زمینه‌های اساطیری حماسه‌ی هومری

سنت‌های کهن و تأثیرات بینافرهنگی

درآمد

اسطوره، در ژرف‌ترین تعریفِ خود، روایتی سنتی است که به چیزی با اهمیتِ جمعی اشاره دارد؛ روایتی که در فرهنگِ شفاهی، نه تنها داستانی برای سرگرمی، که کنشی گفتاری با هدفِ متقاعدسازیِ مخاطب به شمار می‌رود. در جهانِ هومری، «موتوس» – واژه‌ای که بعدها به «اسطوره» بدل شد – در اصل به معنای «سخن» یا «داستان» بود و هنوز بارِ معناییِ «افسانه» را به خود نگرفته بود. از این رو، حماسه‌های هومری را نه تنها باید دربردارنده‌ی اسطوره دانست، که خود را نیز به مثابه‌ی اسطوره‌هایی اصیل به شمار آورد؛ چرا که در بسترِ اجرایِ شفاهی، سنت را بازمی‌آفرینند و مخاطب را با جهانِ کهن پیوند می‌زنند. در این مقاله، به بررسیِ زمینه‌های اساطیریِ ایلیاد و ادیسه می‌پردازیم؛ از تأثیراتِ ژرفِ حماسه‌های خاور نزدیک و سنت‌های هندواروپایی گرفته تا نسبتی که هومر با هزیود، دیگر ستونِ شعرِ حماسیِ یونان، دارد و نیز چگونگیِ بازتابِ این اسطوره‌ها در روایتِ قهرمانان و خدایان.

تعریف اسطوره و کارکردِ رواییِ آن در حماسه

اسطوره، در جهانِ هومری، بیش از آنکه به موضوعی خاص – چون داستانِ خدایان یا قهرمانان – محدود باشد، به مثابه‌ی کنشی گفتاری، در خدمتِ متقاعدسازی و جهت‌دهی به مخاطب قرار می‌گیرد. شخصیت‌هایِ حماسه، پیوسته از اسطوره‌ها بهره می‌گیرند تا جایگاهِ خود را تثبیت کنند یا راهِ درستِ رفتار را به یکدیگر بنمایانند. برای نمونه، گلاوکوس در میدانِ نبرد، سرگذشتِ پدربزرگِ خود، بلروفون، را برای دیومدس بازمی‌گوید تا خاندانِ خویش را ستایش کند و دیومدس نیز، با شنیدنِ این روایت، نه تنها از پیکار با او دست می‌شود، که زره‌هایشان را با یکدیگر مبادله می‌کنند و پیوندی دیرینه را گرامی می‌دارند. یا آخیلوس، در دیدارِ سوزناکِ خود با پریام، از نیوبه سخن می‌گوید که با وجودِ مرگِ همه‌ی فرزندانش، همچنان خورد و خوراک را فرو نگذاشت تا پیرمردِ سوگوار را به خوردنِ غذا ترغیب کند.

اما پرسشی که همواره در میانِ پژوهشگران داغ بوده، این است که آیا شاعرِ هومری در بازگوییِ این اسطوره‌ها، دست به نوآوری می‌زند یا صرفاً از میانِ روایت‌هایِ گوناگون، یکی را برمی‌گزیند؟ مالکوم ویلکاک بر این باور است که شاعران، اسطوره‌ها را برایِ افزایشِ تناسبِ آن‌ها با موقعیتِ روایی، دگرگون می‌سازند. اما گرگوری ناگی، در مقابل، یادآوری می‌کند که در سنتِ شفاهی، هر اجرا، گزینشی از روایت‌هایِ موجود است و شاعر هرگز خود را نوآور نمی‌داند، زیرا شعرِ حماسی خود را به مثابه‌ی «حقیقت» معرفی می‌کند و مخاطبان نیز آن را چنین می‌پذیرند. افزون بر این، تنوعِ روایت‌هایِ کهن چنان گسترده بوده که بسیاری از آنچه امروز «نوآوریِ هومری» می‌نامیم، می‌تواند در واقع بازتابِ روایتی گم‌شده باشد. در چنین فضایی، مفهومِ «نسخه‌ی معیار» برای اسطوره، خود پرسش‌برانگیز است؛ مگر در مواردی که اسطوره با آیینی زنده پیوند خورده باشد، چون سرودِ هومری به دمتر که ریشه در آیینِ اسرارآمیزِ الوزیس دارد.

تأثیرات خاور نزدیک بر حماسه‌های هومری

یکی از پربارترین حوزه‌های پژوهش، کشفِ ردِّ پایِ روایت‌هایِ خاور نزدیک در حماسه‌های هومری است. حماسه‌ی گیلگمش، کهن‌ترین اثرِ حماسیِ بازمانده از میان‌رودان، شباهت‌هایِ شگفت‌آوری با هر دو حماسه‌ی هومری دارد. این همانندی، در موردِ ایلیاد، بیش از همه در شخصیتِ آخیلوس و تراژدیِ فردیِ او نمایان می‌شود: هر دو قهرمان، مادری ایزدبانو دارند که به نیازهایِ پسر، دلبسته و هوشیار است؛ هر دو، همراهی جان‌برابر دارند که مرگِ او، قهرمان را به ورطه‌ی اندوهی بی‌پایان می‌اندازد و او را به سفری تازه وامی‌دارد؛ و از همه مهم‌تر، هر دو با واقعیتِ مرگ و میراییِ خود روبرو می‌شوند و پس از کشاکشی سخت، آن را می‌پذیرند. این «انسان‌گرایی» است که وست، پژوهشگرِ برجسته، آن را وجهِ ممیزِ گیلگمش از دیگر شعرهایِ اکدی می‌داند و آن را در ایلیاد نیز بازمی‌شناسد.

اما همانندیِ ادیسه با گیلگمش، نه در شخصیتِ قهرمان، که در ماجراهایِ اوست. هر دو حماسه، با شناساندنِ قهرمانی که بسیار سفر کرده و بسیار دیده و آموخته است، آغاز می‌شوند و شناساییِ آن‌ها با تأخیرِ روایی همراه است. از همه شگفت‌انگیزتر، شباهتِ میانِ سیدوری، میخانه‌دارِ حماسه‌ی گیلگمش، با کیرکه و کالیپسو در ادیسه است: هر سه، قهرمان را به قلمرویی دیگرجهانی می‌فرستند. گیلگمش به دیلمون می‌رود تا با اوت‌نپیشتیمِ خردمند و جاودان دیدار کند و اودیسئوس، به راهنماییِ کیرکه، به هادس می‌رود تا با تیرسیاس، تنها مرده‌ای که خردِ خود را نگاه داشته است، گفت‌وگو کند. همچنین جزیره‌ی اسخِریا و کشتی‌هایِ جادوییِ فایاکیان، با اورشانابی، ناخدایی که تنها او می‌تواند از آب‌هایِ مرگ بگذرد، همخوانیِ شگفتی دارد و حتی کاخِ آلکینوس، پادشاهِ فایاکیان، بر پایه‌ی معماریِ آشوریِ کاخ‌هایِ پادشاهانِ میان‌رودان، بازآفریده شده است.

اروین کوک و والتر بورکرت، نمونه‌هایِ دیگری از این تأثیرات را در ایلیاد شناسایی کرده‌اند. یکی از چشمگیرترینِ آن‌ها، صحنه‌یِ شکایتِ آفرودیته از زخمی‌شدنِ خود به دستِ دیومدس، در کتابِ پنجمِ ایلیاد است. آفرودیته نزدِ مادرش دیونه می‌نالد و زئوس، او را با ملایمت سرزنش می‌کند و به او می‌گوید که به کارهایِ عشق بپردازد، نه جنگ. این صحنه، بی‌درنگ ایزدبانویِ عشقِ میان‌رودانی، ایشتار را به یاد می‌آورد که چون گیلگمش او را به کامِ خود نمی‌پذیرد، نزدِ پدرش آنو شکایت می‌برد و آنو، او را با مهربانی سرزنش می‌کند. آنچه این همانندی را قاطع می‌سازد، نامِ «دیونه» است که در جایِ دیگری از شعرِ کهن، نه به عنوانِ مادرِ آفرودیته، که همسرِ زئوس است. این نام، در اصل، مؤنثِ «دیوس» (زئوس) است و با «آنتوم»، همسرِ آنو، هم‌ارز است. بدین سان، هومر در این جا، روایتی را بازتاب می‌دهد که ریشه‌ای آشکار در اساطیرِ میان‌رودان دارد.

دومین نمونه، فریبِ هرا در کتابِ چهاردهمِ ایلیاد است. هرا، با اشاره به کشمکشِ اُقیانوس و تتیس به عنوانِ زوجِ نخستینِ ایزدان، آیینۀ اسطوره‌ی بابِلیِ آپسو و تیامات را در انوما الیش بازمی‌تاباند. نامِ «تتیس» نیز، به گمانِ بورکرت، از «تیامات» برآمده است که این پیوند را قطعی‌تر می‌سازد. کمربندِ عشق که آفرودیته به هرا می‌دهد تا زئوس را فریب دهد، نمونه‌هایی هم‌سو در سنتِ میان‌رودان دارد و فهرستِ معشوقگانِ زئوس که در این کتاب می‌آید، با فهرستِ ایشتار از عاشقانِ پیشین‌اش در گیلگمش، قابلِ قیاس است.

با این حال، بسیاری از این روایت‌هایِ خاور نزدیک، تا زمانی که به یونان رسیده‌اند، در پوستۀ فرهنگِ یونانی ریخته شده‌اند و به گونه‌ای «پانهلنی» درآمده‌اند. برای نمونه، داستانِ بلروفون در کتابِ ششمِ ایلیاد، با آن اسبِ بال‌دار (پگاسوس) و هیولایِ سه‌سر (کایمرا)، نشانه‌هایی آشکار از تأثیرِ خاور نزدیک دارد، اما واژگانِ کهنِ هندواروپاییِ «پِفنه» (بکش) در آن حفظ شده است که ریشه در فرمولِ «قهرمان اژدها می‌کشد» دارد و یادآورِ سنتی بسیار کهن‌تر است. همچنین، نبردِ آخیلوس با رودِ اسکاماندروس، هرچند با طوفان‌ایزدانِ میان‌رودان همانندی دارد، اما نزدیک‌ترین خویشاوندِ آن، اسطوره‌ی هندواروپاییِ توفان‌ایزد و اژدهایِ آب‌هاست. وست و بورکرت، هرچند بر تأثیرِ خاور نزدیک تأکید می‌کنند، اما خود نیز می‌پذیرند که بسیاری از این الگوها، در زنجیره‌ای از فرهنگ‌هایِ هندواروپایی و غیرهندواروپایی، در هم آمیخته‌اند و گاه، تفکیکِ آن‌ها از یکدیگر نه ممکن و نه معنادار است.

میراثِ هندواروپایی در ژرفایِ حماسه

اگر تأثیرِ خاور نزدیک، بیشتر در داستان‌ها و صحنه‌هایِ خاص نمود یافته، میراثِ هندواروپایی در ژرف‌ترین لایه‌هایِ زبان و اندیشه‌ی حماسه ریشه دوانده است. مهم‌ترینِ این میراث، فرمولِ «آوازه‌ی زوال‌ناپذیر» (کلئوس آفتیتون) است که در زبانِ سانسکریتِ ودایی، با عبارت «شْراواس اَکْشیتام» (śrávas ákṣitam) هم‌ریشه و هم‌معناست. این همانندی، نشان می‌دهد که شاعرانِ هندواروپایی، از همان روزگارانِ پیش از تاریخ، آرزویِ جاودانگی را در قالبِ آوازه‌ای شعری، در سر می‌پروراندند و حماسه، وسیله‌ای برای برآورده‌کردنِ این آرزو بود. واژه‌ی «مِنیس» (خشمِ مقدس) نیز، با هم‌تایِ وداییِ خود، «مَنیو» (manyú)، نیرویی کیهانی را نشان می‌دهد که با صاعقه و فرمانرواییِ ایزدان پیوند خورده است و در ایلیاد، خشمِ آخیلوس را به سطحی فراتر از کینه‌ی فردی، به مرتبه‌ای از نظم و بی‌نظمیِ کیهانی می‌کشاند.

کالورت واتکینز، بر پایه‌ی شواهدی از سانسکریت، هیتی، ایرلندیِ کهن و یونانی، فرمولی هندواروپایی را بازسازی کرده است: «قهرمان اژدها را می‌کشد». این فرمول، با فعلِ «پِفنه» (pephne) در یونانی، که تا دورانِ هلنیستی دوام آورد، در چندین جایِ حماسه به کار رفته است: زئوس و توفون، بلروفون و کایمرا، آخیلوس و اسکاماندروس، و در ادیسه، هراکلس و ایفیتوس، اودیسئوس و پولیفموس، و اودیسئوس و خواستگاران. این فرمول، که در بنیاد، پیروزیِ نظم بر آشوب و زندگی بر مرگ را بازمی‌نماید، در ادیسه، در دو وارونگیِ قابلِ تأمل به کار رفته است: در ماجرایِ پولیفموس، «ضدقهرمان، مهمان را می‌کشد» و در کشتارِ خواستگاران، «قهرمان، ضد مهمان را می‌کشد». پولیفموس، که گاوهایِ خود را در غار نگاه می‌دارد و به جایِ پیشکشِ خوراک، خودِ مهمانان را می‌خورد، نمونۀ بارزِ هرج‌ومرج و نابسامانی است و اودیسئوس، با کورکردنِ او، نظمِ مبادله و مهمان‌نوازی را بازمی‌ستاند. خواستگارانِ پنه‌لوپه نیز، با اسرافِ بی‌پایانِ دارایی‌هایِ اودیسئوس و اهانت به خانه‌ی او، قوانینِ مبادله و خویشاوندی را زیر پا می‌گذارند و کشتارِ آنان، که در روزِ کسوف و آغازِ سالِ نو روی می‌دهد، نمادِ بازگشتِ نظم و باروری به جهانِ ایتاکاست. داستانِ ایفیتوس که هراکلس، او را در خانه‌اش می‌کشد، به عنوانِ «نگاتیوِ عکسی» از کشتارِ خواستگاران عمل می‌کند: آنجا میزبان، مهمان را به ناحق می‌کشد و اینجا میزبانِ مظلوم، مهمانانِ بدرفتار را، و این تقارنِ ریاضی‌وار، ژرفایِ اسطوره‌ایِ روایت را آشکار می‌سازد.

از دیگر میراثِ هندواروپایی، اسطوره‌ی «دوقلوهایِ الهی» است که در یونان با دیوسکورها (پسرانِ زئوس) و در وداها با آسْوین‌ها (Nāsatyā) شناخته می‌شود. داگلاس فریم، در پژوهشی بنیادین، نشان داد که نستور، پیرترینِ پهلوانانِ ایلیاد، خود بازتابِ این اسطوره است: لقبِ «اسب‌سوارِ نستور» (hippota Nestōr) با نامِ آسْوین (اسب‌سواران) هم‌ریشه است و نامِ «نستور» با «ناساتیا» (ناساتیو) که به معنای «بازگرداننده‌ی زندگی» است، همریشه دارد. در اسطوره، یکی از دوقلوها در جنگ می‌میرد و دیگری او را به زندگی بازمی‌گرداند؛ اما در روایتِ نستور، برادرش در جنگ می‌میرد و نستور، به جایِ بازگرداندنِ او، جای او را می‌گیرد و هر دو نقش را در خود یکپارچه می‌سازد. ریشه‌ی این اسطوره، در واژه‌ی «نوس» (noos) به معنای «خرد» و «نوستوس» (بازگشت) نیز دیده می‌شود که هر دو از ریشه‌ی *nes-، به معنای «بازگرداندن به زندگی»، برآمده‌اند. بدین سان، ادیسه، که خود حماسه‌ی بازگشت است، در ژرف‌ترین لایه‌یِ زبانِ خود، با اسطوره‌ی مرگ و زندگیِ جاودان، گره خورده است.

همچنین، رقابتِ کمان‌گیری برایِ ازدواج با پنه‌لوپه، با آیین‌هایِ کهنِ هندی در مهابهاراتا و رامایانا، همانندیِ شگفتی دارد. در رامایانا، کمانی که از شیوا به جاناکا رسیده، در مسابقه‌ای نهاده می‌شود و تنها راما، قهرمانِ داستان، می‌تواند آن را بکشد و از این راه، دخترِ پادشاه را به همسری بگیرد. در مهابهاراتا، آرجونا با پرتابِ تیری شگفت‌انگیز، در مسابقه‌ای برایِ ازدواج با درائوپادی پیروز می‌شود. شباهتِ این روایات با ادیسه، در آن است که تنها قهرمانِ اصیل می‌تواند کمان را بکشد و این کار را با سهولتی انجام می‌دهد که دیگران از انجامِ آن ناتوان‌اند. اما استفانی جیمیسون، فراتر از این همانندی، نشان داده که پنه‌لوپه در ادیسه، با برگزاریِ مسابقۀ کمان، در واقع آیینی کهن از ازدواجِ «سویَمْوَر» (خودگزینیِ عروس) را بازآفرینی می‌کند که در متونِ هندی، نمونه‌هایی روشن دارد و ریشه‌ای هندواروپایی را آشکار می‌سازد.

هومر و هزیود: رقابت و مکملیِ دو سنت

در کنارِ تأثیراتِ بیرونی، نسبتِ هومر با هزیود، دیگر شاعرِ بزرگِ حماسیِ یونان، نیز بخشی از زمینه‌ی اساطیریِ ایلیاد و ادیسه را روشن می‌سازد. در دورانِ کهن، حماسه‌هایِ گوناگون، هرکدام سویه‌ای از جهانِ اسطوره را بازمی‌گفتند: هومر، داستانِ قهرمانانِ تروا را روایت می‌کرد و هزیود، سرگذشتِ آفرینشِ کیهان و خدایان و نیز آموزشِ کشاورزی و عدالت را. این دو سنت، در رقابت با یکدیگر، هرکدام در پیِ کسبِ اعتبار و پذیرشِ پانهلنی (فرا‌محلی) بودند. اما در حالی که هومر، با اجرا در جشن‌هایِ بزرگِ یونیایی و آتنی، به چنان جایگاهی رسیده بود که نیازی به ادعایِ آشکارِ مرجعیت نداشت، هزیود، با شعرِ خود، صریحاً به این مرجعیتِ پانهلنی دست می‌یازید. تئوگونیِ هزیود، با الهام‌گیری از موزهایِ هلیکون که سرودِ خود را تا المپ می‌رسانند، شعرِ خود را به سنتِ ایونیِ هومری پیوند می‌زند و از این راه، اعتباری فراگیر برای آن می‌طلبد. هرودوت، در سده‌ی پنجم، هومر و هزیود را بنیادگذارانِ پانتئونِ یونانی می‌داند و این خود، گواهِ پذیرشِ این دو سنت به مثابه‌ی ستون‌هایِ اساطیرِ یونانی است.

اما رقابتِ این دو، در داستانِ «آگونِ هومر و هزیود» (کِرتامن) به شکلی دراماتیک روایت شده است. در این روایتِ کهن، دو شاعر در مسابقه‌ای شعری، به رقابت می‌پردازند و هومر، با هنرِ شگفت‌انگیزِ خود در پاسخ‌گویی، همگان را مجذوب می‌کند، اما داور، پادشاه پانِدس، پیروزی را از آنِ هزیود می‌داند؛ زیرا شعرِ هزیود، مردم را به کشاورزی و صلح فرا می‌خواند، در حالی که شعرِ هومر، از جنگ و کشتار سخن می‌گوید. این داوریِ نمادین، نه فقط منعکس‌کننده‌ی جدالِ دو سنت، که نشان‌دهنده‌ی دو کارکردِ متفاوتِ شعر در یونانِ کهن است: یکی، آوازِ قهرمانی و مرگِ باشکوه و دیگری، سرودِ نظمِ کیهانی و زندگیِ روزمره. با این همه، چیرگیِ هومر در جلبِ نظرِ همگان، نشان از آن دارد که حماسه‌ی پهلوانی، همواره جذاب‌تر از شعرِ آموزنده بوده است. این رقابت، اما نباید ما را به گمانِ تقابلِ مطلق اندازد؛ چه آنکه در جهانِ اسطوره، هر دو روایت، مکملِ یکدیگر بوده‌اند و هومر و هزیود، هرچند در رقابت، اما در بسترِ سنتی واحد، به آفرینشِ جهان‌بینیِ یونانیِ باستان یاری رسانده‌اند.

جمع‌بندی: بافتی چندلایه از روایت‌هایِ کهن

زمینه‌ی اساطیریِ حماسه‌های هومری، چونان بافتی چندلایه، از تأثیراتِ خاور نزدیک و میراثِ هندواروپایی و نیز سنتِ هزیودی، پدید آمده است. ایلیاد و ادیسه، در عینِ آنکه روایت‌هایی اصیل و یکپارچه‌اند، گنجینه‌ای از اسطوره‌هایِ کهن را در خود جای داده‌اند که هر یک، ریشه‌ای در ژرفایِ تاریخ و فرهنگ دارد. تأثیرِ حماسه‌ی گیلگمش بر شخصیتِ آخیلوس و اودیسئوس، وام‌داریِ صحنه‌هایی چون شکایتِ آفرودیته یا فریبِ هرا از اساطیرِ میان‌رودان، و از سوی دیگر، حضورِ فرمول‌هایِ هندواروپایی‌ای چون «آوازه‌ی زوال‌ناپذیر» و اسطوره‌هایِ «قهرمانِ اژدهاکش» و «دوقلوهایِ الهی» در زبان و ساختارِ روایت، همگی نشان می‌دهند که هومر، نه در خلأ، که در پیوندی تنگاتنگ با شبکه‌ای از سنت‌هایِ فرامنطقه‌ای، به آفرینشِ اثرِ خود پرداخته است. همچنین، نسبتِ هومر با هزیود، نمایانگرِ آن است که حماسه، در یونانِ کهن، نه یک صدایِ واحد، که گفت‌وگویی دوسویه میانِ روایتِ قهرمانی و روایتِ کیهانی بوده است. شناختِ این لایه‌هایِ اساطیری، نه تنها به درکِ بهترِ ایلیاد و ادیسه یاری می‌رساند، بلکه چشم‌اندازی فراخ‌تر از جهان‌بینیِ یونانیان باستان و پیوندهایِ فرهنگیِ آنان با همسایگانِ خویش، از هند تا میان‌رودان، به دست می‌دهد. هومر، با بهره‌گیری از این میراثِ گسترده، نه فقط سروده‌هایی برای سرگرمیِ مخاطب، که آیینه‌ای برای تمامیِ جهانِ اساطیریِ عصرِ خود فراهم آورده است و به همین دلیل، حماسه‌هایش، تا همیشه، درخشان و ماندگار باقی مانده‌اند.

منابع: مقاله‌ی "Mythic Background" نوشته‌ی اروین کوک، مقاله‌ی "Homer and Indo-European Myth" نوشته‌ی اولگا لوانیوک، مقاله‌ی "Ancient Near Eastern Epic" نوشته‌ی دونا اف. ویلسون، و مقاله‌ی "Hesiod and Homer" نوشته‌ی خوزه ام. گونزالس، منتشرشده در The Cambridge Guide to Homer. این نوشتار بازنویسی، ترکیب و تلخیصی آزاد از ایده‌های این مقالات است.

→ بازگشت به فهرست دانشنامه