طنز در حماسه‌ی هومری

از خندۀ تلخ تا شادیِ رهایی‌بخش

درآمد

ارسطو، هومر را پایه‌گذارِ «قالبِ کمدی» می‌داند و از «مارگیتس» او، حماسه‌ای هزلی که امروز از دست رفته، به عنوانِ نمونه‌ای از این نوآوری یاد می‌کند. او همچنین ایلیاد و به ویژه ادیسه را از نظرِ پیرنگ و شخصیت‌پردازی، به کمدی‌هایِ بعدی نزدیک می‌بیند. اما در پژوهش‌هایِ جدید، «طنزِ هومری» بیش از آنکه به خندۀ مخاطبِ بیرونی نظر داشته باشد، به خندۀ شخصیت‌ها و تقابلِ میانِ صحنه‌هایِ هزلی و لحظاتِ تراژیک پرداخته است. بیشترِ این پژوهش‌ها بر دو محورِ اصلی متمرکز شده‌اند: یکم، طنزی که ریشه در «کهن‌نمایشِ» خدایان دارد، یعنی رفتارهایِ مضحک و گاه شبیه‌به‌انسانِ ایزدان که زندگیِ آنان را به سخره می‌گیرد؛ دوم، طنزی که در گفتار و کنشِ شخصیت‌ها نهفته است و برایِ مخاطبِ بیرونی، یا فقط برایِ شخصیت‌هایِ درونِ داستان، خنده‌آفرین است. اما آنچه بیش از همه چشمگیر است، تفاوتِ بنیادینِ دو حماسه در کاربردِ طنز است: در ایلیاد، طنز اغلب به ژرف‌تر شدنِ رنج و تراژدیِ انسانی می‌انجامد، در حالی که در ادیسه، طنز راهی است برای تجلیل از سرشتِ انسانیِ مشترک و گسترشِ مرزهایِ قهرمانی.

طنزِ ایلیاد: خنده‌ای بر تیرگیِ هستی

در ایلیاد، طنز بیشتر با مرگ، رنج و شکستِ انسان پیوند خورده است. حتا سبک‌ترینِ صحنه‌هایِ خنده‌آور نیز، به گونه‌ای به تاریکیِ روزگارِ انسان اشاره دارند. یکی از نمونه‌هایِ مشهور، مسابقۀ دو در مراسمِ خاکسپاریِ پاتروکلوس است که آتنا، ایزدبانویِ خرد و جنگ، باعث می‌شود آیاسِ پسرِ ایلئوس (آیاس کوچک) به رو درونِ سرگینِ گاو بیفتد. او در حالی که سرگین از دهانش بیرون می‌ریزد، از دخالتِ آتنا شکایت می‌کند و آخاییان به قهقهه می‌افتند. این صحنه در نگاهِ نخست، سبک و شاد به نظر می‌رسد، اما دو لایۀ ژرف‌تر، آن را به تراژدی پیوند می‌زند. نخست، دخالتِ آتنا در این مسابقه، خواننده را به یادِ سرنوشتِ آیاسِ بزرگ، پسرِ تلامون، می‌اندازد که در نبرد بر سرِ زره‌ی آخیلوس، در اثرِ خشمِ آتنا، به جنون و خودکشی می‌انجامد. بدین سان، زمین‌خوردنِ آیاسِ کوچک، کهن‌نمایی از مرگِ همنامِ بزرگ‌ترِ اوست. دوم، لقبِ «فای‌دیموس» (درخشان و شکوهمند) که در سراسرِ ایلیاد، تنها به آیاسِ بزرگ تعلق دارد، در اینجا یک‌بار، برایِ آیاسِ کوچک به کار می‌رود و این کاربردِ ناهماهنگ، با تکیه بر آشناییِ مخاطب با سنتِ حماسی، شکافِ میانِ آرمانِ قهرمانی و ناتوانیِ انسانِ خاکی را به سخره می‌گیرد. آیاسِ کوچک، با آن سقوطِ شرم‌آور و آن لقبِ نابجا، نه تنها خندۀ جمع را برمی‌انگیزد، که یادآورِ فروپاشیِ آرمان‌ها و ضعفِ بنیادینِ انسان در برابرِ سرنوشت است.

بسیاری از شوخی‌هایِ پهلوانان در میدانِ نبرد نیز، همین کارکرد را دارند. هنگامی که یک جنگ‌آور، دیگری را در آستانۀ مرگ، به سخره می‌گیرد، یا مرگِ او را به کاری روزمره و آرام – چون چیدنِ میوه یا نواختنِ چنگ – تشبیه می‌کند، این طنز، نه برایِ سبک‌کردنِ فضا، که برایِ افزودن بر هول‌ناکیِ کشتار است. جانِ انسان، در این شوخی‌ها، چون کالایی در بازارِ افتخار، مبادله می‌شود و خون‌ریزی، با زبانی بازیگوشانه، روایت می‌گردد. این طنزِ تلخ، که گاه از زبانِ خودِ قاتل جاری می‌شود، بی‌رحمیِ جنگ و بی‌ارزشیِ زندگی را در برابرِ شهرت و آوازه، به رخِ مخاطب می‌کشد.

آگاممنون، پادشاهِ بی‌تدبیر، مهم‌ترین قربانیِ طنزِ ایلیاد است. در کتابِ یکم، آخیلوس او را به سخره می‌گیرد و می‌گوید: «تو که از هرکس که با تو سخن گوید، هدیه‌ها را می‌ستانی.» این جمله، از دو سو، ساختارِ فرمولیِ حماسه را بر هم می‌زند: نیمۀ نخست آن، با عبارتِ «جان را گرفتن» (thumon aphaireisthai) هم‌ساخت است و نیمۀ دوم، با «هرکه در برابرِ او آید» (hos tis tou g' antios elthoi) هم‌آهنگ. اما در اینجا، به جایِ جان، «هدیه» گرفته می‌شود و به جایِ دشمن، «سخن‌گو» نشانده می‌شود. آخیلوس، با این بازیِ فرمولی، آگاممنون را از جهانِ حماسیِ سنتی بیرون می‌راند و نشان می‌دهد که او نه پهلوانی شجاع، که فرمانده‌ای است که قدرتِ خود را در سخن، نه در کردار، جست‌وجو می‌کند و ارزشِ هدیه را بر جانِ انسان‌ها و حتی بر افتخارِ ایشان، برتری می‌دهد. این طنزِ فرازبانی، آگاممنون را از قلمرویِ قهرمانیِ اصیل، به حاشیه‌ای خنده‌دار تبعید می‌کند و بدین سان، شکافِ میانِ آرمان و واقعیت را، در قالبِ شوخی، آشکار می‌سازد.

طنزِ ادیسه: از خندۀ غرور تا شادیِ پیروزی

در ادیسه، طنز چهره‌ای دیگر دارد. اینجا، خندۀ شخصیت‌ها و خندۀ مخاطب، به ندرت با یکدیگر هم‌راستا می‌شوند و همین ناهماهنگی، بخشی از لطفِ طنزِ اودیسه‌ای است. برای نمونه، ائوروماکوس، یکی از خواستگاران، در کتابِ هجدهم، در حالی که به گدایِ ناشناس (که اودیسئوس است) می‌خندد، می‌گوید که «درخششِ سرِ کچلِ این گدا، نشانِ لطفِ خداست.» خواستگاران، به این شوخی، قهقهه می‌زنند، اما مخاطبِ بیرونی، که می‌داند اودیسئوس در پشتِ این چهرۀ گدایی پنهان شده است، درمی‌یابد که ائوروماکوس، ناخواسته، راست می‌گوید: این درخشش، واقعاً نشانۀ لطفِ آتناست. خندۀ خواستگاران، از نادانیِ آنان سرچشمه می‌گیرد و خندۀ مخاطب، از آگاهیِ خود بر این نادانی. اما این طنز، تنها برایِ تحقیرِ خواستگاران نیست؛ بلکه به اودیسئوس کمک می‌کند تا در پوششِ خود بماند. درخششِ سر، که می‌توانست نشانۀ الهی بودنِ او باشد، در بسترِ شوخی، به نشانه‌ای از گداییِ فروتن و رنج‌کشیده بدل می‌شود و همین، به قهرمان امکان می‌دهد که تا لحظۀ مناسب، همچنان ناشناس بماند. بدین سان، طنز در ادیسه، نه آرمانِ قهرمانی را به سخره می‌گیرد، بلکه آن را در قالبِ زندگیِ روزمره، بازتعریف می‌کند و نشان می‌دهد که قهرمانی، می‌تواند در فروتنیِ یک گدا و در حیله‌ای زیرکانه نیز تجلی یابد.

همین الگو، در سطحِ فرمول‌هایِ زبانی نیز دیده می‌شود. عبارتِ «با دستِ ستبر» (kheiri pakheiē) در ایلیاد، همواره به گرفتنِ سلاح یا ابزارِ قدرت اشاره دارد، اما در ادیسه، هنگامی که اودیسئوس، در کرانۀ اسخِریا، با همان «دستِ ستبر»، شاخه‌ای را می‌چیند تا برهنگیِ خود را از دیدگانِ دختران بپوشاند، این تناقضِ لحنی، به جایِ تحقیرِ قهرمان، او را در قامتی انسانی‌تر و واقعی‌تر نشان می‌دهد. اینجا، دستِ ستبر، دیگر نمادِ قدرتِ جنگی نیست، بلکه نمادِ آسیب‌پذیریِ انسانی و تدبیرِ او در برابرِ شرم است. طنز، به جایِ آنکه شکافِ میانِ آرمان و واقعیت را عمیق‌تر کند، آن را پر می‌کند و به مخاطب می‌آموزد که قهرمانی، تنها در میدانِ جنگ خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در لحظاتِ ضعف و شرم، در چیدنِ شاخه‌ای برایِ پوشاندنِ برهنگی، نیز می‌تواند تجلی یابد. مشهورترینِ این کاربردها، در کتابِ بیست‌ویکمِ ادیسه است، جایی که پنه‌لوپه، با همان «دستِ ستبر»، کلیدِ خزانه را برمی‌دارد تا کمانِ اودیسئوس را بیاورد. این توصیفِ به ظاهر ناهماهنگ – که دستِ ستبر، به بانویی زیبا و آراسته نسبت داده می‌شود – از دیرباز، مایۀ بحثِ پژوهشگران بوده است. اگر این عبارت را طنزآمیز بدانیم، کارکردِ آن، باز هم همان است که در کرانۀ اسخِریا دیدیم: نشان دادنِ قدرتِ پنهانِ پنه‌لوپه در پس‌زمینۀ زنانگیِ آراستۀ او، و تدارکِ زمینه‌ای برایِ پیروزیِ او بر خواستگاران، با همان دستی که کلید را می‌گیرد و کمان را می‌گشاید.

خدایانِ مضحک و کارکردِ طنزِ الهی

یکی از دیرپاترینِ موضوعاتِ طنزِ هومری، کهن‌نمایشِ خدایان است: رفتارهایِ سبک‌مغزانه، حسادت‌ها، زخم‌خوردن‌ها و حتا جنگِ آنان در میدانِ نبرد. در ایلیاد، این صحنه‌ها، به ویژه در کتاب‌هایِ پنجم، چهاردهم و بیست‌ویکم، چنان خدایان را در قامتی انسانی و گاه خنده‌دار نشان می‌دهند که گویی شاعر، با این تقابلِ هزلی، می‌خواهد شکافِ میانِ جاودانگی و فناپذیری را پررنگ‌تر کند. آفرودیته که در کتابِ پنجم، از نیزۀ دیومدس به در می‌رود و خونِ ایخور از دستش جاری می‌شود، نزدِ مادرش دیونه می‌نالد و زئوس، او را با ملایمت سرزنش می‌کند و به او می‌گوید که «برایِ کارهایِ عشق آفریده شده‌ای، نه برایِ جنگ.» این صحنه، هرچند خدایان را مضحک می‌نمایاند، اما در عین حال، به مخاطب یادآوری می‌کند که خدایان، با آن همه‌ی نیرو و جاودانگی، از رنجِ انسان در امان نیستند؛ اما رنجِ آنان، زودگذر و بی‌پیامد است، در حالی که رنجِ انسان، جاودانه و ویرانگر. هرا نیز در کتابِ چهاردهم، با فریبِ زئوس، او را به خوابی مصنوعی فرو می‌برد تا ترواییان در غیابِ او، بر یونانیان چیره شوند. این فریب، با کمربندِ آفرودیته و دسیسه‌چینیِ هرا، صحنه‌ای کمدی می‌آفریند که در آن، پادشاهِ خدایان، چون شوهری ساده‌لوح، فریبِ همسرِ حیله‌گر را می‌خورد. اما باز هم، این کمدی، ریشه در تراژدی دارد؛ زیرا غیابِ زئوس، به یونانیان زیان می‌رساند و تنشِ جنگ را، به اوجی تازه می‌رساند.

جمع‌بندی: دو کارکردِ طنز در دو جهانِ حماسی

طنزِ هومری، در هر دو حماسه، از ناهماهنگیِ میانِ آرمان و واقعیت، میانِ جاودانگی و فناپذیری، و میانِ گفتار و کردار سرچشمه می‌گیرد. اما کارکردِ این ناهماهنگی، در ایلیاد و ادیسه، به دو جهتِ متفاوت می‌رود. در ایلیاد، طنز، بیشتر به ژرف‌تر کردنِ تراژدی می‌انجامد: خندۀ پهلوانان بر مرگِ دشمنان، خندۀ جمع بر زمین‌خوردنِ آیاس، و حتا کهن‌نمایشِ خدایان، همگی، تاریکیِ هستی را پررنگ‌تر می‌کنند و نشان می‌دهند که قهرمانیِ آرمانی، با چه شکافِ عمیقی از واقعیتِ تلخِ انسانی فاصله دارد. اما در ادیسه، طنز، نقشی دیگر دارد: خندۀ خواستگاران بر گدایِ ناشناس، خندۀ مخاطب بر نادانیِ آنان، و حتا تناقض‌هایِ فرمولی، همگی به بازتعریفِ قهرمانی در چارچوبی انسانی‌تر و فروتن‌تر می‌انجامند. اودیسه، با طنزِ خود، به مخاطب می‌آموزد که قهرمانی، تنها در افتخارِ جنگی خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در شکیباییِ یک گدا، در تدبیرِ یک همسرِ وفادار، و در حیله‌ای که از دلِ شوخی برمی‌خیزد، نیز تجلی می‌یابد. از همین رو، ارسطو و شبه‌لونگینوس، ادیسه را به کمدی نزدیک‌تر می‌دانستند؛ زیرا پیرنگِ آن – بازگشتِ غریبه‌ای درمانده، نجاتِ عروس از چنگِ خواستگارانِ زورگو، و سرانجام، پیروزی و ازدواج و تازه‌شدنِ روان – همان الگویی است که در کمدی‌هایِ بعدی، بارها و بارها تکرار خواهد شد. طنزِ هومری، در دو چهرۀ خویش، یکی تلخ و تاریک و دیگری روشن و رهایی‌بخش، همچنان یکی از شگفت‌انگیزترین و نادیده‌گرفته‌ترینِ جنبه‌هایِ هنرِ حماسیِ اوست.

منبع: مقاله‌ی Homeric Humor نوشته‌ی دانیل تورکلتاب، منتشرشده در The Cambridge Guide to Homer. این نوشتار بازنویسی و تلخیصی آزاد از ایده‌های این مقاله است.

→ بازگشت به فهرست دانشنامه