاید بتوان آن را با ادیسه پیوند داد، پرستشگاهِ خلیجِ پولیس در ایتاکی است که با غارِ پری‌های آب که اودیسئوس هدایایِ فایاکیان را در آن نهان کرد، همانند دانسته شده. پژوهشگران از یافتنِ سیزده سه‌پایه در پولیس شگفت‌زده شده‌اند، تاریخ‌گذاری‌شده به سده‌های نهم و هشتمِ پیش از میلاد، که شاید با همان شمارِ سه‌پایه‌هایی که اودیسئوس در سرزمینِ فایاکیان دریافت کرد، هم‌خوانی داشته باشد؛ اما شواهدِ باستان‌شناختیِ این غار، به‌سببِ قدمتِ کاوش‌های نخستین و بازسازماندهیِ آیینِ آن در سده‌ی چهارمِ پیش از میلاد، دشوار است. تنها از دورانِ هلنیستی به بعد، شواهدِ کتیبه‌ای از پرستشِ اودیسئوس در دست است. کهن‌ترین موادِ نذری از غار، احتمالاً به دورانِ پروتوژئومتریک یا اندکی پیش‌تر بازمی‌گردد؛ از همین‌رو بسیاری، پیوندِ این غار با اودیسئوس را پدیده‌ای تدریجی و شاید متأخر می‌دانند که در آن، آیین‌های عبادی و روایت‌های اساطیری متقابلاً بر یکدیگر تأثیر گذاشته‌اند. اگر چنین باشد، شواهدِ باستان‌شناختیِ خلیجِ پولیس، سنجه‌ای کاملاً بیرونی و عینی برای ادیسه نیست، هرچند این شواهد، در کنارِ نشانه‌های دیگر همچون سکه‌هایی با تصویرِ اودیسئوس و جشن و پرستشگاهی به‌نامِ او، گواهی می‌دهند که جامعه‌ی دورانِ کلاسیکِ متأخر و هلنیستی، جزیره‌ی خود را با ایتاکای هومری یکی می‌دانستند. با وجودِ اجماعِ نسبیِ هومرشناسان بر اینکه ایتاکای هومری احتمالاً همان ایتاکیِ امروزی است، توصیفِ موقعیتِ جزیره در ادیسه بسیاری از منتقدان را دچارِ تردید کرده. برخی نتیجه گرفته‌اند که شاعر و مخاطبانش از بخشِ بزرگی از جغرافیای یونانِ غربی بی‌اطلاع بوده‌اند و تلاش برای همساز‌کردنِ متن با توپوگرافی، «هوشمندیِ هدررفته» است. راهِ دیگر این است که ایتاکا را نه معمایی توپوگرافیک، بلکه معمایی شاعرانه بدانیم؛ به این معنا که ناهم‌خوانی‌های جغرافیایی، لزوماً نادانیِ شاعر یا راه‌حلی سرسری برایِ مشکلی خاص را آشکار نمی‌کنند، بلکه شاید نشان‌دهنده‌ی چیزی مهم در سطحِ شاعرانه باشند. اودیسئوس جزیره‌اش را «رو به سویِ تاریکی» توصیف می‌کند، در حالی‌که جزایرِ دیگرِ همان مجموعه، رو به طلوعِ خورشید قرار دارند. لقبِ ایتاکا در این بند، که در سراسرِ ادیسه همواره برای توصیفِ همین جزیره به‌کار می‌رود و معمولاً «روشن» یا «واضح» ترجمه می‌شود، در اصل ترکیبی است به‌معنایِ «دارای غروب‌های خوش»، که بعدها معنای «به‌خوبی دیدنی (در هنگامِ غروب)» یافته است. همان‌طور که یکی از پژوهشگران نوشته، جهت‌گیریِ جغرافیاییِ ایتاکا جزئی جدایی‌ناپذیر از شخصیتِ آن است: ناهمواری و انزوایِ این جزیره، نشانه‌های آشنایِ غربی‌بودنِ آن‌اند. همچون ایتاکا، تعیینِ دقیقِ موقعیتِ پیلوس نیز دشوار بوده است. حتی در زمانِ استرابون، این گفته ضرب‌المثل شده بود که «پیلوسی پیش از پیلوس هست، و پیلوسِ دیگری هم هست». استرابون گزارش می‌دهد که سه مکان مدعیِ پیلوسِ هومری بودند: یکی در الیس، یکی در تریفولیا، و یکی در مسنیا. هویتِ تریفولیایی با داستانی از نستور در ایلیاد پشتیبانی می‌شود، داستانِ نبردِ پیلیان‌ها و اپیان‌ها بر سرِ تریوئسا، در کنارِ رودِ آلفیوس. نکته‌ای که به‌سودِ موقعیتِ مسنیاییِ پیلوس است، این است که تلماخوس و پیسیستراتوس از پیلوس به اسپارت از راهِ فرای سفر می‌کنند، مکانی که باید در نزدیکیِ کالاماتای امروزی باشد. اعتراضِ اصلی به موقعیتِ مسنیاییِ پیلوس، یعنی ناممکن‌بودنِ سفرِ ارابه به اسپارت از فرازِ کوهِ تایگتوس، با نشانه‌های درونیِ ادیسه سنگین‌تر می‌شود: در فرای، تلماخوس و پیسیستراتوس نزدِ دیوکلس اقامت می‌کنند که پدرش، اورتیلوخوس، گفته شده «در مسنه» ساکن بوده است. به‌نظر می‌رسد چند سنتِ اساطیریِ متفاوت وجود داشته: سنتی که ایلیاد می‌شناسد و پیلوس را در تریفولیا می‌نهد، و سنتی دیگر که ادیسه می‌شناسد و آن را در مسنیا قرار می‌دهد. مناقشه بر سرِ موقعیتِ پیلوسِ هومری، که دستِ‌کم به دورانِ هلنیستی بازمی‌گردد، به باستان‌شناسیِ معاصر نیز کشیده شد. دورپفلد کوشید پیلوسِ هومری را بیابد و مدعی شد آن را در محوطه‌ی مهمِ میسنیِ کاکوواتوس در تریفولیا یافته است. حدودِ سی سال بعد، کاوش‌های کارل بلگن در محوطه‌ی آنو انگلیانوس، محوطه‌ی کاخیِ میسنیِ بسیار بزرگ‌تری را آشکار کرد که بی‌درنگ با خانه‌ی مسنیاییِ نستور یکی دانسته شد. هنگامی که خطِ خطیِ بی رمزگشایی شد و روشن شد که نامِ میسنیِ محوطه‌ی آنو انگلیانوس درواقع همان پیلوس بوده، تطبیقِ آن با پیلوسِ نستور به دیدگاهِ رسمی بدل شد، هرچند برخی همچنان متقاعد نشدند. پیلوس نمونه‌ی آرمانی برای کسانی است که باور دارند هومر سنت‌های اصیلِ دورانِ مفرغ را در خود حفظ کرده، چرا که این محوطه و منطقه در پایانِ دورانِ مفرغ عمدتاً متروک شد، اما در حماسه زنده ماند. در برخی جنبه‌ها، پیلوسِ هومری و پیلوسِ میسنی با هم هم‌خوانی دارند: برای نمونه، هنگامی که تلماخوس به پیلوس می‌رسد، پیلیان‌ها را در حالِ قربانیِ دسته‌جمعی برایِ پوسیدون می‌یابد، و پوسیدون به‌نظر می‌رسد مهم‌ترین خدایِ مذکر در پیلوسِ میسنی بوده باشد. اما در جنبه‌های دیگر، این دو با هم هم‌خوانی ندارند؛ برای نمونه، جغرافیای سیاسیِ پیلوسِ میسنی، با آنچه درباره‌ی پادشاهیِ نستور می‌دانیم مطابقت ندارد. درواقع، روشن است که پیلوس می‌تواند هرگاه لازم باشد، به‌عنوانِ محوطه‌ای شمالی‌تر نیز بازنمایی شود. به بیانِ دیگر، هومر می‌توانسته به سنت‌هایی اشاره کند که نستور و پیلوس را هم به الیس یا تریفولیا و هم به مسنیا پیوند می‌دادند. از همین‌رو، تصادفی نیست که در همان کتاب و همان بخش، یعنی دلاوریِ دیومدس، هم گفته می‌شود رودِ آلفیوس از سرزمینِ پیلیان‌ها می‌گذرد و هم گفته می‌شود هرکول هادس را در پیلوس زخمی کرد. در الیس، آیینی ویژه برایِ هادس وجود داشته که به همین داستانِ ایلیاد پیوند می‌خورد، و نیز حرمی کوهستانی بر فرازِ کوهِ مینته که پیلیان‌های تریفولیایی در آن هادس را می‌پرستیدند. پیلوس، به‌معنایِ «دروازه»، در این سنت به‌عنوانِ دروازه‌ای غربی به سویِ جهانِ زیرین تصور می‌شده است. دانشِ ما درباره‌ی پیلوسِ میسنی می‌تواند پرسش‌هایی تازه پیشِ رویمان بگذارد. برخی پژوهشگران استدلال کرده‌اند که بازنماییِ پیلوس در ادیسه، عامدانه کهن‌گرایانه است و جنبه‌هایی از فرهنگِ میسنی را بازتولید می‌کند. پیلوس، به این باور، همچون نظمی آرمانیِ اجتماعی و سیاسی نمایانده می‌شود که در آن، پادشاه، همچون وناکسِ میسنی، در وهله‌ی نخست چهره‌ای مذهبی است که بر قربانیِ بزرگ‌مقیاس و جشنِ آیینی به‌افتخارِ پوسیدون ریاست می‌کند. نکته‌ی جالب این است که پیلوس فاقدِ مجمعِ سیاسی یا حتی مکانی برای گردهماییِ عمومی است. در حالی که آلکینوس، اودیسئوس را در برابرِ چشمِ همگان در مجمع پذیرایی می‌کند، نستور و پسرانش با تلماخوس بر سنگ‌های صیقلی‌شده بیرونِ کاخ گردهم می‌آیند. مکانِ گردهماییِ پیلوسی، بدین‌سان، محدود به خاندانِ سلطنتی و موروثی است، چرا که گفته می‌شود نلئوس نیز بر همان سنگ‌ها می‌نشسته. این عناصر، به‌همراهِ نشانه‌های دیگر، نشان می‌دهند که پیلوس آشکارا با دیگر جوامعِ ادیسه تفاوت دارد؛ تمایزی که در تقابل با وضعیتِ ایتاکا قرار می‌گیرد، فرصتی برای پیوستنِ تلماخوس به جامعه‌ای از کهنه‌سربازانِ جنگِ تروا فراهم می‌آورد، و پادشاهیِ منظمی را که ایتاکا پس از بازگشتِ اودیسئوس بدان بدل خواهد شد، پیشاپیش می‌نمایاند.

سفرهای اودیسئوس

باوری رایج در پژوهشِ هومریِ معاصر این است که ماجراهای اودیسئوس، از لحظه‌ای که کشتی‌هایش هنگامِ دورزدنِ دماغه‌ی مالئا از مسیر خارج می‌شوند تا بازگشتِ تنهایش به ایتاکا، در جغرافیایی اساطیری و غیرِواقعی رخ می‌دهند. یکی از پژوهشگران به‌صراحت اعلام کرده که «سفرهای اودیسئوس هیچ ربطی به جغرافیا ندارند»، و این نظر با گفته‌ی اراتوستنس هم‌آواست که موقعیتِ سرگردانیِ اودیسئوس را زمانی خواهیم یافت که کفاشی را بیابیم که کیسه‌ی بادها را دوخته است. مناقشه بر سرِ جغرافیای سفرهای اودیسئوس، شدید و دیرینه بوده است. جای‌دادنِ این سفرها در فضایی جغرافیاییِ واقعی، به‌ویژه در ایتالیا و سیسیل، دستِ‌کم از سده‌ی پنجمِ پیش از میلاد در منابعِ گوناگون تثبیت شده، و شاید حتی پیش‌تر از آن. این سنت، هدفِ نقدِ سختِ دانشورانِ هلنیستی قرار گرفت، به‌ویژه اراتوستنس که، هرچند می‌پذیرفت جغرافیای هومری در اژه تا حدِ زیادی درست است، استدلال می‌کرد هومر تقریباً هیچ‌چیز درباره‌ی مکان‌هایِ سفرهای اودیسئوس نمی‌دانسته و آن‌ها را یکسره ساخته و به دوردست‌ها منتقل کرده تا دروغ‌گفتن درباره‌شان آسان‌تر باشد. آگاهیِ ما از این سنتِ انتقادی، عمدتاً از رهگذرِ استرابون است که کوشیده هومر را از این اتهام‌ها برهاند؛ دفاعِ استرابون خود بخشی از سنتِ گسترده‌تری بود که بر واقعی و دقیق‌بودنِ روایتِ سفرهایِ اودیسئوس و منلائوس پافشاری می‌کرد. پیروانِ معاصرِ این سنتِ کهن که کوشیده‌اند سفرهای اودیسئوس را بر جغرافیای واقعی منطبق کنند، کم نبوده‌اند، اما این آثار توجهِ جدیِ هومرشناسان را جلب نکرده و بیشتر با شگفتی یا کم‌توجهی به آن‌ها نگریسته شده، و اغلب همان حکمِ انتقادیِ اراتوستنس در پاسخ به آن‌ها یادآوری می‌شود. از همین‌رو، بیشترِ هومرشناسان، شناساییِ جغرافیاییِ سرگردانی‌های اودیسئوس را فرایندی پساهومری می‌دانند و به‌جای آن، به‌سویِ فهمِ فضاهای این ماجراها در چارچوبی مضمونی، اساطیری و مفهومی گراییده‌اند. برخی پژوهشگران رویکردی ساختارگرایانه در پیش گرفته‌اند و مکان‌ها و ساکنانِ جهانِ دیگرِ ادیسه را جفت‌هایی ساختاریافته می‌دانند که همچون آینه‌های شبه‌مردم‌نگارانه عمل می‌کنند و از رهگذرِ آن‌ها، ادیسه فرهنگِ یونانی را بازمی‌سازد. بدین‌سان، هم سیرن‌ها و هم لوتوس‌خواران، بازنماییِ موازیِ بی‌انسانیت‌اند که می‌کوشند مردان را با واداشتنشان به فراموشیِ پیوندهای اجتماعی، از انسانیت‌شان تهی کنند، در حالی‌که سیکلوپ‌ها نمادِ تضادِ تمدن‌اند، فاقدِ نهادهای اجتماعیِ خداپسندانه‌ای که به زندگیِ یونانی معنا می‌بخشند. برخی از این تضادهای مفهومی یا مضمونی را می‌توان به‌شکلی فضایی نیز ترسیم کرد. برای نمونه، در ادیسه می‌توان جفت‌های دوگانه‌ای را شناسایی کرد که در کرانه‌های دورِ شرقی و غربیِ جهان ساکن‌اند؛ نه‌تنها اتیوپیایی‌های دوگانه که برخی در سپیده‌دم و برخی در غروب زندگی می‌کنند، بلکه کیرکه و کالیپسو نیز می‌توانند همتاهایی فضایی از یکدیگر شمرده شوند؛ نخستین در کنارِ خانه‌ی سپیده‌دم و طلوعِ خورشید زندگی می‌کند، در حالی‌که دومی باید در کرانه‌ی غربیِ جهان جای گیرد. این موقعیت‌های فضایی، با تضادهای مضمونیِ میانِ این دو شخصیت هم‌خوانی دارند، با وجودِ شباهت‌های فراوانشان، امری که بسیاری را به این باور رسانده که کیرکه و کالوپسو صورت‌های گوناگونِ یک شخصیت‌اند. تقابلِ میانِ جغرافیای واقعی و فضای اساطیری، در هیچ‌جا به‌اندازه‌ی سفرهای اودیسئوس آشکار نیست. شاید شگفت‌آور نباشد که برخی پژوهشگران کوشیده‌اند با این پیشنهاد که جغرافیای این سفرها همزمان مفهومی و واقعی است، بر این تقابل چیره شوند. از یک‌سو، پذیرشِ این نکته به ما امکان می‌دهد دریابیم که جغرافیای این سفرها، محصولِ بافتِ تاریخیِ خود بوده و آگاهیِ رو‌به‌رشدِ یونانیان از مدیترانه را بازتاب می‌دهد. از سویِ دیگر، هر تلاشی از این دست، نیازمندِ شناساییِ مکان‌هایی است که بر توصیفِ خاصی تأثیر گذاشته‌اند، فرایندی که همان‌طور که دیدیم، بسیار دشوار است. از میانِ دیگر دشواری‌ها، درکِ پدیدارشناسیِ جغرافیای یونانِ کهن برایِ ما به‌شدت دشوار است؛ یعنی درکِ اینکه این مکان‌ها چگونه برایِ یونانیانِ آن روزگار، هم آنان‌که این مکان‌ها را دیده بودند و هم آنان‌که ندیده بودند، تجربه و توصیف می‌شده‌اند. حتی اگر شناساییِ جغرافیاییِ خاصی از سویِ همه‌ی هومرشناسان پذیرفته شود، روشن نیست که این شناسایی چگونه می‌تواند تفسیرِ خودِ ماجراها را دگرگون کند.

راهی به‌پیش

تا اینجا این نوشتار نگاهی نسبتاً بدبینانه به توانِ جغرافیای واقعی برای مشارکتی معنادار در تحلیلِ ادبیِ هومر داشته، و نیز به توانِ هومر برای مشارکتی درخورِ توجه در فهمِ ما از جغرافیای یونانِ باستان. این بدبینی از آنجا سرچشمه می‌گیرد که ادبیاتِ پژوهشی درباره‌ی جغرافیا، از دیرباز بر «وصل‌کردنِ نقطه‌ها» میانِ مکان‌های نام‌برده در حماسه‌ها و مکان‌های واقعی متمرکز بوده است. همان‌طور که دیدیم، ثابت‌کردنِ این شناسایی‌ها بسیار دشوار است. یکی از مشکلات این است که خودِ حماسه‌ها، به‌طورِ فعال، شیوه‌ی تجربه و فهمِ مکان‌ها را شکل داده‌اند. نمونه‌ای برون‌هومری و دقیق از این پدیده را می‌توان در نمایشنامه‌ی «هفت‌تن علیه تبس» اثرِ آیسخولوس یافت، که در آن، ترکیبِ خلاقانه‌ی موادِ سنتی و توپوگرافیِ معاصرِ شهر، سرزمینی شاعرانه از تبس آفریده است؛ هفت‌دروازه‌ی تبس، که پیش‌تر نیز در حماسه سنتی بود، از رهگذرِ آیسخولوس به عنصری کاملاً مرکزی در شیوه‌ی فهم و تجربه‌ی این شهر بدل شد. به همین‌سان، به‌نظر می‌رسد پرستشِ اودیسئوس در خلیجِ پولیس نیز، که تقریباً بی‌گمان پدیده‌ای متأخر است، به‌شدت از خودِ ادیسه شکل گرفته باشد. این رابطه‌ی دوسویه میانِ اسطوره و شیوه‌ی فهم، تجربه و حتی دگرگونیِ مکان‌ها، استفاده از جغرافیا و شواهدِ باستان‌شناختی را به‌عنوانِ سنجه‌ای بیرونی برایِ محک‌زدنِ حماسه دشوار می‌سازد. مشکلِ دیگر این است که آنچه در حماسه‌ها با آن روبه‌رو می‌شویم، در وهله‌ی نخست، نام‌های جغرافیایی‌اند. نام‌های جغرافیایی می‌توانند جابه‌جا شوند، و مکان‌های گوناگون می‌توانند نامی مشترک داشته باشند؛ برعکس، یک مکان می‌تواند در دوره‌های گوناگون نام‌های متفاوتی بگیرد. برای نمونه، پیلوسِ میسنی، که نامِ ونیزی‌اش انگلیونو و نامِ امروزی‌اش آنو انگلیانوس است، حدودِ سالِ ۱۱۸۰ پیش از میلاد ویران شد و دیگر هرگز به‌طورِ پایدار سکونت‌گزینی نشد، اما نامِ پیلوس باقی ماند و حتی چندگانه شد. همان‌طور که یونانیانِ باستان نیز دریافته بودند، اشتراکِ نامِ مکان‌ها مشکلی مهم پدید می‌آورد که بحث‌های علمی برانگیخته؛ نه‌فقط بر سرِ اینکه چند محوطه یک نامِ خاص را به اشتراک می‌گذارند، بلکه بر سرِ اینکه در هر بندِ خاص، کدام محوطه مدِ‌نظر بوده است. همچنین می‌توان نشان داد که یک نامِ جغرافیایی، حتی اگر آشکارا به بیش از یک سکونتگاه اشاره داشته باشد، می‌تواند وحدتی مضمونی در حماسه‌ها داشته باشد. در پژوهشی موشکافانه، لوانیوک نشان می‌دهد که نامِ افوره، که دستِ‌کم به چهار مکانِ متفاوت اشاره دارد، در سراسرِ هومر مشخصه‌ای مضمونیِ کاملاً یکدست دارد. او پیشنهاد می‌کند که شاید سودمندتر باشد به‌جایِ چند افوره، به یک افوره بیندیشیم که در دورانِ باستان در مکان‌های گوناگونی جای گرفته، اما «تصویری مضمونی یکدست» دارد: افوره، نامِ شهری است که با ثروت، نیرنگ و زهرهایِ کشنده پیوند خورده. تحلیلِ لوانیوک نشان می‌دهد که اشاره به افوره، صرفاً نشان‌دهنده‌ی مکانی جغرافیایی نیست، بلکه پیوندهای اساطیری و حماسیِ آن را نیز فرامی‌خواند. تحلیلِ لوانیوک راهی به‌پیش نشان می‌دهد که از دلِ تقابلِ فرسوده‌ی میانِ جغرافیای واقعی و فضای مفهومی می‌گذرد: مکان‌ها، آن‌گاه که با نامی جغرافیایی توصیف یا نشان داده می‌شوند، می‌توانند تمامِ بارِ سنت را، در کنارِ مکان‌های واقعی و بازتاب‌های معاصر، به‌یاد آورند و بدین‌سان اثراتی شاعرانه‌ی ویژه بیافرینند. برای نمونه، گفته شده که توصیفِ ادیسه از کاخِ آلکینوس، به معماریِ کاخیِ آشوری اشاره دارد و اثرِ آن، فاصله‌گذاریِ حماسی است؛ به این معنا که جهانِ هومری، بزرگ‌تر، غریب‌تر و دورتر از جهانِ معاصرِ مخاطبانِ هومری جلوه می‌کند. همین اثر را می‌توان با یک نامِ مکانیِ تنها نیز آفرید: هوپوته‌بای، به‌معنایِ «تبسِ زیرین»، نامی که تنها یک‌بار در سراسرِ هومر، در فهرستِ کشتی‌ها، به‌جایِ تبس آمده و ظاهراً به گذشته‌ای حماسی اشاره دارد که در آن، ارگِ تبس به‌دستِ اپیگونی‌ها ویران شده بود. با این‌همه، حتی در همین مورد، زمانِ حالِ مخاطبِ هومری به بند راه می‌یابد: تنها هوپوته‌بای و اونخستوس، مرکزِ آیینیِ بئوتیا، آیه‌ای مستقل برایِ خود در بخشِ بئوتیاییِ فهرست دارند. همزمان، بخشِ بئوتیاییِ فهرست به‌شکلی غیرمعمول، نه بر پایه‌ی مسیر، بلکه به‌صورتِ کمربندی از محوطه‌ها گردِ یک نقطه‌ی مرکزی، یعنی تبس، سازمان یافته، شبیهِ فهرستِ ترواییان. بدین‌سان، فهرستِ کشتی‌ها هم به ویرانیِ ارگِ تبس در گذشته‌ی حماسی اشاره دارد و هم جایگاهِ برجسته‌ی این شهر را در زمانِ حالِ مخاطبانش می‌ستاید. مکان‌ها در حماسه‌های هومری، بنابراین، تنها در دلِ روایت، همان‌گونه که پیش می‌رود، ساخته نمی‌شوند، بلکه شاخص‌هایی پیچیده‌اند که به بیرون از روایت، در دو جهت، اشاره می‌کنند: به سنتی اساطیریِ غنی، و به واقعیت‌های معاصری که مخاطبانِ هومری آن‌ها را چنین می‌فهمیدند.

منبع: مقاله‌ی «Homeric Geography» نوشته‌ی دیمیتری ناکاسیس، منتشرشده در The Cambridge Guide to Homer. این نوشتار بازنویسی و تلخیصی آزاد از ایده‌های این مقاله است.

→ بازگشت به فهرست دانشنامه