نظمِ نامرئی

جامعه، قدرت و اقتصاد در جهانِ هومری

درآمد

در نگاهی سطحی، ایلیاد و ادیسه شاید داستانِ دلاوریِ فردی به‌نظر برسند، حماسه‌ی مردانی بلندپرواز و رقابت‌جو که دلواپسِ جایگاه، اعتبار و آوازه‌ی خویش‌اند. این برداشت تا حدی درست است، اما کنش و رفتارِ این پهلوانان، در پسِ‌زمینه‌ای رخ می‌دهد که در آن، جامعه‌ی جمعی، در سطحی اخلاقی و ارزشی، جایگاهی بنیادین دارد. در ایلیاد، یکی از مضامینِ محوری، پرسشِ اقتدار است، مجسم‌شده در ناکارآمدیِ رهبریِ آگاممنون؛ حماسه می‌پرسد رهبر چگونه باید رفتار کند تا رفاهِ کلِ جامعه را تضمین کند. در ادیسه، تصاحبِ خصمانه‌ی خانه‌ی رهبر، یعنی خانه‌ی اودیسئوس، تا آستانه‌ی ستیزی مدنی پیش می‌رود که می‌توانست کلِ جامعه را دربر گیرد. این نوشتار می‌کوشد نشان دهد که جامعه‌های هومری چگونه‌اند، از چه نهادهایی برای مشورت و تصمیم‌گیریِ جمعی بهره می‌برند، واژگانِ قدرت در این جهان به چه معناست، اقتصادِ زیرینِ این جامعه چگونه می‌چرخد، و سرانجام، روابطِ طبقاتی و سلسله‌مراتبی که این جهان را به‌هم می‌پیوندد، چه سرشتی دارند.

جامعه‌ی هومری: میانِ انگاره و واقعیت

ایلیاد و ادیسه را می‌توان به‌سادگی در دسته‌ی شعرِ حماسی جای داد، یعنی سرودهایی در ستایشِ کارهای بزرگِ پهلوانانِ گذشته. اما این طبقه‌بندی حقِ کاملِ این حماسه‌ها را ادا نمی‌کند؛ در دلِ آن‌ها عناصری از آنچه شعرِ حکمت یا آموزشی خوانده می‌شود نیز تنیده شده. در میانِ طرحِ اصلیِ داستان، اندیشه‌هایی درباره‌ی اخلاق، روابطِ اجتماعی و کشمکش‌های اجتماعی، سازمانِ زندگیِ جمعی، مرگ و جهانِ پس از آن، رابطه‌ی انسان با ماوراءالطبیعه، نظام‌ها و معضلاتِ اخلاقی، ارزش‌های فرهنگی، و آداب و رسومِ مرتبط با این ارزش‌ها را می‌یابیم. با این‌همه، ایلیاد و ادیسه رساله‌ای اخلاقی نیستند، بلکه آثاری ادبی و پرداخته‌اند که با هدفِ سرگرم‌کردنِ مخاطب با شخصیت‌های پیچیده، موقعیت‌های گاه غریب، و طرح‌های داستانیِ غیرمنتظره سروده شده‌اند.

این آمیزه‌ی عناصری که امروز آن‌ها را به ژانرهای ادبیِ گوناگون نسبت می‌دهیم، یکی از دلایلی است که اطلاعاتِ این حماسه‌ها گاه پراکنده و برای خواننده‌ی امروزی دشوارفهم به‌نظر می‌رسند. جامعه و نقشِ فرد و خانواده (اویکوس) درونِ آن، یکی از مضامینِ محوریِ هر دو حماسه است، اما این مضمون به‌شیوه‌ای روشن و ساده ارائه نمی‌شود. با اندکی اغراق می‌توان گفت در ایلیاد و ادیسه، مجموعه‌ای سردرگم‌کننده از جوامعِ نامتعارف با رفتارهای اجتماعیِ غیرمعمول دیده می‌شود. برای نمونه، در ایلیاد، یونانیان در زیستگاهی نامتعارف گردهم آمده‌اند، جامعه‌ای با اندازه‌ای غیرمعمول (حدودِ شصت‌هزار نفر) و ترکیبِ جمعیتی‌ای غیرمعمول (عمدتاً مردانِ بالغ، شماری اندک زنانِ بالغِ برده، و بدونِ کودک)، که اعضایش، بدونِ نهادهای اجتماعی و آیینیِ یک جامعه‌ی معمول، وظایفِ روزمره‌ی خود را انجام نمی‌دهند. واحدهای جنگیِ محلی و منطقه‌ای، با فرماندهان و معاونانشان، زیرِ فرماندهیِ کلِ آگاممنون گرد آمده‌اند. او «دربار»ی از سرکردگانِ منطقه‌ای دارد که مشاوران و هم‌سفره‌های اویند، موقعیتی که با هیچ‌چیز در خانه‌ی این سرکردگان، از جمله خودِ آگاممنون، مشابهت ندارد. روابطِ منزلتی و همبستگیِ اجتماعی، زیرِ فشاری عظیم قرار دارند، به‌سببِ کشمکشِ میانِ آگاممنون، که حقِ موروثی و خداداده‌ی فرمانروایی دارد و «پادشاه‌ترین» شمرده می‌شود، و آخیلوس، که جوان‌تر است اما به‌سببِ برترین جنگاوربودنش، اعتبار و منزلتِ بسیاری کسب کرده.

وضعیت در تروا عادی‌تر است، چیزی چندان متفاوت از زندگی در یک شهرِ یونانی، جز پایبندیِ خاندانِ سلطنتیِ تروا به رسومی غریب چون چندهمسری و سکونتِ عروس در خانه‌ی داماد، که در موردِ پاریس، با سبکِ زندگیِ منحط و رفتارِ جنسیِ بی‌قیدوبندش نیز همراه شده. از سویِ دیگر، این شهری محاصره‌شده است که موقتاً جمعیتی آمیخته از بیش از پنجاه‌هزار متحد را در خود جای داده. شاید تصادفی نباشد که یکی از مضامینِ سپرِ آخیلوس که هفائستوس می‌سازد، مقایسه‌ی شهری در صلح و شهری در جنگ است.

در ادیسه، تنوعِ باز هم بیشتری از جوامعِ نامتعارف دیده می‌شود. در سفرهایش، اودیسئوس با موجوداتِ غریبِ بسیاری روبه‌رو می‌شود، اما رفتارِ سیکلوپ‌ها از همه شرم‌آورتر است. اودیسئوس آنان را موجوداتی وحشی معرفی می‌کند که در جزیره‌ای منزوی، در غارهایی بلند بر فرازِ کوه‌ها، پراکنده زندگی می‌کنند، بی‌آشنایی با کشاورزی، مجمع‌های مشورتی یا قانون، و تنها دلواپسِ خیرِ خانواده‌ی خود. آنان، برخلافِ مردمانِ دیگر، «کشتی‌ای برای دیدارِ شهرهای گوناگونِ آدمیان» ندارند. حتی پیش از آنکه آشکار شود آنان غول‌هایی آدم‌خوارند، روشن است که سیکلوپ‌ها نمادِ هر آن‌چیزی‌اند که شهروندِ معمولیِ یک جامعه‌ی هومری را به وحشت می‌انداخت.

مخاطبانِ اودیسئوس، یعنی فایاکیان، در تقریباً هر جهتی، وارونه‌ی سیکلوپ‌ها هستند. آنان در ورزش، رقص و شعر سرآمدند؛ دریانوردانی بی‌مانندند و قوانینِ مهمان‌نوازی را پاس می‌دارند. آنان در سکونتگاهی متمرکز زندگی می‌کنند که دیواری آن را مشخص کرده و معبد، مجمع و بندرگاه دارد. این زیرساختِ شهری، تفکیکی میانِ فضای دینی، مدنی و خصوصی را مجسم می‌کند و زندگیِ جمعی و ارتباط با دیگر جوامعِ شهری را می‌پرورد.

فایاکیان و سیکلوپ‌ها به‌احتمالِ زیاد بازتابِ اندیشه‌ی شاعر و مخاطبش درباره‌ی جامعه‌ی نیک (یا آرمانی) و ضدِ‌جامعه‌ی کهن‌الگویی‌اند. ویژگی‌های سرزمینِ اسخریا، که تقریباً بیش از‌حد آرمانی‌اند، کارکردی روشن در طرحِ داستان دارند: میانِ دو جهان جای گرفته، اسخریا بازگشتِ اودیسئوس به جهانِ «واقعی» را ممکن می‌سازد. این جزیره نه‌تنها با سرزمینِ سیکلوپ‌ها، بلکه با ایتاکا نیز، جایی که از هنگامِ غیبتِ اودیسئوس هرج‌ومرج بر آن حاکم است، در تضاد قرار می‌گیرد. ستیزِ داخلی شاید برای مخاطبِ هومر امری نامعمول نبوده، اما بی‌گمان وضعیتِ عادیِ هستی نیز نبوده است.

وضعیتِ ایتاکا نمونه‌ای خوب از دشواریِ ناظرِ امروزی در تشخیصِ اینکه موقعیتی خاص «عادی» است یا «انحرافی» به‌دست می‌دهد. زندگیِ جمعی در ایتاکا، با وجودِ غیبتِ فرمانروای اصلی و بلااستفاده‌ماندنِ مجمع در طیِ بیست سال، ادامه یافته. توضیحی برای این می‌تواند این باشد که غیبتِ اودیسئوس مشکلاتِ بزرگی برایِ اویکوسِ خودش پدید آورده، اما نه برای دیگر خانوارهای ایتاکا. از سویِ دیگر، تلماخوس در سخنرانی‌اش در نخستین مجمعِ بیست‌سالِ اخیر، اشاره می‌کند که رفتارِ خواستگاران، نه‌تنها بر خانواده‌ی اودیسئوس، بلکه بر کلِ جامعه، بحرانی اخلاقی و اجتماعی تحمیل کرده. درواقع، شاید بلااستفاده‌ماندنِ مجمع را نباید هنجاری معمول، بلکه نشانه‌ای از وضعیتِ آشفته‌ی ایتاکا دانست.

اشراف‌زادگانِ جوانِ ایتاکا و جزایرِ همسایه، برای دستِ بیوه‌ی اودیسئوس رقابت می‌کنند، هرکدام به این امید که با پنه‌لوپه ازدواج کند و از این رهگذر، جانشینِ اودیسئوس و بسیلئوسِ پیشرو شود. بسیاری از پژوهشگران این را رویه‌ای عادی در چنین شرایطی می‌دانند. برخی این کشمکشِ قدرت را دلیلی می‌دانند بر اینکه در جامعه‌ی هومری، قدرت و منزلت موروثی نبوده، بلکه بر پایه‌ی قدرت و اقتدارِ فردی کسب می‌شده؛ برخی دیگر آن را بازمانده‌ی نهادِ پیش‌یونانیِ جانشینیِ مادرتبار و پادشاهی از رهگذرِ ازدواج می‌دانند. با این‌همه، این وضعیت اگر بپذیریم که هومر بارِ دیگر جامعه‌ای را به‌تصویر می‌کشد که در وضعیتِ عادیِ خود نیست، چندان معماگونه نمی‌نماید. بسیلئوسِ پیشرو، یعنی اودیسئوس، پنداشته می‌شود درگذشته، پسرش تلماخوس بیش‌ازحد جوان است که جانشینِ او شود، و پدرِ سالخورده‌اش لائرتس داوطلبانه به روستا عزلت گزیده تا زندگیِ ساده‌ای در انزوا داشته باشد. افزون بر این، تقریباً هیچ‌یک از همراهانِ وفادارِ اودیسئوس از جنگِ تروا بازنگشته‌اند. همان‌طور که پیشرفتِ طرح نشان می‌دهد، این وضعیتِ بسیار نامعمول با هدفی ادبی و مفهومیِ روشن آفریده شده: صحنه را برای خواستگاران آماده می‌کند، که احتمالاً نمادِ گونه‌ای بدِ اشراف‌اند، تا نشان دهند رفتارِ سلطه‌جویانه‌شان چگونه همه‌گونه قراردادِ اجتماعی را می‌شکند.

تلماخوس، در پایان، در برابرِ سوءاستفاده‌ی خواستگاران از این وضعیت، شخصاً رنج می‌برد، و اودیسئوس، به‌عنوانِ مجسم‌کننده‌ی اشرافِ عادل، پس از آن حتی بیشتر محق است نظم را در اویکوسِ خود بازگرداند، هرچند این کار عملاً به آسیب‌رساندن به جامعه‌ی گسترده‌تر می‌انجامد. با کشتنِ خواستگارانِ پنه‌لوپه، اودیسئوس بهترین جوانانِ ایتاکا، نسلِ بعدیِ بسیلئوس‌ها را نابود می‌کند. بدین‌سان، اودیسئوس وضعیتِ نامعمولِ دیگری می‌آفریند، چرا که اکنون جامعه‌اش را کسی رهبری می‌کند که تقریباً غاصبی است، تیرانی پیش از آنکه این واژه رواج یابد. تنها به‌یاریِ مداخله‌ی زئوس و آتنا، کشمکشِ میانِ خانواده‌ی اودیسئوس و خانواده‌های خواستگاران فروکش می‌کند و وضعیتِ ایتاکا به‌حالتِ عادی بازمی‌گردد.

جامعه‌ی هومری با واژه‌ی دموس خوانده می‌شود، که هم به ساکنان و هم به سرزمینشان اشاره دارد. جامعه از گروهی از مردمان تشکیل می‌شود که خود را با مکانی مرکزی (استو) در قلمروشان و با ویژگی‌های خاصِ سرزمین یا منابعی که سرزمین فراهم می‌آورد، پیوند می‌دهند. مکان‌های مرکزی و قلمروهایشان، همراه با ساکنان و پرستشگاه‌هایشان، همچون واحدی یگانه تصور می‌شوند و دلایلِ خوبی هست که واژه‌ی پولیس را بر این مجموعه نیز اطلاق کنیم. قلمرو، همچنین، پاترا یا سرزمینِ پدری است، سرزمینی که ارزشِ جنگیدن و مردن دارد. حسِ جامعه و هویتِ مشترک، از رهگذرِ آیین و دین، مسابقاتِ ورزشی، رقص، و جنگ پرورانده می‌شود.

جوامعِ بزرگ‌تر و مهم‌تر، مانندِ تروا، آشکارا «خوش‌بنیاد»، «خوش‌ساخت» یا «خوش‌باروی» توصیف می‌شوند. با این‌همه، آنچه شاعر در نظر دارد، بیشتر شبیهِ چشم‌اندازِ شهریِ نیمه‌روستایی و بازی می‌نماید تا سکونتگاهی متراکم و کاملاً سازمان‌یافته. شخصیت‌های هومر در خانه‌ها یا بهتر بگوییم مجتمع‌هایی زندگی می‌کنند که چند سازه‌ی مستقل را در دلِ حیاطی محصور و وسیع، به‌همراهِ انواعِ دام و توده‌ای از کود، دربر می‌گیرند.

در حماسه‌ها، مکان‌هایی چون ایتاکا و اسخریا، شمار قابلِ‌توجهی خانواده‌ی نخبه دارند. اداره‌ی امورِ جامعه به‌دستِ رئیسانِ این خانواده‌ها، یا گروهی از میانِ آنان، انجام می‌شود، به‌سرکردگیِ یک بسیلئوسِ برتر که نخستین در میانِ برابران است. آلکینوس درباره‌ی اسخریا توضیح می‌دهد: «در جامعه‌ی ما دوازده نفر به‌عنوانِ بسیلئوس‌های صاحبِ قدرت شناخته می‌شوند، و آنان همچون رهبران عمل می‌کنند، و من خودم سیزدهمینم». در شرایطِ عادی، این جایگاهِ ممتاز موروثی است. اعضایِ نخبگان اغلب بسیلئوس خوانده می‌شوند، هرچند عناوینِ دیگری از اقتدار نیز به‌کار می‌رود، مهم‌ترینشان اَناکس، آرخوس، آریستوس، (دمو)گرونتس، هگه‌توره‌س ادِه مدونته‌س، هروس، کره‌یون، پویمن لائون، و پروتوس. برخی از این عناوین با کارکردهایی نیمه‌نظامی پیوند دارند، مانندِ هگه‌مون، کویرانوس، کوسمه‌تور، اورخاموس، سه‌مانتور، و تاگوس.

جامعه‌ی هومری نهادی مستقل و خودگردان است، با نهادهای مشورتی و مکانی برای گردهمایی (آگوره) که زیرِ کنترلِ نخبگان قرار دارد. شورایی از بسیلئوس‌ها یا (دمو)گرونتس درباره‌ی همه‌ی مسائلِ سیاسی، نظامی و قضاییِ مربوط به جامعه مشورت می‌کنند. در ایدئولوژیِ حکمرانیِ هومری، از بسیلئوس‌ها انتظار می‌رود اراده‌ی مردم (یا به‌بیانِ دقیق‌تر، جمعیتِ مذکر) را بیان کنند و این به جامعه گونه‌ای حاکمیتِ منفعل می‌بخشد. در جهانِ هومری، دفترِ رسمی وجود ندارد؛ قدرتِ سیاسیِ بسیلئوس‌ها معمولاً در قالبِ تیمه («احترام»، «تکریم») و گراس («نشانه‌ی احترام»، «امتیاز») صورت‌بندی می‌شود.

نخبگانِ هومری را شاید بهتر باشد اشرافیتی نوپا بنامیم. آنان را می‌توان اشرافیت خواند زیرا اقتدارشان تا حدِ زیادی بر این ایده استوار است که اعضایشان «نیکان»اند، یا حتی «بهترین‌ها»، نه‌تنها از نظرِ جسمانی، بلکه از منظرِ اخلاقی نیز. هم‌سو با این، فرهمندیِ «خدایگونه»شان و دلواپسیشان برای مراقبتِ بدن و پاکیزگی، همچون نشانه‌های منزلتِ بالا عمل می‌کنند. ویژگی‌های اشرافی بیشتر رقابتی‌اند تا مشارکتی: پسرانِ خاندان‌های نجیب دستور می‌گیرند شرمِ نیاکانِ برجسته‌شان را رقم نزنند و «همیشه بهترین باشند و بر دیگران برتری یابند». مردانِ اشراف انتظار می‌رود به‌ویژه در میدانِ نبرد، در دادگاه، و در شورا سرآمد باشند، در حالی‌که زنانِ اعضای نخبگان با زیبایی و خرد برجسته می‌شوند.

نخبگانِ هومری را می‌توان اشرافیتی نوپا خواند، زیرا جایگاهِ اجتماعی‌شان استوار است اما صفوفشان بسته نیست. با این‌همه، هیچ نشانه‌ای از روابطِ فئودالی میانِ خانوارهای غیرِنخبه و نخبه، یا میانِ بسیلئوس‌های محلی و بسیلئوس‌هایی که «پادشاه‌تر» شمرده می‌شوند، مانندِ آگاممنون، در دست نیست. به‌طورِ خلاصه، یک جامعه‌ی هومری از مجموعه‌ای از خانوارهای آزاد و نسبتاً مستقل تشکیل می‌شود که با این‌همه از نظرِ ثروت و منزلت متفاوت‌اند.

قدرت و واژگانِ آن: بسیلئوس، اَناکس و کویرانوس

رمزگشاییِ لوح‌های خطیِ بی میسنی روشن کرد که حماسه‌های هومری همانندی‌های شگفت‌آوری با فرهنگِ مادیِ دورانِ مفرغ دارند، اما در همان حال، جهانی عظیم میانِ اقتصادِ بسیار پیچیده‌ی کاخیِ میسنی، با نظامِ سلسله‌مراتبیِ سختِ مأموران، و از سویِ دیگر، اقتدارِ کاملِ شمارِ بی‌شماری پادشاهانِ کوچک که هومر توصیف می‌کند، فاصله دارد.

دو واژه‌ی کلیدی برای فرمانروایان در حماسه‌ی هومری، بسیلئوس و اَناکس (در متونِ میسنی، وناکس)، پیچیدگی‌ای مشابهِ پرسش از تفاوتِ معناییِ عناوینی چون امپراتور، پادشاه، رئیسِ دادگستری، رئیس‌جمهور، دیکتاتور، مدیر، صدراعظم، نخست‌وزیر، ژنرال، و ولیعهد، در زبانِ انگلیسی، پیشِ رویِ ما می‌گذارند؛ تفاوت‌هایی که تنها با مطالعه‌ی مجموعه‌ای از اشعار و سرودها و سوابقِ حسابداریِ نهادیِ باقی‌مانده از سال‌های پراکنده‌ای در گذشته‌ی دور، قابلِ بازسازی است.

در دورانِ کاخیِ میسنی (حدودِ ۱۵۰۰ تا ۱۲۰۰ پیش از میلاد)، وناکس واژه‌ای بود برای پادشاهِ برتر یا مرکزیِ کاخ در هر منطقه‌ی جغرافیایی. واژه‌ی گواسیلئوس، که در دورانِ تاریخی به بسیلئوس تحول یافت، در متونِ خطیِ بی برای اشاره به «مردِ بزرگ» یا «رئیسِ» محلی به‌کار می‌رفت، کسی که اقتدار، قدرت و اعتبارِ اجتماعی‌اش را در سطحِ محلی کسب می‌کرد. هر دو واژه‌ی وناکس و گواسیلئوس ریشه‌ای غیرِهندواروپایی دارند. واژه‌ی سومی، کویرانوس، که در همین صورت در متونِ میسنی گواهی نشده اما در هومر، هم به‌عنوانِ لقب و هم به‌شکلِ فعلیِ مشتق از آن، به‌خوبی مستند است، باید مکمّلِ آن دو واژه در چیزی باشد که می‌توان آن را «مثلثِ واژگانیِ قدرت» نامید.

واژه‌ی وناکس، همچون واژه‌ی هیتی برای «پادشاه»، شاید ریشه‌ای معناییِ پیوسته با «تولد» و «بازآفرینی» داشته باشد و ممکن است از فرهنگِ مینوسیِ کرت گرفته شده باشد. در تقابل با آن، بسیلئوس واژه‌ای «زیربنایی» است، از میانِ جمعیت‌های محلی‌ای که یونانی‌زبانان هنگامِ ورود به شبه‌جزیره‌ی بالکانِ جنوبی با آنان آمیختند. هنگامی که فرهنگِ کاخی حدودِ سالِ ۱۲۰۰ پیش از میلاد فروپاشید، بسیلئوس‌های محلی، به‌طورِ پیش‌فرض، به فرمانروایانِ «برتر» بدل شدند. کویرانوس، هم از نظرِ ریشه‌شناسی و هم در کاربردِ هومری، پیوندی نزدیک با نیروهای مسلحِ منطقه‌ای دارد؛ ریشه‌ی هندواروپاییِ آن دقیقاً به همین معنا اشاره دارد: «سپاه» یا «نیرویِ رزمیِ مذکر».

در حماسه‌های هومری، عنوانِ اَناکس با خدایان پیوند دارد (بیش از همه با آپولون، زئوس و پوسیدون، اما همچنین با هادس)، در حالی‌که بسیلئوس هرگز بر خدایان اطلاق نمی‌شود؛ به‌نظر می‌رسد این تفاوت، اختلافِ قدرت در جهانِ واقعی را بازتاب دهد.

در ایلیاد و ادیسه، رهبرانِ گروه‌هایی که از مناطقِ گوناگونِ یونان آمده‌اند، عمدتاً بسیلئوس توصیف می‌شوند. یک منطقه می‌تواند بیش از یک بسیلئوس داشته باشد، چنان‌که در توصیفِ ایتاکا در ادیسه می‌بینیم. بسیلئوسی که مردانش را تشویق، سرزنش یا منضبط می‌کند، غالباً گفته می‌شود آنان را «کویرانوس‌واری» می‌کند. این نشان می‌دهد این واژه در هومر بارِ نظامیِ خاصی دارد، در حالی‌که بسیلئوس ابعادِ دیگری از قدرت را نیز دربر می‌گیرد؛ همان‌گونه که رئیس‌جمهورِ آمریکا فرمانده‌کلِ نیروهای مسلح است، اما ژنرال نیست و وظایف و منابعِ قدرتِ بسیاری فراتر از حوزه‌ی نظامی دارد.

عنوانِ وناکس در ایلیاد چهل‌وهفت‌بار برای آگاممنون به‌کار می‌رود، کسی که با عنوانِ پویمن لائون یا «شبانِ سپاهیان» نیز شناخته می‌شود، سپاهیانی که او در ائتلافی زیرِ فرمانروایی‌اش برای حمله به تروا گرد آورده. پریام، پادشاهِ تروا و رهبرِ رسمیِ نیروهای متحدِ آناتولی که «سپاهِ تروایی» را می‌سازند، هشت‌بار اَناکس خوانده می‌شود. آخیلوس با شش بار در جایگاهِ بعدی است. در میانِ نیروهای آخایی، ایدومنئوسِ کرتی (چهار بار)، نستور، دیومدس و منلائوس (هرکدام دو بار)، و پاتروکلوس (یک بار) فهرست را کامل می‌کنند. سارپدون، متحدِ تروایی از منطقه‌ی لوکیا، فرمانده‌ی نظامی و پادشاهِ محبوبِ زئوس در میانِ همه‌ی حاضران در تروا، سه‌بار عنوانِ اَناکس می‌گیرد، و رهبرانِ دیگری چون آینیاس و رسوس هر یک یک‌بار.

مهم است این اعداد را بیش‌ازحد جدی نگیریم؛ این ارقام تا حدی به نقشِ برجسته‌ی این شخصیت‌ها و شخصیت‌های کوچک‌ترِ گاه‌به‌گاهی که اَناکس خوانده می‌شوند در طرحِ داستان پیوند دارد، و تا حدی نیز به رویه‌ی ترکیبِ سطرهای شش‌وزنی با فرمول‌های اسم‌ولقب. با این‌همه، این عنوان در موقعیت‌های بحرانی به آخیلوس نیز اطلاق می‌شود؛ این به ما و به خودِ او یادآوری می‌کند که مسئولیت‌ها و قدرتِ عظیمی دارد؛ اقتدارِ برترش را بر سپاهِ گروهِ خودش تثبیت می‌کند: میرمیدون‌ها برای «اناکتی» خود سرپناه می‌سازند. و حتی در ذهنِ آگاممنون نیز جای می‌گیرد که آخیلوس رهبری قدرتمند و کلیدِ هرگونه امکانِ تسخیرِ تروا از سویِ نیروهای آخایی است.

بسیلئوس در ایلیاد هفتادوچهاربار می‌آید، بیست‌وشش‌بار به‌صورتِ جمع. هر یک از رهبرانِ بی‌شمارِ گروه‌های حاضر در تروا می‌تواند بسیلئوس خوانده شود. و در لحظه‌ای بحرانی، اودیسئوس بهترین رویه را چنین پیشنهاد می‌کند: «بگذار یک کویرانوس باشد، یک بسیلئوس باشد»، به‌بیانِ دیگر، «فرقی نمی‌کند او را با عنوانی خالصِ یونانی یا عنوانی با طعمِ بیگانه بخوانیم، فقط بگذار یک رئیسِ بزرگ داشته باشیم».

در ادیسه، بسیلئوس‌های بسیاری هستند، اما روشن است که بسیلئوسِ خانه‌ی اودیسئوس و دارایی‌اش، بسیلئوسِ توس بسیلئون، یعنی «پادشاهِ پادشاهان»ِ جزیره‌ی ایتاکا شمرده می‌شود. این در تبادلِ نظرِ مشهورِ کتابِ نخستِ ادیسه، میانِ خواستگارانِ گستاخ، آنتینوس و اوریماخوس، و تلماخوس، که همچنان بی‌پدر و ناامید از وارثیِ اقتدار و دارایی‌های اودیسئوس مانده، روشن می‌شود. تلماخوس اعلام می‌کند بسیلئوس‌های دیگرِ بسیاری، جوان و پیر، در سراسرِ ایتاکا هستند؛ و می‌پذیرد هرکس خانه و زمینِ اودیسئوس (و همسرش) را در تصرف گیرد، تیمه‌ی بیشتری، یعنی اعتبارِ عمومی‌تری، نسبت به دیگران خواهد داشت. در جبران، تلماخوس ادعا می‌کند همچنان اَناکسِ خانه‌ی خودش خواهد بود. اوریماخوس با طعنه این ادعا را در چهره‌اش می‌کوبد: «پس برو و در تالارهای خودت اَناکس باش»، یعنی ماهیِ بزرگی باش در برکه‌ی سلطنتیِ زمانی‌پُر، اما اکنون‌تهی‌شده‌به‌دستِ خواستگاران.

عناوینِ دیگری نیز برای چهره‌های قدرت در حماسه‌های هومری به‌کار می‌رود که در خطیِ بی یافت نمی‌شوند: هگه‌مون («رهبر»)، و واژه‌های کم‌کاربردترِ کوسمه‌تور («عاملِ نظم‌بخشی»)، اورخاموس («افسرِ ارشدِ یک واحدِ فرماندهیِ نظامی»)، سه‌مانتور (به‌لفظ، «عاملِ دادنِ سه‌ما، یعنی نشانه یا علامت»، و از همین‌رو «فرمانده»)، و تاگوس (بعدها لقبی تسالیایی برای فرماندهِ نظامی). واژه‌های دیگری نیز برای متمایزکردنِ افراد به‌عنوانِ نخبه به‌کار می‌روند که خود عنوانی رسمی نیستند: آریستوس («بهترین، دلیرترین، برجسته‌ترین»)، پروتوس («نخست، برجسته‌ترین»)، کره‌یون («صاحبِ قدرت»)، و استعاره‌ی پویمن لائون، به‌طورِ متعارف «شبانِ نیروهای رزمیِ مذکر».

در یونانِ متأخرتر، اَناکس از کاربردِ رایج بیرون افتاد، جز به‌عنوانِ لقبی الهی در آیین و شعر و لقبی درونِ خانواده‌های بسیلئوس‌های قبرس. بسیلئوس به واژه‌ی اصلیِ نشان‌دهنده‌ی عنوان و مقامِ «پادشاه» در یونانِ متأخرتر بدل شد. با این‌همه، در دورانِ تاریخی (۸۰۰ پیش از میلاد)، شمارِ اندکی از پولیس‌ها یا مناطقِ یونانی پادشاهی فعال داشتند. واژه‌ی بسیلئوس همچنان در عناوینِ سیاسی یا آیینی به‌کار می‌رفت (برای نمونه، آرخونی که «بسیلئوس» یا «آرخونِ پادشاه» خوانده می‌شد در آتن). این واژه همچنین در کاربردی ویژه و ممتاز، برای اشاره به فرمانروایِ برترِ قدرتی بزرگِ همسایه (شاهنشاهیِ ایران) به‌کار می‌رفت: خشایثیه خشایثیانام، که به بسیلئوس توس بسیلئون، یعنی «شاهِ شاهان»، ترجمه می‌شد.

مجمع و شورا: میدانِ کشمکشِ اجماع و اقتدار

هم ایلیاد و هم ادیسه، هریک به‌شیوه‌ی خود، به‌شدت به آنچه می‌توان «سیاست» نامید علاقه‌مندند، فعالیتی که در آن، پرسش‌هایی درباره‌ی هویت و سازمانِ زندگیِ جمعی مطرح می‌شود. این فعالیت، پیش از هرچیز، از رهگذرِ دو نهادِ مشورتی صورت می‌گیرد که جوامعِ گوناگونِ به‌تصویرکشیده‌شده در حماسه‌ها، مسائلِ اهمیتِ جمعی و برنامه‌ریزیِ کنشِ جمعی را در آن‌ها بررسی می‌کنند: آگورهی فراگیر یا «مجمع»، که در نظر همه‌ی اعضایِ پیکرِ اجتماعی را دربر می‌گیرد، و بولهی محدود یا «شورا»یِ مشاورانِ نخبه (که با نام‌های گوناگونی چون بسیلئه‌س، گرونتس یا دموگرونتس شناخته می‌شوند) برایِ رهبرِ برتر. متونِ بین‌النهرینی از سازوکاری تقریباً مشابه برای نهادهای مشورتی گواهی می‌دهند، و سرودِ هوروی-هیتیِ «آزادسازی» صحنه‌ای از مجمع را دربر دارد که به‌شکلی چشمگیر یادآورِ صحنه‌های مشابه در ایلیاد است. از همین‌رو، به‌نظر می‌رسد بازنمایی‌های هومری از مشاوره‌ی جمعی، از جنبه‌هایی از سنتی بهره می‌برند که برخی آن را «کوینه‌ی بزرگ‌ترِ یونانی و خاورِ نزدیک» نامیده‌اند. با این‌همه، سنتِ هومری، مضمونِ مشاوره‌ی جمعی را هم‌سو با دلمشغولی‌های ویژه‌ی خود پرورانده است.

بازنماییِ هومری از فرایندهای مشورتی، جایی برای تردید در چند پرسش باقی می‌گذارد، مهم‌ترینشان رابطه‌ی میانِ اراده‌ی مردم، آن‌گونه که در مجمع یا شورا بیان می‌شود، و قدرتِ تصمیم‌گیریِ پادشاه. در کتابِ نخستِ ایلیاد، آگاممنون آشکارا برخلافِ احساسِ بیان‌شده در مجمع عمل می‌کند. بسیاری از نویسندگان از همین‌رو مجمع و شورا را نهادهایی صرفاً مشورتی برای پادشاهی توصیف کرده‌اند که قدرتِ مطلقِ تصمیم‌گیری دارد. اما پژوهشگرانِ متأخرتر بر تأکیدی که حماسه‌های هومری، به‌ویژه ایلیاد، بر اجماع به‌عنوانِ نتیجه‌ی آرمانیِ فرایندِ تصمیم‌گیری می‌گذارند، انگشت نهاده‌اند. یک بحثِ تازه نشان می‌دهد کنشِ حماسه‌ها تا چه اندازه از کشمکشِ میانِ حاکمیتِ پادشاه و اصلِ اجماع رانده می‌شود. تصمیم‌گیریِ اجماع‌محور، هنجاری است که، هرچند در کتابِ نخستِ ایلیاد به‌دستِ آگاممنون نقض می‌شود، همچنان پیش‌فرضِ ایلیاد است؛ حماسه، از جهاتی، همچون تلاشی پیوسته برای بازگرداندنِ کاملِ اعتبار به این هنجار سازمان یافته. برخی پژوهشگران در ایلیاد نوعی «سیاستِ همه‌پرسی‌وار» می‌یابند که در آن، مشروعیتِ رهبر، دستِ‌کم تا حدی، بر تحسین یا تحسینِ دریافت‌شده از مردم استوار است، در حالی‌که برخی دیگر بر توجه به مدیریتِ اختلاف‌نظر در هر دو حماسه تأکید می‌کنند. اختلافِ نویسندگان بر سرِ این نکات، تا حدی از دشواری‌های روش‌شناختیِ حماسه‌هایی برمی‌خیزد که جوامع و موقعیت‌های نامتعارفِ بسیاری را به‌تصویر می‌کشند.

با وجودِ این ابهامات، ویژگی‌های نوعیِ مجمع‌ها و شوراهای هومری را می‌توان از حماسه‌ها استخراج کرد. برای نمونه، مجمع معمولاً بامدادان برگزار می‌شود. مجمع‌های شامگاهی در ایلیاد نشست‌هایی اضطراری‌اند؛ ادیسه چنین مجمعِ شامگاهی‌ای را «او کاتا کوسمون»، یعنی «نه به‌ترتیب»، توصیف می‌کند. هرچند مجمع در نظر همه‌ی اعضایِ جامعه را دربر می‌گیرد، مشارکتِ همگانی رویدادی استثنایی است که با نشست‌های اهمیتِ ویژه پیوند دارد. معمولاً این اعضایِ شورا هستند که در مجمع سخن می‌گویند؛ ترسیتس در کتابِ دومِ ایلیاد استثنایی برجسته است. احساسِ عمومی از رهگذرِ تشویق یا سکوت (به‌ترتیب نشان‌دهنده‌ی تأیید یا نارضایتی) بیان می‌شود. شورا گاه پیشاپیش درباره‌ی مسئله‌ای که باید به مجمع برده شود گفت‌وگو می‌کند، و گاه پس از آن، به مسئله‌ای که نخست در مجمع مطرح شده بازمی‌گردد، اما رابطه‌ی این دو به‌شکلی دقیق رسمی‌سازی نشده. سخن‌گفتن در مجمع یا شورا، گونه‌ای نمایشِ رقابتی است.

صحنه‌های مشاوره‌ی جمعی از این جهت شایانِ توجه‌اند که ایلیاد و ادیسه از آن‌ها همچون راهی برای کاوش و مقایسه‌ی ساختار و سلامتِ سیاسیِ جوامعِ گوناگون بهره می‌برند. هرچند سخن‌گفتن از قوم‌نگاریِ سیاسیِ کاملی اغراق‌آمیز خواهد بود، حماسه‌ها طیفی از رفتارهای سیاسی می‌سازند که حدِ افراطی‌اش را می‌توان در بازنماییِ سیکلوپ‌ها در ادیسه دید، «که نه مجمعِ مشورتی دارند و نه قانون»، در تقابل با همسایگانِ پیشینشان، فایاکیان، که زندگیِ سیاسیِ منظمشان بارها برجسته می‌شود. در ایلیاد، تقابلی میانِ فرهنگِ سیاسیِ آخاییان و ترواییان ترسیم می‌شود؛ هرچند پژوهشگران بر جزئیات اختلاف‌نظر دارند، توافقی کلی هست که این تقابل، کاستی‌هایی را در میانِ ترواییان برجسته می‌کند. در ادیسه، مجمعی در آغازِ حماسه، از آن‌رو که نخستین مجمع در بیست سال است، فلجی را نشان می‌دهد که در غیابِ اودیسئوس بر جامعه‌ی ایتاکا مستولی شده، در حالی‌که فقدانِ چشمگیرِ اجماع در مجمعِ پایانی، آسیبِ اجتماعیِ ناشی از بازگشتِ خشونت‌بارِ او را نشان می‌دهد. در همان حال، عبارت‌پردازیِ مشورتیِ متمایز، خواستگارانِ پنه‌لوپه را همچون گونه‌ای «ضدجامعه» متمایز می‌سازد. خدایانِ المپ نیز مجمع‌های مشورتی برگزار می‌کنند. این مجمع‌ها اغلب، به‌شکلی ظریف، شرایطِ سیاسیِ جوامعِ انسانی را بازتاب می‌دهند: سرسختیِ پوسیدون و غیبتش از مجمعِ نخستینِ ادیسه، بازتابِ اختلالِ اجتماعیِ ایتاکاست.

بازنماییِ ظریفِ مشاوره‌ی جمعی، شاخصی از علاقه‌ی گسترده‌ترِ سنتِ هومری به سازوکارهایِ همبستگی و اختلافِ اجتماعی است. این علاقه، به‌نوبه‌ی خود، احتمالاً با این واقعیت پیوند دارد که این سنت، دوره‌های شکل‌گیریِ خود را در بستری از جشن‌های منطقه‌ای و مدنی (برای نمونه، پان‌یونیا و پاناتنایا) طی کرده، جشن‌هایی که خود سازوکارهایی برای چانه‌زنی بر سرِ هویت‌های جمعی بوده‌اند.

اقتصادِ هومری: کشاورزی و دادوستد

اقتصادِ جهان‌های به‌تصویرکشیده‌شده در ایلیاد و ادیسه، عمدتاً کشاورزی است، همراه با اندکی دامداری. با اینکه بیشترِ جمعیت به کشاورزی یا نگه‌داریِ گله مشغول بودند، سطحِ تولیدِ کشاورزی به‌اندازه‌ای بالا بود که تولیدِ صنعتگری، به‌ویژه در سفال، منسوجات و کالاهای فلزی را نیز پشتیبانی کند. این امر به شکل‌گیریِ تجارتِ دریایی میانِ یونانِ سرزمینِ اصلی و سیسیل، و میانِ اژه و خاورِ نزدیک انجامید. نخبگان می‌بایست مازادِ بزرگی تولید کنند تا ضیافت‌ها و قربانی‌های جامعه را تأمین کنند و همیشه هدایایی آماده برای دوستانِ میهمانِ خارجی داشته باشند.

بهترین شاهد برای زندگیِ کشاورزِ متوسط را در توصیفِ مزرعه‌ی لائرتس در ادیسه و مزرعه‌ی هزیود در «کارها و روزها» می‌توان یافت. هر دو، لائرتس و هزیود، در روستا و نزدیکِ مزارعشان زندگی می‌کنند، دور از سکونتگاهِ شهری، و زمینشان را به‌عنوانِ دارایی خصوصی در تملک دارند. هر دو از کارِ برده برای کمک به همه‌ی کارهایشان بهره می‌برند؛ بردگانِ هزیود شخم می‌زنند، انبار می‌سازند، تاک می‌کارند، با داس درو می‌کنند، و غله را بادبیزنی می‌کنند. کاربردِ کارگرِ مزدبگیر ظاهراً به دوره‌های کوتاهی چون کاشت و برداشت محدود بوده. هیچ شاهدی برای گونه‌ای رعیت‌داری در دست نیست. لائرتس محصولاتِ گوناگونی می‌کارد: درختانِ انجیر، زیتون، تاکستان و کرت‌های تره‌فرنگی. تنوعِ کشاورزی گسترده بود، با کشاورزانی که گندم، جو، باغ و تاکستان می‌کاشتند. آلکینوس، پادشاهِ فایاکیا، مزارعِ بزرگی دارد که در آن‌ها بردگانش از درختانِ زیتون، انجیر، گلابی، انار و تاکستان مراقبت می‌کنند. املاکِ اودیسئوس، عرضه‌ای پیوسته از شراب، نان و دیگر محصولات را برای خواستگاران فراهم می‌آورد. این تنوع، برداشت‌ها را در زمان‌های گوناگون پراکنده می‌کرد و خطرِ خشکسالی، تگرگ، باران، بیماری و حشرات را کاهش می‌داد. با وجودِ تردیدِ برخی پژوهشگران، کشاورزانِ یونانی می‌دانستند چگونه از آبیاری برای افزایشِ محصول بهره ببرند. این کشاورزان همچنین شماری دام برای کود و دیگر مقاصد نگه می‌داشتند؛ گله‌های بزرگ به‌دستِ بردگان، در اختیارِ ثروتمندان بود. اما کشاورزانِ متوسط نیز دام داشتند. کشاورزانِ متوسط تنها به خودکفایی نمی‌اندیشیدند، بلکه می‌کوشیدند سود کنند. هزیود مخاطبش را تشویق می‌کند سخت کار کند تا بتواند مزرعه‌ای دیگر بخرد. هیچ دلیلی نیست باور کنیم این نظامِ آمیخته‌ی کشاورزی و دامداری، پدیده‌ای تازه در سده‌ی هشتم بوده؛ با وجودِ اندکی کاهشِ فعالیتِ اقتصادی پس از فروپاشیِ کاخ‌ها، شواهدِ باستان‌شناختی نشان می‌دهد کشاورزی در «سده‌های تاریک» نیز ادامه یافته.

فراتر از کشاورزی، تولیدِ دستیِ فراوانی نیز وجود داشت. از زنانِ آزاد انتظار می‌رفت ریسندگی و بافندگی کنند؛ پنه‌لوپه نه‌تنها به زیبایی‌اش، بلکه به توانایی‌اش در دوختنِ جامه ارزش‌گذاری می‌شود. در خانوارهای ثروتمند، کنیزان جامه‌هایی نه‌تنها برای خودِ خانواده، بلکه برای هدیه‌دادن یا دادوستد با کالاهای دیگر می‌بافتند. بیشترِ منسوجات از پشم بافته می‌شدند، اما اشاره‌هایی نیز به کتان هست. هیزم‌شکنانی بودند که چوب برای ساختنِ مبلمان، کشتی یا ارابه فراهم می‌کردند. چوب همچنین برایِ فلزکاری ضروری بود، و ابزارِ فلزی برای کشتی‌سازی لازم بود: اودیسئوس از تبر، رنده، مته و میخِ چوبی برای ساختنِ قایقی کوچک بهره می‌برد. تقاضایی بالا برای اشیایِ فلزیِ نظامی وجود داشت. برایِ ساختنِ زرهِ آخیلوس، کارگاهِ هفائستوس به‌خوبی از سندان، چکش، انبردست، دم و بوته مجهز است. آهنگران دیگ و داس نیز می‌ساختند. بسیاری از صنعتگران دوره‌گرد بودند، زیرا تقاضا برای ماندنِ آنان در یک‌جا کافی نبود؛ پزشکان، نجاران، پیش‌گویان و شاعران در جست‌وجوی مشتری سفر می‌کردند.

پهلوانانِ ایلیاد و ادیسه به شرقِ مدیترانه دریانوردی می‌کردند تا هدیه رد‌وبدل کنند و در کالاها دادوستد کنند. پس از سقوطِ تروا، منلائوس به قبرس، فینیقیه و مصر سفر کرد و تا سرزمینِ اتیوپیایی‌ها، صیدونی‌ها، ارمبوی‌ها و لیبی پیش رفت. این سفرها برایش ثروتِ بسیاری به همراه آورد: فایدیموس، پادشاهِ صیدونی‌ها، خمره‌ی سیمینی به او بخشید، و او هدایای فراوانی از پولوبوس، پادشاهِ تبِ مصری، و همسرش آلکاندره دریافت کرد. آگاممنون سپر و زره‌ای از کینوراس، پادشاهِ قبرس، دریافت کرد. در یکی از داستان‌های دروغینِ اودیسئوس، او می‌گوید همراهِ بازرگانی فینیقی به لیبی سفر کرده. تماس‌های یونانیان با خاورِ نزدیک در حماسه‌های هومری همیشه صلح‌آمیز نیست.

بخشِ بزرگی از تجارتِ میانِ یونان و خاورِ نزدیک در حماسه‌های هومری، در دستِ بازرگانانِ فینیقی است. آنان کوزه‌های سیمین، جواهرات و برده می‌فروختند و در ازای آن، چیزهای بسیاری می‌خریدند. بازرگانانِ فینیقی گستره‌ی بسیار وسیعی را می‌پیمودند: به مصر و فینیقیه، به لیبی از راهِ کرت، به پیلوس یا الیس، ایتاکا، و لمنوس در شمالِ اژه دریانوردی می‌کردند. این تماس‌های تجاریِ میانِ اژه و خاورِ نزدیک که در ایلیاد و ادیسه یافت می‌شوند، در شواهدِ باستان‌شناختی نیز بازتاب می‌یابند. پرستشگاهی کوچک با ویژگی‌های لوانتی که بازرگانانِ فینیقی در سده‌ی هشتم از آن دیدن می‌کردند، در کوموسِ کرت کشف شده. فینیقیان همچنین در میانه‌ی سده‌ی نهم پیش از میلاد مستعمره‌ای در کیتیونِ قبرس بنیان گذاشتند. کوزه‌هایی از اوبویا در لایه‌هایی از اواخرِ سده‌ی دهم پیش از میلاد در شمالِ سوریه، صور در فینیقیه، و آماتوسِ قبرس یافت شده‌اند.

حماسه‌های هومری همچنین گواهِ تماس‌های بازرگانیِ میانِ یونان و سیسیل و جنوبِ ایتالیاست. جزیره‌ی ایتاکا با سیسیل دادوستد داشت. خواستگاران احتمالِ فرستادنِ اودیسئوس (در پوششِ برده) به سیسیل برای فروش را بررسی می‌کنند، و لائرتس برده‌ای دارد که در سیسیل زاده شده. هنگامی که آتنا خود را در قالبِ منتس، رهبرِ تافیان، درمی‌آورد، ادعا می‌کند در سفری به‌سویِ تمسا در راه است، که شاید با تمسای جنوبِ ایتالیا یکی باشد. شواهدی از تماس‌های اوبوییایی در جنوبِ ایتالیا در پیتکوسای، در اوایلِ سده‌ی هفتم پیش از میلاد، و از صادراتِ کورینتی به ایتاکا، آپولیا و متاپونتوم، از اندکی پیش از میانه‌ی سده‌ی هشتم، در دست است، اما تجارتِ میانِ یونانِ سرزمینِ اصلی و محوطه‌های جنوبِ ایتالیا و سیسیل، عمدتاً پس از بنیان‌گذاریِ مستعمره‌ها در آن منطقه، از ناکسوس در سالِ ۷۳۴ پیش از میلاد به بعد، شدت گرفت.

طبقات و روابطِ فرمانبرداری

جامعه‌ی هومری سلسله‌مراتبی است، به این معنا که مردمانش به‌شدت احساس می‌کنند موظف‌اند نه‌تنها برتریِ خود را بر دیگران اثبات کنند، بلکه از فروداستان‌پنداشته‌شدگانِ خود، تکریم بطلبند. این ضرورت‌ها روابط را در سه سطح شکل می‌دهند: میانِ طبقاتِ اقتصادی (مالکانِ دارایی و کسانی که برایشان کار می‌کنند)، میانِ طبقاتِ اجتماعی (گروه‌هایی با منزلتِ نابرابر اما بدونِ وابستگیِ اقتصادی)، و میانِ نخبگانِ حاکم و باقیِ جامعه.

آشکارترین گروه در میانِ کسانی که برای طبقاتِ صاحبِ‌دارایی کار می‌کنند، بردگان‌اند، که همچون کالا خریدوفروش می‌شوند. بردگانی که تکریمِ لازم را نسبت به اربابانشان نشان می‌دهند، تقریباً همچون عضوی از خانواده رفتار می‌شوند، و سرانجام ممکن است با درجه‌ای از استقلال و خانواده‌ی خودشان پاداش داده شوند. شاعر پیشنهاد می‌دهد بردگان حتی در غیابِ ارباب نیز باید تکریم‌آمیز رفتار کنند: خوک‌بانِ اودیسئوس می‌گوید: «شرم دارم نامش را حتی وقتی حاضر نیست به‌کار برم... اما او را "سرور" می‌خوانم، هرچند دور است». در تقابل، بردگانی که به اربابانشان بی‌احترامی می‌کنند، خشونتِ افراطی می‌بینند. کنیزانِ بی‌وفایِ اودیسئوس نه‌تنها کشته می‌شوند، بلکه به مرگی «ناپاک» از رهگذرِ حلق‌آویزشدن مجازات می‌شوند، در حالی‌که گوش، بینی، دست و پای ملانتیوس بریده می‌شود و اندامِ تناسلی‌اش طعمه‌ی سگان می‌شود. حتی بردگانِ وفادار نیز در خطرِ خشونت‌اند.

کم‌برجسته‌تر در روایت، اما همواره در کنارِ بردگان حاضرند، کارگرانِ آزادِ مزدبگیر (ثتس، اریتوی). کارفرمایی کارگرانش را خوراک و پوشاک می‌دهد و در پایانِ قرارداد «دستمزدِ توافق‌شده» را می‌پردازد. بارها می‌شنویم این دستمزد باید «مطمئن» باشد، و کسانی که به آنان دستمزد یا هدیه‌ای وعده داده شده، ممکن است بخواهند این وعده زیرِ سوگند تکرار شود؛ این نگرانی درباره‌ی زیرپاگذاشتنِ قرارداد از سویِ کارفرمایان را نشان می‌دهد، چنان‌که در داستانِ دو خدایی که برای لائومدونِ تروایی دیوار ساختند و از گله‌ها مراقبت کردند اما در پایانِ سال دست‌خالی رانده شدند، می‌بینیم. شرایطِ کار عموماً سخت است: زنی تنگ‌دست پشم را می‌ریسد تا «دستمزدی شرم‌آور برایِ فرزندانش» به‌دست آورد، و تنها سرنوشتی بدتر از کارِ کارگرِ مزدبگیر، مرگ است.

نوعِ دیگری از کارمند، ترپون، «خدمتکار»، یا اوپائون، «همراهِ وفادار»، است، مردی آزاد که به خدمتِ شخصی می‌پردازد نه کارِ تولیدی. در میدانِ نبرد، برجسته‌ترین نقشِ همراه، ارابه‌رانی است، اما او می‌تواند غنایمِ ارباب را نیز جمع کند، اسیرانش را ببرد، یا سلاح و زره‌اش را حمل کند. با انجامِ چنین خدمتی، همراه، جایگاهِ خود را همچون «مردِ کهتر» می‌پذیرد، اما سپرده‌شدنِ این نقش به او، همچنین نشانه‌ی احترامِ ارباب است.

روابطِ همسان و هماهنگ در کنارِ کشمکشِ خشونت‌بار، در رابطه‌ی میانِ جامعه (دموس) و نخبگانِ حاکمش نیز همزیستی دارند، نخبگانی متشکل از پادشاه، حلقه‌ای گسترده‌تر از سرورانِ محلی (بسیلئه‌س)، و مردانِ برجسته‌ی دیگر چون کاهنان. این مردان می‌خواهند «همچون خدا تکریم شوند». درست همان‌گونه که خدایان قربانی دریافت می‌کنند، نخبگانِ حاکم نیز به‌دستِ فرمانبرداران خود «با هدیه تکریم می‌شوند»، و سرورِ برتر می‌تواند انتظار داشته باشد از درآمدهایی که نصیبش می‌شود ثروتمند شود.

با این‌همه، در یک نقطه، اودیسئوس جایگاهِ سروران را همچون امتیازی (گراس) اعطاشده از سویِ جامعه توصیف می‌کند، نه از سویِ زئوس. ادیسه بیش از یک‌بار به مردم قدرتِ مخالفت با فرمانروایانشان را نسبت می‌دهد. سرورانِ ایتاکا می‌ترسند دموس برای تنبیهِ تلاششان در ترورِ تلماخوس، آنان را از سرزمین برانَد، درست همان‌گونه که در گذشته، مردم نزدیک بود یکی از سرورانشان را با ضرب‌وشتم بکشند. حقِ سروران برای برداشتنِ بیشترین سهم از غنایم نیز از سویِ فرمانبردارانِ هم اودیسئوس و هم آگاممنون به چالش کشیده می‌شود، که شکایت دارند سهمِ خودشان بیش‌ازحد کوچک است. از همین‌رو، آگاممنون «بلعنده‌ی جامعه» خوانده می‌شود، در حالی‌که شاهزادگانِ تروایی «دزدانِ گوسفند و بز درونِ جامعه» نامیده می‌شوند، آشکارا از آن‌رو که هدیه می‌طلبند اما چیزی در ازای آن نمی‌دهند.

آرمانِ هومری، در یک کلام، این است که سروران به‌شدت از سویِ جامعه تکریم شوند، مردانِ برجسته از سویِ فرمانبردارانشان مورد احترام قرار گیرند، و مالکانِ زمین از سویِ کارگرانشان، آزاد یا برده، با احترامی عمیق رفتار شوند. اما این آرمان با اشاره‌های بسیاری موازنه می‌شود که نشان می‌دهند همه‌ی این روابطِ نابرابر معمولاً با تهدیدی زیرینِ زور نگه داشته می‌شوند، تهدیدی که به خشونتِ واقعی می‌انجامد آنگاه که طمع و تکبرِ فرادستان یا کینه‌ی فرودستان، فشاری بر روابطِ طبقاتی وارد می‌کند.

منابع: مقاله‌های «Basileus and Anax in Homer and Mycenaean Greek Texts» نوشته‌ی توماس جی. پالایما، «Assemblies and Councils» نوشته‌ی دیوید اف. المر، «Homeric Communities» نوشته‌ی یان پل کریلارد، «Homeric Economy» و «Class Relations» نوشته‌ی ادوارد ام. هریس و هانس ون‌ویس، منتشرشده در The Cambridge Guide to Homer. این نوشتار بازنویسی و تلخیصی آزاد از ایده‌های این مقالات است.

→ بازگشت به فهرست دانشنامه