سایه‌ی خانه

خانواده، زنان و بردگی در جهانِ هومری

درآمد

خانه، خانواده، ازدواج و بردگی، چهار ستونی‌اند که جهانِ اجتماعیِ هومری بر آن‌ها استوار است؛ چهار نهادی که به‌ظاهر جدا از هم می‌نمایند، اما در عمل، سرشتِ یکدیگر را می‌سازند: خانه‌ای که خانواده در آن زندگی می‌کند، تنها با کارِ بردگانی معنا می‌یابد که در همان خانه خدمت می‌کنند، و پیوندِ زناشویی، خود شکلی از دادوستدِ ثروت و اعتبار میانِ دو خاندان است. این نوشتار می‌کوشد این چهار رشته را در کنارِ هم ببیند: نخست پرسشِ دیرینه‌ای که آیا خانه‌های هومری بازتابِ خانه‌های واقعیِ دورانِ آهنِ نخستین‌اند یا نه؛ سپس ساختارِ خانواده در ایلیاد و ادیسه؛ آنگاه جایگاهِ زنان به‌عنوانِ محورِ تمنا، احترام و منازعه؛ و سرانجام واقعیتِ برده‌داری، نهادی که ثروت و اعتبارِ همه‌ی این خاندان‌ها را ممکن می‌ساخت.

خانه‌های هومری: میانِ کاخِ افسانه و خانه‌ی واقعی

نسبتِ خانه‌ها و خانوارهای توصیف‌شده در حماسه‌های هومری با خانه‌های واقعی، مناقشه‌ای دیرینه است. تا سده‌ی نوزدهم، خانه‌های هومری صرفاً اختراعاتی ادبی یا نیایِ مستقیمِ خانه‌های دورانِ کلاسیک و پس از آن شمرده می‌شدند، اما کشفِ کاخ‌های دورانِ مفرغ به‌زودی این پیشنهاد را پدید آورد که این کاخ‌ها، بنیانِ خانه‌های توصیف‌شده در حماسه بوده‌اند. اما در پژوهش‌های متأخرتر، استدلال شده که خانه‌های حماسه بیشتر به خانه‌های دورانِ آهنِ نخستین، یعنی از سده‌ی دهم تا حدودِ سالِ ۷۰۰ پیش از میلاد، شباهت دارند؛ همان بازه‌ای که عموماً پنداشته می‌شود حماسه‌ها در آن به صورتِ نهاییِ خود رسیده‌اند.

در دورانِ مفرغِ متأخر، در برخی نقاطِ اژه، خانه‌های پیچیده و کاخ‌های عظیم وجود داشتند، اما خانه‌های سده‌های دهم تا هفتمِ پیش از میلاد، نقشه‌ای بسیار ساده‌تر دارند و از موادی بی‌ادعا و اغلب ناپایدار، مانندِ چوب‌وگل، خشت یا سنگِ خرد، با سقفی از کاه‌گل یا نی، ساخته شده‌اند. با این‌همه، همچون بسیاری از حوزه‌های دیگرِ فرهنگِ مادی، در سده‌ی هشتمِ پیش از میلاد، دگرگونیِ چشمگیری در شیوه‌ی خانه‌سازی رخ می‌دهد، نشانه‌ای از دگرگونی‌های عمیق‌تر در رفتار، ارزش‌ها یا روابطِ اجتماعی.

از سده‌ی دهم تا میانه‌ی سده‌ی هشتم، بیشترِ خانه‌ها کوچک‌اند و اتاق‌های اندکی دارند. رایج‌ترین گونه، خانه‌ای تک‌اتاقی است، گاه با ایوانی سرپوشیده در جلو؛ شماری نیز اتاقی افزوده در پشت دارند، و شمارِ اندکی سازه‌های بزرگ‌تر با اتاق‌های بیشتر. دسترسی به اتاق‌ها معمولاً پیاپی و خطی است، هرچند در برخی مناطق، مانندِ کرت و مقدونیه، خانه‌های چنداتاقی با الگوهای پیچیده‌ترِ رفت‌وآمد نیز دیده می‌شوند. خانه‌ها گاه مستقل‌اند، و در این صورت اغلب شکلی بیضی یا نیم‌دایره دارند، اما در برخی سکونتگاه‌ها، خانه‌ها در خوشه‌هایی گردِ هم جمع می‌شوند که فضاهای باز یا کوچه‌ها آن‌ها را از هم جدا می‌کند. تفاوتِ چندانی میانِ خانه‌ها از نظرِ اندازه یا پیچیدگی دیده نمی‌شود، هرچند در برخی محوطه‌ها، خانه‌های بزرگ‌تر با اقامتگاهِ رهبران یا بزرگانِ محلی شناسایی شده‌اند؛ برجسته‌ترین نمونه، سازه‌ای پنجاه‌متری در لفکاندیِ اوبویا از میانه‌ی سده‌ی دهم است، هرچند روشن نیست که این سازه خانه بوده یا حرمی وقف‌شده به دو تنی که در دلِ آن به خاک سپرده شده‌اند.

اندازه‌ی کوچکِ بیشترِ این خانه‌ها نشان می‌دهد که خانوارها نیز نسبتاً کوچک بوده‌اند و معمولاً پنداشته می‌شود محورِ آن‌ها خانواده‌ای هسته‌ای بوده، هرچند در برخی محوطه‌های کرت، شواهدی از خوشه‌های خانگی در دست است که شاید گروهی از خانواده‌های خویشاوند را در خود جای می‌داده‌اند. یافته‌ها نشان می‌دهند که فعالیت‌های اصلیِ درونِ خانه عبارت بوده‌اند از: نگه‌داریِ خوراک، که اغلب به‌شکلی کاملاً نمایان در خمره‌های تزیین‌شده صورت می‌گرفت؛ آماده‌سازی و مصرفِ غذا، که شواهدش را در اجاق‌ها، دیگ‌ها و بقایای خوراک می‌توان یافت؛ خوردن و نوشیدنِ رسمی، با ظروفِ فاخر؛ بافندگی، با شواهدی چون وزنه‌های دستگاهِ بافندگی و دوک؛ و دیگر فعالیت‌های دستی. نبودِ دیوارهای داخلی، امکانِ چندانی برای خلوت یا جدایی میانِ افراد و فعالیت‌ها درونِ خانه باقی نمی‌گذاشت: بیشترِ فعالیت‌ها می‌بایست در همان اتاقِ اصلی رخ داده باشد، و برای رسیدن به هر فضای افزوده نیز معمولاً لازم بود از همین اتاق گذشت. ممکن است تقسیم‌بندیِ مفهومیِ فضا یا مناطقِ فعالیت درونِ همان اتاقِ اصلی وجود داشته، اما بازسازیِ آن با اطمینان دشوار است؛ شواهدی هست که نشان می‌دهد انبار به‌سویِ پشتِ خانه، جایی که تاریک‌تر بود، گرایش داشته، و به‌نظر می‌رسد نزدیکِ ورودی برای کارهایی که به نور نیاز داشتند به‌کار می‌رفته. با این‌همه، احتمالاً بخشِ بزرگی از فعالیت‌های خانگی در فضای باز، و شاید در معرضِ دیدِ عموم، انجام می‌شده است.

از حدودِ میانه‌ی سده‌ی هشتم به بعد، خانه‌های چنداتاقی رواج بیشتری می‌یابند، هرچند خانه‌های تک‌اتاقی همچنان رایج‌ترین گونه باقی می‌مانند. همزمان، الگوی رفت‌وآمد نیز دگرگون می‌شود: هر اتاق دسترسیِ مستقلی از فضایی مشترک می‌یابد، به‌جایِ دسترسیِ پیاپی، امری که خلوتِ بیشتری درونِ خانه فراهم می‌آورد و مرزی میانِ درون و بیرون می‌سازد. این خانه‌های پیچیده‌تر، در مناطقِ گوناگون صورت‌های متفاوتی می‌گیرند: در برخی محوطه‌ها، خانه‌ها از چند سازه‌ی مستقل در دلِ محوطه‌ای محصور تشکیل شده‌اند؛ اما در بیشترِ موارد، اتاق‌ها روبه‌ی حیاط یا راهرویی باز می‌شوند.

این دگرگونی‌ها را می‌توان به تغییراتی در رفتار و روابطِ درونِ خانواده پیوند داد. افزایشِ تقسیم‌بندیِ فضا و الگوهای رفت‌وآمدِ شعاعی، جداییِ افراد یا فعالیت‌ها را درونِ خانه آسان‌تر می‌کرد، و در برخی محوطه‌ها، پراکندگیِ یافته‌ها و عناصرِ ثابتی چون اجاق و نیمکت، نشان‌دهنده‌ی جداییِ کارکردهای متفاوت است. برای نمونه، در زاگورای جزیره‌ی آندروس، بسیاری از خانه‌های یک‌وچنداتاقیِ میانه‌ی سده‌ی هشتم، در اواخرِ همان سده، تقسیم، گسترش یا ترکیب شدند، امری که به‌نظر می‌رسد ساکنان را قادر ساخته انبار و کارهای خدماتی را از زندگیِ روزمره و پذیراییِ رسمی جدا کنند. در خانه‌های محوطه‌ای اوروپوس نیز به‌نظر می‌رسد سازه‌های متفاوت، کارکردهای متفاوتی داشته‌اند: زندگیِ روزمره، پذیرایی، صنعتگری، آیین، و نگه‌داریِ دام. با این‌همه، الگوی استانداردی از این فعالیت‌ها میانِ محوطه‌های گوناگون، یا حتی میانِ خانه‌های گوناگون در یک محوطه، دیده نمی‌شود.

اهمیتِ گسترده‌ترِ این دگرگونی‌ها را می‌توان به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرد. شاید این تغییرات با دگرگونیِ نگرش نسبت به جایگاهِ زنان در خانه و جامعه پیوند داشته باشد: این باور که زنانِ نجیب نباید با مردان درآمیزند، در ادبیاتِ دورانِ کلاسیک به‌خوبی مستند شده، و این خانه‌های چنداتاقیِ نخستین را می‌توان شاهدی بر ظهورِ همین آرمان دانست. اتاق‌های افزوده امکان می‌داد زنان از مهمانانِ مرد جدا نگه داشته شوند، و حیاط‌های محصور فضایی رو‌باز فراهم می‌آورد که در آن، زنان بدونِ نظارتِ بیگانگان کار کنند. با این‌همه، عواملِ محتملِ دیگری نیز پشتِ این تقسیم‌بندیِ فضای خانگی می‌توانند نهفته باشند، مانندِ گسترشِ برده‌داریِ مالکانه، که آن نیز می‌توانست جداییِ افراد یا فعالیت‌هایشان درونِ خانه را تشویق کند؛ یا میلی برای نمایشِ باشکوه‌ترِ خانواده در برابرِ مهمانان، از رهگذرِ راندنِ فعالیت‌های روزمره از فضاهای پذیرایی. نقشه‌های تازه، همچنین، خلوتِ بیشتری از جهانِ بیرون و کنترلِ بیشتری بر فضای خودی به خانواده می‌بخشید، امری که شاید پاسخی عملی به افزایشِ اندازه و تراکمِ سکونتگاه‌ها در این دوره بوده، اما شاید نیز میلی برای برجسته‌کردنِ استقلالِ خانواده در برابرِ جامعه را بازتاب می‌دهد. این دگرگونی‌ها بخشی از روندی گسترده‌تر به‌سویِ تقسیم و تخصصِ رسمیِ فضا در این دوره‌اند، و احتمالاً تصادفی نیست که این تغییرات، همزمان با دیگر دگرگونی‌های ثبت‌شده‌ی مادی که به شکل‌گیریِ شهر-دولت پیوند خورده‌اند، رخ می‌دهند.

تلاش برای تطبیقِ خانه‌های هومری بر بقایای خانه‌های دورانِ آهنِ نخستین، به مشکلِ همیشگیِ نسبتِ حماسه با جهانِ واقعی برمی‌خورد. نقاطِ مقایسه‌ی آشکاری وجود دارد: خانه‌های محوطه‌ایِ اوروپوس می‌توانند خانه‌ی اودیسئوس را به یاد آورند، با محوطه‌ی محصورش که چند سازه را در خود جای می‌دهد، و اتاقِ اصلیِ بزرگِ خانه‌های دورانِ آهنِ نخستین، اغلب با تالارهایی مقایسه می‌شود که ضیافت‌های هومری در آن‌ها برگزار می‌شود. اما هیچ‌یک از خانه‌های بازمانده، حتی نزدیک به اندازه و پیچیدگیِ خانه‌های حماسه نمی‌رسند، خانه‌هایی که تالارهایی به‌اندازه‌ی کافی بزرگ برای پذیراییِ شمارِ عظیمی از مهمانان دارند، و جایی برای خویشاوندان و خدمتکارانِ بی‌شمار؛ حتی بزرگ‌ترین خانه‌های شناخته‌شده نیز جایی تنگ برای پنجاه کنیزِ اودیسئوس و دیگر خدمتکاران و وابستگانش بود (بی‌آنکه صدوهشت خواستگار و همراهانشان را به‌حساب آوریم)، نکته‌ای که باید ما را از تحت‌اللفظی‌گرفتنِ بیش‌ازحدِ جزئیاتِ حماسه برحذر دارد. با این‌همه، حماسه‌ها شاید جنبه‌هایی از رفتار و ارزش‌های واقعی را بازتاب دهند، و تلاش‌های باروری صورت گرفته تا از آن‌ها برای تصورِ شیوه‌ی استفاده از خانه‌های دورانِ آهنِ نخستین بهره برده شود، برای نمونه در بازسازیِ صورت‌های ممکنِ رویدادهای اجتماعی یا الگوهای رفتارِ فضایی و جنسیتی.

خانواده در ایلیاد و ادیسه

حماسه‌های هومری طیفی از آرایش‌های گوناگونِ خانوادگی را پیشِ چشمِ ما می‌گذارند که هیچ‌یک را نمی‌توان به زمان یا مکانِ تاریخیِ مشخصی نسبت داد. هرچند ساختارهای گوناگونِ خانواده در هومر، اجازه‌ی نتیجه‌گیریِ تاریخیِ قاطعی به ما نمی‌دهند، ایده‌ی خانواده در دلِ هر دو حماسه جایگاهی مرکزی و اهمیتی مضمونیِ بزرگ دارد. هم‌سو با سرشتِ رویدادهایی که روایت می‌کنند، ایلیاد، در میانِ چیزهای دیگر، به ویرانیِ خانواده می‌پردازد، در حالی‌که ادیسه بر بازسازیِ آن متمرکز است.

خانواده‌ها در هومر پدرسالارند و از خانواده‌ی گسترده‌ی پریام تا خانواده‌ی هسته‌ای اودیسئوس، همسرش پنه‌لوپه و پسرش تلماخوس، طیفی گسترده را دربر می‌گیرند. برای خدایان و انسانان، هر دو، همبستگیِ خانوادگی اهمیتی بنیادین دارد: پیوندِ میانِ والدین و فرزندان، و میانِ خواهر و برادران، عموماً نزدیک است، هرچند همیشه بی‌کشمکش نیست. روابطِ میانِ همسران پیچیده‌تر است، چنان‌که ازدواجِ هلن و منلائوس نشان می‌دهد. اغلب پنداشته می‌شود زنان وفاداریِ بیشتری به خانواده‌ی زادگاهی‌شان دارند تا به مردی که با او ازدواج کرده‌اند.

حماسه‌های هومری تمایل دارند از تندروترین نمونه‌های خشونت و تخلفِ خانوادگی که از منابعِ دیگر می‌شناسیم، چشم بپوشند. تنها اشاره‌هایی گذرا به کشمکش‌های جانشینیِ الهی میانِ پدران و پسران، آن‌گونه که در تئوگونیِ هزیود آمده، در هومر یافت می‌شود. در میانِ خانواده‌های انسانی نیز، بسیاری از بدترین تخلف‌ها نرم‌تر بیان یا به‌کلی حذف می‌شوند. در ایلیاد، آگاممنون دختری زنده به‌نامِ ایفیاناسا دارد، اما هیچ اشاره‌ای به ایفی‌گنیا یا قربانی‌شدنش در اولیس نیست. در ادیسه، این آیگیستوس است، نه کلوتایمنسترا، که آگاممنون را می‌کشد، و قتلِ مادر به‌دستِ اورستس، با ظرافتی بسیار، تنها گذرا اشاره می‌شود.

در قلبِ جهانِ تروایی در ایلیاد، خانواده‌ی پادشاه پریام قرار دارد، پادشاهی چندهمسر که با ملکه هکابه، فرزندانش و مادرانشان، همراه با نوه‌هایش، در آرایشی از خانواده‌ی گسترده زندگی می‌کند. با وجودِ حضورِ همسران و کنیزانِ رقیب، هکابه احترامِ بسیاری به‌عنوانِ ملکه‌ی پریام دریافت می‌کند؛ رابطه‌ی این دو، رابطه‌ای از محبت و همبستگی است. برجسته در این حماسه، ازدواجِ پرمهرِ پسرِ پریام، هکتور، و همسرش آندروماخه است. شاید هیچ بندی در ایلیاد به‌اندازه‌ی سطرهایی که در آن‌ها آندروماخه به هکتور می‌گوید، از زمانِ مرگِ تمامِ خانواده‌اش، او پدر، مادر و برادرش، و نیز همسرش است، این‌چنین جانِ مفهومِ خانواده را به‌تصویر نمی‌کشد.

ازدواجِ پسرانِ پریام، شوهرمکانی است: آنان به‌همراهِ همسران و فرزندانشان در تروا زندگی می‌کنند. از همین‌رو، جامعه‌ی زنانِ جوان از زن‌برادرها و دخترانِ ناشوهرِ پریام تشکیل می‌شود. با این‌همه، چند اشاره به رسمِ ازدواجِ زن‌مکانی نیز هست: اوثریونئوس پیشنهاد می‌دهد با کاساندرا ازدواج کند و در ازای هدایای عروسی که انتظار می‌رفت بیاورد، از تروا دفاع کند. آگاممنون نیز چنین ازدواجی را پیشنهاد می‌دهد، آنگاه که یکی از دخترانش را به آخیلوس عرضه می‌کند بدونِ آنکه هدایای معمولِ عروسی را انتظار داشته باشد؛ درواقع، آگاممنون حتی سرزمین‌هایی را نیز به آخیلوس پیشنهاد می‌کند تا بر آن‌ها فرمان براند. به‌طورِ کلی، ازدواجِ هومری با هدایایی از سویِ دامادِ آینده همراه است. هرچند این هدایا گاه به‌عنوانِ جهیزیه، یعنی هدیه‌ای از خانواده‌ی عروس، تفسیر شده، درواقع هیچ شاهدی برای چنین رسمی در حماسه‌ی هومری در دست نیست.

خانواده‌ی گسترده و پدرسالارِ پریام، از بسیاری جهات با ساختارِ خانواده‌ی زئوس همانند است، که او نیز در المپ با همسرش هرا، خواهر و برادرانش، و فرزندانِ الهی‌اش از همسرانِ گوناگون زندگی می‌کند. اما درون‌همسریِ افراطیِ ازدواجِ خواهر و برادر که در قلبِ خانواده‌ی المپ‌نشین قرار دارد، در تروا دیده نمی‌شود. این خانواده‌ی گسترده‌ی الهی در پایانِ کتابِ نخستِ ایلیاد، در جشنی که در آن کشمکش‌ها آشکارا بیان می‌شوند، به‌تصویر کشیده می‌شود: از جمله شکِ هرا به تتیس، تهدیدهای زئوس علیه هرا، و خاطره‌ی هفائستوس از رنجی که برای دفاع از مادرش کشیده بود.

والدینِ الهی، عموماً، دلواپسِ فرزندانِ خود، چه فانی و چه جاودان، هستند. تتیس آخیلوس را دلداری و پشتیبانی می‌کند، اما نمی‌تواند سرنوشتِ فانیِ او را دگرگون کند. زئوس بر مرگِ سارپدون سوگواری می‌کند، اما هرا او را از نجاتِ فرزندش بازمی‌دارد، با یادآوریِ اینکه چنین کاری خشمِ دیگر خدایانی را برخواهد انگیخت که بسیاری از پسرانشان نیز در تروا می‌جنگند. دیونه نیز دخترش آفرودیت را دلداری می‌دهد، آنگاه که دیومدسِ فانی او را زخمی کرده است.

ادیسه شمار دیگری از ساختارهای خانوادگی را پیشِ چشم می‌گذارد، برخی غیرمعمول، مانندِ پیوندِ زن‌وشوهریِ خواهر و برادر میانِ فرزندانِ آیولوس، که در جزیره‌ی خود، در انزوایی درون‌همسر، شادمانه زندگی می‌کنند. شاهدخت ناوسیکا و آتنا، هر دو، بر قدرتِ خارق‌العاده‌ی آرته، ملکه‌ی فایاکیان، تأکید می‌کنند، و اودیسئوس نیز از راهنماییِ آنان پیروی می‌کند و بی‌درنگ پس از ورود به کاخ، به او پناه می‌جوید. ازدواجِ درون‌همسرِ آرته با آلکینوس (که او برادرزاده‌ی اوست) نشان‌دهنده‌ی ساختاری خانوادگی است که خودمختاریِ بیشتری به زنان می‌بخشد؛ با این‌همه، اعتباری که به او داده می‌شود، برای نشان‌دادنِ ساختاری زن‌سالار کافی نیست.

نقضِ حقِ مهمان‌نوازی از سویِ پاریس، با ربودنِ هلن، خانواده‌ی منلائوس را از هم می‌درد و در نهایت به ویرانیِ همه‌ی خانواده‌های تروا می‌انجامد. طرحِ ادیسه، در سویِ دیگر، بر بازسازیِ خانواده متمرکز است، آنجا که قهرمان می‌کوشد به همسر و پسرش بازگردد. حماسه، از همین‌رو، مضمونِ همبستگیِ خانوادگی را در سراسرِ خود برجسته می‌سازد. با این‌همه، کشمکش‌های نهفته در روابطِ خانوادگی را نیز نشان می‌دهد، از جمله در ازدواجِ آسیب‌دیده‌ی هلن و منلائوس، و نیز در خانواده‌ی اودیسئوس. بخشی از این کشمکش‌ها از جایگاهِ نامتعارفِ تلماخوس، پسرِ اودیسئوس، برمی‌خیزد، که بزرگ‌شدنش زیرِ سایه‌ی تردید درباره‌ی سرنوشتِ پدرش قرار دارد. او در تلاش برای ادعایِ نقشِ مردِ خانه، مادرش را با لحنی تا حدی سلطه‌جویانه سرزنش می‌کند. جایگاهِ مبهمِ پنه‌لوپه، میانِ همسر و بیوه‌ی آماده‌ی ازدواج، دشواریِ موقعیتِ تلماخوس را بیشتر می‌کند؛ او پیاپی تشویق می‌شود مادرش را نزدِ پدرش بازگرداند تا بتواند ازدواجی تازه برایش ترتیب دهد. انجامِ چنین کاری، تلماخوس را ناچار می‌کرد بپذیرد پدرش مرده است، اما مادر و پسر، هر دو، همچنان استوار بر بازگشتِ اودیسئوس امیدوار می‌مانند.

لحظه‌ای به‌ویژه پرکشمکش، هنگامی رخ می‌دهد که تلماخوس در آستانه‌ی زه‌کردنِ کمانِ پدرش است؛ تنها اشاره‌ای محتاطانه از اودیسئوس او را بازمی‌دارد. از آنجا که زه‌کردنِ کمان، مسابقه‌ای برای دستِ مادرِ اوست، این صحنه اشاره‌ای دارد به چالشی بر سرِ جانشینی که در نطفه خفه می‌شود. خودِ اودیسئوس نیز با پدرش، لائرتس، در پایانِ حماسه، رفتاری نسبتاً سخت‌گیرانه دارد، آنجا که هویتش را پنهان می‌کند و خود را پسرِ پادشاهی به‌نامِ پولوپمون (به‌معنایِ «بسیار-رنج‌کشیده») می‌خواند، پیش از آنکه اندوهِ پدرش او را وادارد خود را آشکار کند. حماسه با نتِ همبستگیِ خانوادگی به پایان می‌رسد، آنجا که اودیسئوس، تلماخوس و لائرتس متحد می‌شوند و آماده‌ی رویارویی با خانواده‌های خواستگارانِ کشته‌شده می‌شوند، پیش از آنکه آتنا آنان را بازدارد و صلح برقرار شود.

ویژگیِ برجسته‌ی دیگرِ ساختارِ خانواده در ادیسه، رفتار با بردگانِ خانگی است. بردگانِ مردِ بی‌وفا، همراه با خواستگاران، کشته می‌شوند، و کنیزانی که با خواستگاران هم‌بستر شده بودند، به‌دستِ تلماخوس به‌شکلی خفت‌بار به‌دار آویخته می‌شوند. خشونتِ روا‌داشته‌شده بر اعضایِ برده‌شده‌ی خانواده، جایگاهِ آنان را به‌عنوانِ داراییِ خانواده‌ی اودیسئوس برجسته می‌کند، نه اعضایی از آن خانواده.

زنان: میانِ تمنا، احترام و منازعه

ایلیاد و ادیسه شاید هر دو زیرِ سیطره‌ی مضمونِ دلاوریِ مردانه باشند، اما در هر دو حماسه، زنان نقشی مرکزی به‌عنوانِ کانونِ تمنا، محبت و اعتبار ایفا می‌کنند. آشکارترین نمونه این است که جنگِ تروا با تلاشِ منلائوس و برادرش آگاممنون برای بازپس‌گیریِ هلن، همسرِ منلائوس که به‌دستِ شاهزاده‌ی تروایی پاریس ربوده شده، آغاز می‌شود. خشمِ آخیلوس، موضوعِ اعلام‌شده‌ی ایلیاد، از این برمی‌خیزد که آگاممنون کنیزِ اسیرش بریسئیس را از او می‌گیرد، و کناره‌گیریِ او از نبرد که در پیِ آن می‌آید، شانسِ پیروزیِ یونانیان را در آستانه‌ی نابودی قرار می‌دهد. جداکردنِ شرفِ جریحه‌دارشده‌ی مردانه از میلِ بازپس‌گیریِ این زنان دشوار است، اما در هر دو مورد، آشکارا این زنان شایسته‌ی جنگیدن شمرده می‌شوند. هلن به‌ویژه باید همچون هدفی درخور جلوه کند، وگرنه دلاوریِ کلِ این کارزار زیرِ سؤال می‌رود. ادیسه از سفرِ طولانیِ قهرمانش به‌سویِ همسرش پنه‌لوپه می‌گوید. مبارزه‌ی او با مبارزه‌ی پنه‌لوپه برای دورنگه‌داشتنِ خواستگارانی که کاخش را محاصره کرده‌اند و از رفتن سر بازمی‌زنند تا او با یکی‌شان ازدواج کند، همانند است. در هر دو حماسه، «دادوستدِ زنان»، خواه از رهگذرِ ربایش و غارت، خواه از رهگذرِ ازدواج، در قلبِ طرحِ داستان قرار دارد.

جهانِ ایلیاد میانِ اردوگاهِ یونانی، جایی که زنان تنها همچون کنیزانِ جنسیِ اسیر ظاهر می‌شوند، و شهرِ تروا، جایی که زنانِ نجیبی چون هکابه، کاساندرا و آندروماخه محترم و گرامی‌اند، تقسیم شده است. میدانِ نبردی که این دو جهان را از هم جدا می‌کند، قلمروِ انحصاریِ مردان است. وضعیتِ زنانِ تروایی با سایه‌ی سنگینِ شکستِ درپیش و این آگاهی که اگر تروا سقوط کند، جایگاهشان همچون اسیرانِ نیزه در اردوگاهِ یونانی خواهد بود، تلخ و اندوهبار می‌شود.

هنگامی که هکتور به‌کوتاهی به تروا بازمی‌گردد، رشته‌ای از دیدارها تصویری روشن از روابطِ او با زنان به‌دست می‌دهد. هر یک از این زنان، مادرش، زن‌برادرش هلن، و همسرش آندروماخه، می‌کوشند اما ناکام می‌مانند در بازداشتنِ او درونِ دیوارهای تروا. در سومین دیدار، او آندروماخه را کنارِ دیوار، با پسرِ شیرخوارشان، می‌یابد. هرچند آندروماخه بر نیازش به او و آرزویش که او در نبرد نمیرد تأکید می‌کند، هکتور این را همچون سرنوشتِ خود می‌پذیرد. پیشنهادِ نظامیِ آندروماخه به‌سرعت با فرمانی برای بازگشت به بافندگی رد می‌شود. این سرزنش، همراه با اذعانِ هکتور که آندروماخه سرنوشتِ بردگی به‌دستِ دشمن دارد و آرزوی او که زنده نماند تا آن را ببیند، هم عشقِ او به آندروماخه و هم محدودیت‌های نقش‌های جنسیتی را نشان می‌دهد. تقسیمِ جنسیتیِ کار، بارِ دیگر در مراسمِ خاکسپاریِ هکتور آشکار می‌شود؛ همسرش آندروماخه سوگواری را رهبری می‌کند، پس از او مادرش، و سرانجام، به‌شگفتی، هلن آخرین سخن را می‌گوید. جنگیدن، کارِ مردان است؛ کارِ زنان، زادنِ جنگاوران، بافندگی، و سوگواری است.

جهانِ صلح‌آمیزِ ادیسه، نقشی بزرگ‌تر به زنان می‌بخشد، و بخشِ بزرگی از کنش، حولِ تلاش‌های پنه‌لوپه برای مدیریتِ خواستگارانی می‌گردد که خانه‌اش را به‌امیدِ ازدواج با او محاصره کرده‌اند. روایت میانِ رویدادهای ایتاکا و ماجراهای اودیسئوس در سفرِ ده‌ساله‌ی بازگشتش در نوسان است، سفری که بخشِ بزرگی از آن در همراهیِ زنان می‌گذرد. هرچند دیدارهای دراماتیکِ او با سیکلوپ‌ها و دیگر هیولاها در خاطره‌ها برجسته‌اند، بسیاری از خطرهایی که با آن‌ها روبه‌رو می‌شود، زنانه‌اند: سکولا، خاریبدیس و سیرن‌ها. کم‌خطرتر اما به همان اندازه فریبنده، الهگانِ کیرکه، که سالی نزدِ او می‌ماند، و کالیپسو، که هفت سال، بخشِ بزرگی از آن به‌اکراه، نزدِ او می‌ماند. هرچند کالیپسو بازگشتِ او را به تأخیر می‌اندازد، آنگاه که خدایان فرمان می‌دهند، به او در راهش یاری می‌رساند. سپس رشته‌ای از چهره‌های زنانه به یاریِ او می‌آیند: الهه‌ی اینو او را از غرق‌شدن می‌رهاند، شاهدخت ناوسیکا او را می‌پوشاند، و پذیراییِ مادرِ ناوسیکا، آرته، به بازگشتِ او یاری می‌رساند. برخلافِ وضعیتِ ایلیاد، می‌توان گفت اودیسئوس در میانِ زنان در گردش است. در همان حال، باید به یاد داشت که بسیاری از این «زنان»، درواقع الهگانِ جاودان‌اند که حماسه‌ی هومری با آنان بسیار متفاوت از زنانِ فانی رفتار می‌کند؛ آنان دامنه‌ی کنشِ بسیار گسترده‌تر و آزادیِ جنسیِ بسیار بیشتری دارند. مرزهایِ این آزادی را کالیپسو نشان می‌دهد، آنگاه که از او خواسته می‌شود اودیسئوس را رها کند و او به‌تلخی سرنوشتِ بدِ فانیانی را برمی‌شمارد که با الهگان درآمیخته‌اند.

تنها در واپسین توقفِ اودیسئوس پیش از ایتاکا است که او با وسوسه‌ای در قالبِ زنی فانی، شاهدخت فایاکیِ ناوسیکا، روبه‌رو می‌شود. صحنه‌ای که در آن، آتنا این بانویِ جوان را برمی‌انگیزد تا برای شست‌وشویِ رخت‌های خانواده به کرانه رود، نمایی از جهانِ بی‌دغدغه‌ی زنانِ جوان به‌دست می‌دهد، در حالی‌که ازدواجی را پیش‌بینی می‌کند که به این هستیِ سبک‌سرانه پایان خواهد داد. مضمونِ ازدواج در پیوندِ هماهنگِ والدینِ او، آرته و آلکینوس، و نیز در آماده‌بودنِ خودِ ناوسیکا برای ازدواج، برجسته می‌شود. اودیسئوس، در سپاسگزاری از او برای نجاتش، آرزو می‌کند خدایان به او شوهر و خانه‌ای ببخشند، و همدلی‌ای کامل در زندگیِ زناشویی، چیزی که به باورِ او هیچ‌چیز برتر و بهتر از آن نیست: آنگاه که مرد و زنی خانه را با هم‌دلی و هم‌فکری اداره کنند، رنجی گران بر دشمنانشان و شادی‌ای برای دوستانشان، و آوازه‌ای بی‌همتا برای خودشان. این سخن، شیوه‌ی ظریفِ اودیسئوس است برای ردِ دعوتی نانوشته، و چشم به دیدارِ دوباره با پنه‌لوپه دارد، همسری که او برای بازگشت به او برگزیده است.

ادیسه توجه را به کارِ زنان به‌عنوانِ خدمتگزارانِ گمنامِ خوراک و همراهانِ جنسی جلب می‌کند، اما نیز به‌عنوانِ آفرینندگانِ منسوجات. پنه‌لوپه به بافندگی‌اش شهرت دارد، اما الهگانِ کیرکه و کالیپسو نیز پایِ دستگاهِ بافندگی نشان داده می‌شوند. در حالی‌که پنه‌لوپه کلیدِ بازگشتِ اودیسئوس به زندگیِ پیشینش را در دست دارد، کنیزِ سالخورده اوریکلیا نیز نقشی حیاتی ایفا می‌کند، آنجا که او را می‌شناسد اما هویتش را پنهان نگه می‌دارد. کاخ میانِ فضایِ عمومی (مردانه) و فضای خصوصی (زنانه) که پنه‌لوپه با کنیزانش در آن سهیم است، تقسیم شده. بازگشتِ اودیسئوس به زندگیِ پیشین و تجدیدِ پیوندِ زناشویی‌اش، ایجاب می‌کند که او پذیرشی در همان فضایِ زنانه بیابد، فضایی که معلوم می‌شود مُهرِ خودش نیز بر آن نقش بسته، از رهگذرِ ساختنِ بسترِ عروسیِ ثابت و جابه‌جانشدنی، نمادِ استواریِ پیوندِ او با پنه‌لوپه.

در ایلیاد، زنان علتِ ستیز میانِ مردان‌اند، و اغلب همچون مزاحمانی در جهانِ مردانه‌ی اردوگاهِ یونانی جلوه می‌کنند، با وجودِ اینکه برخلافِ میلشان به آنجا آورده شده‌اند. در همان حال، جهانِ محکوم‌به‌فنایِ خانگیِ تروا، به ما امکان می‌دهد زنان را در بستری ببینیم که در آن، محبت و احترام نصیبشان می‌شود. ادیسه، از جهاتی، این قطبیت را وارونه می‌کند: زنان، الهگان و هیولاهای مادینه، جهانی را پُر می‌کنند که اودیسئوس باید برای بازگشت به خانه از آن بگذرد. بازگشتِ او به خانه‌اش، که خواستگاران به آن هجوم آورده‌اند، و بازپس‌گیریِ کنترلش بر این خانه، ایجاب می‌کند که جهانِ مردانه‌ی جنگ، به جهانِ خانگیِ زنان راه یابد. او تا حدی به‌سببِ همدلی‌ای که میانِ او و همسرش پنه‌لوپه هست، بر خواستگاران چیره می‌شود، همدلی‌ای که پنه‌لوپه، بدونِ مشورت با او، آن را در قالبِ مسابقه‌ی زه‌کردنِ کمانِ اودیسئوس، به بهترین شکل رقم زده است.

در سراسرِ ادیسه، چهره‌های هلن و کلوتایمنسترا همچون همتاهایی برای پنه‌لوپه‌ی پاکدامن سایه می‌افکنند. این تقابل به‌ویژه در هشدارِ آگاممنون به اودیسئوس در جهانِ زیرین برجسته است. سرزنش‌های تلخِ او از همسرِ بی‌وفا و قاتلش، به محکومیتی زن‌ستیزانه از تمامِ زنان می‌انجامد، محکومیتی که او، با بی‌میلی و تنها تا حدی، آنگاه که از استواریِ پنه‌لوپه آگاه می‌شود، پس می‌گیرد. گفتمانِ زن‌ستیزانه‌ی آگاممنون، هرچند در جاهای دیگرِ ادبیاتِ یونانی نیز بازتاب می‌یابد، در حماسه‌ی هومری، به‌شکلی ضمنی اما قاطع، رد می‌شود. با وجودِ استثناهایی برجسته (رفتارِ بی‌رحمانه‌ی تلماخوس با کنیزانِ «بی‌وفا»)، رفتارِ هومر با زنان به‌شکلی شگفت‌آور محترمانه است، خواه کنیزانی چون بریسئیس باشند، خواه همسرانی چون پنه‌لوپه.

بردگی: بنیانِ پنهانِ ثروتِ پهلوانی

پهلوانانِ ایلیاد و ادیسه، مردانی بسیار ثروتمندند. آنان زمین‌های گسترده، گله‌های عظیمِ دام، انبارهای بزرگِ غله و شراب و دیگر محصولات، اشیایِ گران‌بهای فلزات و کاخ‌های باشکوه در اختیار دارند. اما یکی از مهم‌ترین دارایی‌هایشان، بردگان بودند. اودیسئوس در یکی از داستان‌های ساختگیِ کرتی‌اش ادعا می‌کند زمانی بردگانی «بی‌شمار» داشته. آگاممنون چندان برده دارد که می‌تواند به آخیلوس هفت کنیز هدیه دهد. آلکینوس، افزون بر شمارِ فراوانِ بردگانِ مردِ خانه، پنجاه کنیز دارد. اودیسئوس نیز پنجاه کنیز و بردگانِ مردِ بسیاری دارد که از گله‌هایش نگهداری می‌کنند؛ برجسته‌ترین برده در خانه‌اش، اومایوسِ وفادار است که در کودکی ربوده و به‌دستِ لائرتس خریداری شده. چهار برده‌ی دیگر به اومایوس در نگه‌داریِ خوک‌ها کمک می‌کنند، و بردگانی چون فیلویتیوس و ملانتیوس، دوازده گله‌ی گاو، دوازده گله‌ی گوسفند، دوازده گله‌ی خوک و دوازده گله‌ی بز را نگهبانی می‌کنند. هنگامی که آخاییان در کارزارِ تروا از اوئنئوس شراب می‌خرند، با برنز، آهن، پوست، گاو و بردگانِ به‌غنیمت‌گرفته‌شده در جنگ، بهایش را می‌پردازند. حتی پهلوانانی که ثروتمند نمایانده نمی‌شوند نیز بردگانی چند دارند. پس از سال‌ها دوریِ پسرش اودیسئوس، لائرتس به تنگ‌دستی افتاده، اما همچنان دولیوس، زنی سیسیلی، و شش پسرشان، در مجموع هشت برده، در مالکیتِ اوست. هزیود نیز در «کارها و روزها» فرض می‌کند کشاورزِ متوسطِ بئوتیایی بردگانی برای انجامِ کارهای اصلیِ کشاورزی خواهد داشت: شخم‌زدن و کاشتنِ محصول، ساختنِ انبار در تابستان، کاشتنِ تاکستان، دروِ محصول، و بادبیزنیِ غله.

هرچند توسیدید هشدار می‌دهد که شاعران گرایش به اغراق دارند، حتی اگر اندکی تورمِ حماسی را در ثروتِ پهلوانی بپذیریم، شمارِ بردگانِ مردانِ حماسه‌ی هومر و هزیود، با آنچه در آتنِ دورانِ کلاسیک مستند شده، قابلِ‌مقایسه به‌نظر می‌رسد. در پژوهشی دقیق درباره‌ی شمارِ بردگان در آتن، محاسبه شده که میانِ ثروتمندترین خانواده‌ها، میانگینِ شمارِ بردگان حدودِ بیست‌ودو نفر در هر خانواده بوده. افلاطون اشاره می‌کند که تنها مردی بسیار ثروتمند بیش از پنجاه برده مالک می‌شد. برخی پژوهشگران استدلال کرده‌اند که در اسپارتِ دورانِ کلاسیک، ثروتمندترین خانواده‌ها ممکن بود تا صدوبیست‌وپنج هلوت داشته باشند، اما این‌ها آشکارا استثنایی بودند. حتی اگر شمارِ بردگانِ پهلوانانِ هومری را به نصف یا کمتر کاهش دهیم، بازهم اعداد قابلِ‌مقایسه‌اند.

همچنین دلیلی در دست نیست که باور کنیم جایگاهِ کسانی که در حماسه‌ی هومر و در هزیود «دموئس»، «دموآی» یا «دولوی» نامیده می‌شوند، به‌بنیان با جایگاهِ بردگانِ ساکنِ آتن و دیگر شهر-دولت‌های یونانی در دورانِ کلاسیک متفاوت بوده باشد. اربابانِ بردگان در ایلیاد و ادیسه، همان حقوقِ مالکیتی را بر داراییِ انسانیِ خود اعمال می‌کنند که اربابانِ دوره‌های بعدتر داشتند. آنان حق دارند بردگانِ خود را بکشند: اودیسئوس ملانتیوسِ بی‌وفا و کنیزانی را که با خواستگاران هم‌بستر شده بودند، بی‌هیچ بیمی از انتقام، اعدام می‌کند. آخیلوس بر مزارِ پاتروکلوس، شاهزادگانِ تروایی‌ای را که در جنگ اسیر شده و برده‌اش شده بودند، سر می‌بُرد. لائرتس حق دارد اوریکلیا را برایِ رابطه‌ی جنسی به‌کار گیرد، هرچند از این حق، از رویِ احترام به همسرش، بهره نمی‌برد. اربابان حقِ خود بر «میوه‌ی» بردگان را نیز با ادعایِ مالکیت بر فرزندانشان اعمال می‌کنند: برای نمونه، ملانتئوس و ملانتو، فرزندانِ برده‌ای به‌نامِ دولیوس، برده‌ی لائرتس و اودیسئوس می‌شوند. هنگامی که اربابی بردگانش را می‌فروخت، خودش بهای دریافتی را می‌گرفت و از همین‌رو حقِ سرمایه را در دست داشت. بردگانِ ایلیاد و ادیسه، در بندگی‌ای موقت نیستند، بلکه تا پایانِ عمر برده‌اند و پس از مرگِ ارباب، به وارثانش به ارث می‌رسند. بردگان همچنین می‌توانند به‌عنوانِ غرامت به کسانی داده شوند که اربابشان به آنان ستم کرده؛ آنگاه که آگاممنون می‌پذیرد در گرفتنِ بریسئیس از آخیلوس اشتباه کرده، پیشنهاد می‌دهد او را با هفت سه‌پایه، ده تالان طلا، دوازده دیگ، دوازده اسب و هفت کنیزِ اهلِ لسبوس جبران کند. بردگان آشکارا از کارگرانِ مزدبگیر متمایزند و برای کارشان مزدی دریافت نمی‌کنند. اربابان بردگان را داراییِ خود می‌دانستند که همه‌ی حقوقِ مالکیت، نه صرفاً سلطه، را بر آنان اعمال می‌کردند.

یکی از پژوهشگران به این نکته اشاره کرده که وقتی اودیسئوس آخیلوس را در جهانِ زیرین می‌بیند، آخیلوس می‌گوید ترجیح می‌دهد برایِ مردی بی‌زمین کار کند تا شاهزاده‌ی مردگان باشد؛ از این، نتیجه گرفته شده که آخیلوس پست‌ترین جایگاهِ ممکن برای یک انسان را برگزیده و بنابراین برده باید رتبه‌ای بالاتر از کارگرِ مزدبگیر داشته باشد. اما این پیش‌فرض چندان موجه نیست. هیچ پهلوانِ هومری بردگی را به مرگ ترجیح نمی‌داد. کارگرِ مزدبگیر دستِ‌کم آزادی و اندکی احترام دارد. برده تحقیرشده و بی‌عزت است، جایگاهی که آخیلوس آن را غیرِقابلِ‌تحمل می‌یافت.

نشانه‌ی بهتری از تحقیرِ عمومیِ بردگان را می‌توان در سخنِ اومایوس یافت که می‌گوید زئوس نیمی از ارزشِ انسان را می‌گیرد آنگاه که روزِ بردگی بر او فرود آید. یکی از نشانه‌های خفتِ برده، وادارشدن به پوشیدنِ جامه‌های تحقیرآمیز بود. هنگامی که اودیسئوس، در نقشِ بیگانه‌ای ناشناس، پدرش را در جامه‌ای فقیرانه می‌بیند، می‌پندارد او برده است. اما شاید بزرگ‌ترین نشانه‌ی بی‌عزتیِ برده، شیوه‌ی رفتار با جسدش پس از مرگ باشد. اودیسئوس پس از کشتنِ خواستگاران، با اجسادشان با احترام رفتار می‌کند و آن‌ها را برای خاکسپاری به خویشاوندانشان وامی‌گذارد. اما جسدِ ملانتیوس مثله شده و طعمه‌ی سگان می‌شود. و هیچ اشاره‌ای به اجسادِ کنیزانِ به‌دار‌آویخته نیست؛ پیکرهایشان به‌سادگی ناپدید می‌شوند. همه‌ی مردانِ آزاد، حتی دشمنان، حقِ خاکسپاری دارند. بردگان، به‌عنوانِ افرادی تحقیرشده، از این حق محروم‌اند.

همچون آتنِ دورانِ کلاسیک، مالکیتِ بردگانِ فراوان، امکانِ تولیدِ مازادِ لازم برای حفظِ قدرت و اعتبارِ ثروتمندان در جامعه‌شان را فراهم می‌آورد. آنگاه که رهبران برای دوستان و پشتیبانانشان ضیافت برپا می‌کردند، خوراک و نوشیدنی به‌دستِ بردگان تولید می‌شد. بردگان همچنین جامه‌هایی را می‌بافتند که به میهمانان هدیه می‌شد و از گاوانی نگهداری می‌کردند که به‌عنوانِ هدایای عروسی داده می‌شدند. پهلوانانِ ایلیاد نمی‌توانستند زره‌ای را که در نبرد بدان نیاز داشتند بخرند، مگر آنکه بردگان مازادِ چشمگیری تولید کرده باشند.

از همین‌رو، هیچ دلیلی نیست باور کنیم جوامعِ یونانی تنها پس از سالِ ۶۰۰ پیش از میلاد به جوامعی برده‌دار بدل شدند. سولون، قانون‌گذار و شاعر، در توصیفِ بحرانی که در سالِ ۵۹۴ پیش از میلاد، در مقامِ آرخون، با آن روبه‌رو بود، در چند بند به غارتِ پیوسته برای برده و تاراج اشاره می‌کند. سولون گزارش می‌دهد بسیاری از آتنی‌های تنگ‌دست به بیرون فروخته شده و در زنجیرهایی خفت‌بار بسته شده‌اند، و برخی آتنی‌ها در خانه، برده‌اند و از اربابانشان می‌ترسند، در حالی‌که برخی دیگر به بیرون فروخته شده‌اند. آنچه سولون انجام داد، لغوِ رسمِ برده‌شدن به‌سببِ بدهی بود، نه بندگیِ ناشی از بدهی، که تا دیرزمانی در آتن و دیگر جوامعِ یونانی چون گورتین ادامه یافت. جوامعِ جهانِ یونانی تنها در سده‌ی ششمِ پیش از میلاد و پس از آن به جوامعی بدل نشدند که در آن‌ها برده‌داری نقشی بزرگ در تولیدِ ثروت برای نخبگان داشت. برده‌داری هم‌اکنون در جامعه‌ای که حماسه‌های هومری به‌تصویر می‌کشند، گسترده بود و به رهبرانی چون آگاممنون، آخیلوس و پریام امکان می‌داد قدرت و اعتبارِ خود را حفظ کنند.

منابع: مقاله‌های «Household Organization» نوشته‌ی روت وست‌گیت، «Family and Marriage in Homer» و «Women in Homer» نوشته‌ی دبورا لیونز، و «Slavery in Homer and Hesiod» نوشته‌ی ادوارد ام. هریس، منتشرشده در The Cambridge Guide to Homer. این نوشتار بازنویسی و تلخیصی آزاد از ایده‌های این مقالات است.

→ بازگشت به فهرست دانشنامه