میانِ اسطوره و خاک

باستان‌شناسیِ جهانِ هومری

درآمد

تا همین چندی پیش، تقریباً بدیهی پنداشته می‌شد که ایلیاد و ادیسه کهن‌ترین اشعارِ شناخته‌شده به زبانِ یونانی‌اند و از همین‌رو می‌توانند روشنگرِ کهن‌ترین دوره‌های تاریخِ یونان، یعنی دورانِ مفرغ و آغازِ دورانِ آهن، باشند. اما امروز این اجماع تا حدی فروپاشیده است. برخی پژوهشگران حتی در وجودِ هومرِ تاریخی تردید دارند، و بسیاری دیگر بر این باورند که حماسه‌های هومری سده‌ها طول کشیده تا به صورتِ کنونی‌شان برسند.

بررسیِ نسبتِ میانِ هومر و تاریخ، دستِ‌کم چهار پرسش را پیش می‌کشد: آیا رویدادهای بازگفته‌شده در حماسه‌ها واقعی‌اند؟ آیا جنگِ تروا رخ داده؟ رابطه‌ی کنش و رفتارِ پهلوانانِ هومری با فرهنگِ مادی چیست؛ آیا شیوه‌ی جنگیدن، سلاح، و آدابِ خاکسپاریِ هومری، تاریخی و قابلِ‌تاریخ‌گذاری‌اند؟ آیا هرگز «جامعه‌ی هومریِ» تاریخی وجود داشته؟ و سرانجام، هومر چه حسی از «گذشته»، یعنی از تاریخ، دارد؟ این نوشتار می‌کوشد این پرسش‌ها را، همراه با مرورِ محوطه‌های کلیدیِ باستان‌شناختی‌ای که این بحث‌ها حولشان شکل گرفته‌اند، در کنارِ هم ببیند.

پرسشِ کهنه: آیا جنگِ تروا رخ داد؟

مورخانِ یونانیِ سده‌ی پنجمِ پیش از میلاد، دستِ‌کم درباره‌ی تاریخی‌بودنِ جنگِ تروا تردیدی نداشتند. توسیدید به‌طورِ ضمنی کسانی را که به‌سببِ اندازه‌ی کوچکِ میسنیِ معاصرشان در تاریخی‌بودنِ هومر تردید می‌کردند، سرزنش می‌کند. هرودوت نیز نبردِ ایرانیان و یونانیان را با نبردِ کهنِ ترواییان و یونانیان مقایسه می‌کند و جنگِ تروا را حدودِ هشتصد سال پیش از روزگارِ خود می‌داند. مورخانِ متأخرتر نیز به تاریخ‌های مشابهی رسیده‌اند: مرمر پاریان، جنگِ تروا را میانِ سال‌های ۱۲۱۸ تا ۱۲۰۹ پیش از میلاد قرار می‌دهد، و اراتوستنس سقوطِ تروا را در سالِ ۱۱۸۴ پیش از میلاد تخمین می‌زند.

این دیدگاه از سویِ مورخان و زبان‌شناسانِ «علمیِ» سده‌ی نوزدهم پذیرفته نشد؛ جورج گروت تاریخِ یونان را از سالِ ۷۷۶ پیش از میلاد آغاز کرد، هرچه پیش‌تر از آن را دورانِ افسانه دانست. اما باستان‌شناسان نظرِ دیگری داشتند. در سالِ ۱۸۷۰، هاینریش شلیمان کاوش در تپه‌ی حصارلیک را آغاز کرد و توانست جهان را متقاعد کند این محوطه، تروای باستانی است. جانشینانِ علمی‌ترش، نخست ویلهلم دورپفلد و سپس کارل بلگن، شواهدی یافتند که آنان را متقاعد کرد شهرِ تروا در نقطه‌ای از دورانِ مفرغِ متأخر با آتش ویران شده، هرچند بر سرِ اینکه این ویرانی به کدام‌یک از نُه لایه‌ی اصلیِ محوطه (تروای یک تا نه) تعلق دارد، اختلاف داشتند. برایِ دورپفلد، ویرانیِ پایانِ تروای شش، و برایِ بلگن، ویرانیِ پایانِ تروای هفت‌الف، نشان‌دهنده‌ی سقوطِ تروای تاریخی بود. هر دو افقِ باستان‌شناختی را می‌توان به دوره‌ای (حدودِ ۱۲۵۰ پیش از میلاد) تاریخ‌گذاری کرد که اندکی زودتر از تخمینِ مورخانِ یونانی برایِ تاریخِ ویرانیِ تروای افسانه‌ای است.

اما خودِ شلیمان نیز شواهدی کشف کرد که می‌تواند با چنین تفسیری در تضاد باشد. آنگاه که او به کاوشِ گورهای عمیقِ میسنی رسید، یکی از چشمگیرترین یافته‌های «هومری»اش، ظرفی موسوم به رایتونِ محاصره از گورِ عمیقِ شماره‌ی چهار بود، ظرفی سیمین با نگاره‌هایی از شهری محاصره‌شده که باید از داستانی رایج در زمانِ ساختش سرچشمه گرفته باشد. این ظرف به دورانِ هلادیکِ متأخرِ یک، یعنی حدودِ سالِ ۱۶۰۰ پیش از میلاد، تاریخ‌گذاری شده، تاریخی بسیار پیش‌تر از تاریخِ «هرودوتی»ِ جنگِ تروا. فرسکوی کوچکی از اتاقِ پنجمِ خانه‌ی غربی در آکروتیریِ تِرا، که به‌ حدِ اکثر سالِ ۱۵۵۰ پیش از میلاد تاریخ‌گذاری می‌شود، جنگاورانی با سپرهای بزرگ، نیزه و کلاه‌خودِ دندانِ گراز، و کشتی‌هایی در حالِ فرودآمدن بر ساحل نشان می‌دهد؛ سربازان گویا در حالِ حمله یا محاصره‌ی شهری‌اند. هم رایتونِ محاصره و هم فرسکوی خانه‌ی غربی نشان می‌دهند روایتی از نوعِ «محاصره»، پیش از تاریخِ سنتیِ جنگِ تروا، بخشی از فرهنگِ اژه بوده است.

مهرِ عقیقی که به‌تازگی در گورِ «جنگاورِ گریفین» در پیلوس یافته شده و به دورانِ هلادیکِ متأخرِ دو-الف (حدودِ ۱۵۰۰) تاریخ‌گذاری می‌شود، دو جنگاور را در حالِ نبرد بر سرِ جسدِ همرزمی افتاده، به‌شیوه‌ای واقع‌گرا و یادآورِ صحنه‌های دوئلِ ایلیاد، به‌تصویر می‌کشد. وجودِ سنتی شفاهی و به‌خوبی جاافتاده از شعرِ «هومری» در دورانِ مفرغِ متأخر نیز، به گمانِ برخی پژوهشگران، از فرسکوی خواننده‌ای با چنگ که بر فرازِ کوهی نشسته و از دهانش «کلماتِ بال‌دار» بیرون می‌آید، تأیید می‌شود؛ این فرسکو یکی از دیوارهای مگارونِ مرکزیِ کاخِ نستور در پیلوس (پیش از ۱۲۰۰ پیش از میلاد) را می‌آراست. این شواهد امکانِ آن را پیش می‌کشند که ویژگی‌های بنیادینِ چرخه‌ی شعریِ که ایلیاد بخشی از آن است، باید به زمانی بسیار پیش‌تر از پایانِ دورانِ مفرغ بازگردد؛ همین امر باید در اندیشه‌ی جنگِ تروا به‌عنوانِ رویدادی تاریخی که بتوان آن را نخست تاریخ‌گذاری و سپس در روایتی گسترده‌تر از تحولِ سیاسیِ اژه‌ی دورانِ مفرغِ متأخر جای داد، تردید بیفکند.

پژوهشگرانی که به جنگِ تروای تاریخی، قابلِ‌تاریخ‌گذاری به دورانِ مفرغِ متأخر، باور دارند، معمولاً به اقتدارِ سنتِ یونانی استناد می‌کنند. اما این استناد دو نکته را نادیده می‌گیرد: نخست، هیچ اجماعِ واقعی‌ای بر سرِ رابطه‌ی میانِ حالِ یونانی و گذشته‌ی یونانی وجود نداشت، چرا که انحطاطِ هزیودی و پیشرفتِ توسیدیدی قابلِ‌آشتی نیستند؛ دوم، سنت‌های باستانی تنها بر سرِ یک چیز واقعاً توافق دارند: فاصله‌ی زمانیِ چشمگیر میانِ هومر و رویدادهایی که ادعا می‌کند توصیف می‌کند. بیشترِ مورخانِ جهانِ انگلیسی‌زبان بر این باورند که جنگِ تروا چیزی جز افسانه نیست. حتی اگر هسته‌ای از حقیقتِ تاریخی پشتِ افق‌های ویرانیِ تروای شش یا تروای هفت‌الف نهفته باشد، این تنها پیوندی غیرمستقیم با شکل‌گیریِ حماسه‌ای دارد که در مرکزش محاصره‌ای بزرگ قرار گرفته.

شاهدانِ هیتی: ویلوسا و آخیاوا

اندکی پس از آغازِ کاوش‌های آلمانی در سالِ ۱۹۰۶ در پایتختِ هیتیان، هاتوسا، هزاران لوحِ گلی، یعنی بایگانیِ این شهر از هزاره‌ی دومِ پیش از میلاد، آشکار شد. رمزگشاییِ زبانِ هیتی به پژوهشگران امکان داد این متون را بخوانند، و شماری از آن‌ها اشاره‌های جذابی به این نکته داشتند که هیتیان شاید از میسنیان، در یونانِ سرزمینِ اصلی یا جای دیگری در اژه، آگاه بوده باشند، و شاید در چند جنگ، نه فقط یکی، در شمال‌غربِ آناتولی، جایی که سنتِ هومری تروا را در آن می‌داند، درگیر بوده باشند.

بحث درباره‌ی میسنیان حولِ واژه‌ی هیتیِ آخیاوا می‌گردد، که هم به مکانی و هم به مردمانی اشاره دارد. استدلال‌های زبان‌شناختی نشان می‌دهند این واژه شاید با واژه‌ی یونانیِ آخایویا، که واژه‌ی «آخاییان» هومر نیز از آن می‌آید، پیوند داشته یا از آن گرفته شده باشد؛ به این معنا که آخیاوا «صورتی هیتی از آخایویا» باشد، به‌معنایِ سرزمینِ آخایوی‌ها و از همین‌رو بخشی از یونانِ میسنی.

یکی از کهن‌ترین این متون، موسوم به «کیفرخواستِ مادوواتا» است. این متن به زمانِ پادشاهِ هیتی، آرنوواندای یکم، تعلق دارد، اما به رویدادهایی از دورانِ سلطنتِ پیشینی‌اش، تودالیای یکم/دوم، حدودِ سال‌های ۱۴۵۰ تا ۱۴۲۰ پیش از میلاد، می‌پردازد. در آن آمده که یک فرمانده‌ی هیتی به‌نامِ کیشناپیلی، با مردی به‌نامِ آتاریسیا جنگید، که «فرمانروای آخیا» توصیف شده، جایی در ساحلِ غربیِ آناتولی. صد ارابه و چند هزار پیاده در این نبرد درگیر بودند، و افسری از هر دو سو کشته شد. این می‌تواند شاهدِ خوبی از سوابقِ متنیِ هیتی باشد بر اینکه میسنیان از همان سده‌ی پانزدهمِ پیش از میلاد در نبرد و کشمکش در ساحلِ غربیِ آناتولی درگیر بوده‌اند.

متنِ شناخته‌شده‌ی دیگر، دو سده جوان‌تر، «نامه‌ی تاواگالاوا» است. این نامه احتمالاً از سویِ پادشاهِ هیتی، هاتوسیلیِ سوم (حدودِ ۱۲۶۷ تا ۱۲۳۷ پیش از میلاد)، به یکی از پادشاهانِ آخیاوا فرستاده شده. نامه نامِ پادشاهِ آخیاوا را نمی‌آورد، اما نامِ برادرش، تاواگالاوا، را می‌آورد، که ظاهراً شخصاً در آناتولیِ غربی حضور داشته و به یاغیانِ محلی کمک می‌کرده به سرزمینِ آخیاوا نقل مکان کنند. بسیاری پژوهشگران پیشنهاد کرده‌اند «تاواگالاوا» شاید صورتِ هیتیِ نامِ یونانیِ اته‌ئوکلس باشد.

در همین نامه، پادشاهِ هیتی به فرمانروای آخیاوا اشاره می‌کند به «مسئله‌ای درباره‌ی ویلوسا» که پیش‌تر بر سرِ آن اختلاف داشته‌اند. از دیگر متونِ هیتی می‌دانیم ویلوسا شهر یا منطقه‌ای بود که در طیِ چند سده در دورانِ مفرغِ متأخر، از اواخرِ سده‌ی پانزدهم تا اوایلِ سده‌ی دوازدهمِ پیش از میلاد، با فرمانروایانِ هیتی در تماس بود. به‌احتمالِ زیاد، به‌باورِ بیشترِ پژوهشگرانِ معاصر، ویلوسا همان مکانی است که هومر و شاعرانِ حماسی آن را (و)ایلیوس، یعنی تروا، می‌نامند. بایگانی‌های هیتی جزئیاتِ دستِ‌کم چهار جنگ را در این شهر در طیِ دورانِ مفرغِ متأخر دربر دارند. حتی نامِ پادشاهانِ ویلوسای درگیر در این جنگ‌ها را نیز می‌دانیم، از جمله پادشاهی به‌نامِ آلاکساندو که پیمانی با موواتالیِ دوم، پادشاهِ هیتی (حدودِ ۱۲۹۵ تا ۱۲۷۲ پیش از میلاد)، پس از پایانِ جنگی در اوایلِ سده‌ی سیزدهم پیش از میلاد امضا کرد. بسیاری پژوهشگران پیشنهاد کرده‌اند آلاکساندو به‌احتمالِ زیاد صورتِ هیتیِ نامِ یونانیِ الکساندر است. اگر این پیشنهاد درست باشد، می‌توان با احتیاط مردی را که هیتیان «آلاکساندوی ویلوسا» می‌نامیدند، با کسی که یونانیان «الکساندرِ ایلیوس» می‌خواندند یکی دانست.

نامه‌ی دیگری، موسومِ به «نامه‌ی میلاواتا»، احتمالاً در اواخرِ سده‌ی سیزدهمِ پیش از میلاد، در زمانِ یکی از واپسین پادشاهانِ هیتی، تودالیای چهارم (حدودِ ۱۲۳۷ تا ۱۲۰۹ پیش از میلاد)، نوشته شده. این نامه عمدتاً به شهرِ میلاواتا (میلتوس) می‌پردازد، اما پادشاهِ هیتی در آن اشاره می‌کند پادشاهی از ویلوسا به‌نامِ والمو، که به‌دستِ نیروهایی نام‌ناشناس از سرزمینش رانده شده بود، باید به‌عنوانِ متحدی نظامی بازگردانده شود. می‌توان گمان زد این کشمکش، که در آن پادشاهِ ویلوسا تاجش را در پیِ حمله‌ی نیرویی یاغی از دست داد، شاید بعدها به این برداشتِ هومری انجامیده باشد که ترواییان جنگی را در این دوران باخته‌اند.

به‌طورِ کلی، بایگانی‌های هیتی دستِ‌کم چهار جنگ یا کشمکشِ جداگانه را در منطقه‌ی ویلوسا/تروا ثبت می‌کنند. دستِ‌کم دو، و شاید هر چهار، این جنگ‌ها ظاهراً به‌شکلی میسنیان (آخیاوا) را دربر می‌گرفتند. اکنون روشن نیست کدام‌یک از این کشمکش‌ها، اگر هیچ‌کدام، همان جنگِ تروای ثبت‌شده به‌دستِ هومر و شاعرانِ حماسی است، یا آیا اشعارِ یونانی بازتابِ آنچه به‌نظر می‌رسد بیش از سیصد سال کشمکشِ متناوب میانِ هیتیان و آخیاوایی‌ها بوده‌اند.

تروا: از حصارلیک تا گنجینه‌ی پریام

تپه‌ی حصارلیک در شمال‌غربِ تروآد، مدت‌هاست با تروا یکی دانسته شده، و از همین‌رو کانونِ بحث‌های پیوسته درباره‌ی رابطه‌ی میانِ شواهدِ باستان‌شناختی و سنت‌های هومری بوده. هرچند کاوش‌های نخستینِ هاینریش شلیمان از سالِ ۱۸۷۰ تا ۱۸۷۳ هویتِ این محوطه را تأیید کردند، پژوهش‌های بعدی تصویرِ دقیق‌تری از تاریخِ آن به‌دست می‌دهند. این محوطه از دورانِ مفرغِ نخستین تا دورانِ روم (حدودِ ۳۰۰۰ پیش از میلاد تا ۵۰۰ پس از میلاد) سکونت داشته و در دورانِ کلاسیک با نامِ ایلیون شناخته می‌شد. این بازه‌ی زمانیِ بلند به نُه مرحله‌ی سکونتیِ روی‌هم (تروای یک تا نه) تقسیم شده که خود به زیرمرحله‌های بیشتری تقسیم می‌شود.

نخستین ادعا مبنی بر اینکه حصارلیک محلِ جنگِ تروا بود، هیجان و مناقشه برانگیخت، چرا که شلیمان یافته‌های سطحِ سکونتیِ دوم را از دریچه‌ای آشکارا هومری و با اغراقی فراوان معرفی کرد. مشهورترین کارش، مجموعه‌ای از ظروفِ فلزی و جواهراتِ طلا، به‌احتمالِ زیاد گردآمده از نقاطِ متعددِ کاوش، بود که آن را «گنجینه‌ی پریام» نامید. از آنجا که شلیمان این اشیا را بدونِ گزارش به مقاماتِ محلی به یونان صادر کرد و بعدها شرایطِ کشف را وارونه بازگو کرد، پرسش درباره‌ی بافت و حتی اصالتِ این اشیا همیشه باقی خواهد ماند.

شلیمان اشیایِ «گنجینه‌ی پریام» را ثروتی معرفی کرد که اهمیت و پیچیدگیِ تروای افسانه‌ای را تأیید می‌کند، و تحلیلی مفصل ارائه داد که بر توصیفاتِ هومری از فرهنگِ مادی استوار بود. برای نمونه، جواهراتی که «گوهرهای هلن» نامیدشان، شاملِ دو تاجِ سرِ زنانه بودند که هرکدام از هزاران حلقه‌ی کوچکِ زنجیرشده از سیمِ طلا ساخته شده بودند. این تکه‌های پیچیده، با روبندِ زرینِ آراسته‌ی هومری که زنانِ سلطنتیِ تروا می‌پوشیدند، یکی دانسته شدند، همانی که به‌طرزی گزنده به‌عنوانِ هدیه‌ی عروسی توصیف شده که آندروماخه هنگامِ شنیدنِ خبرِ مرگِ هکتور از سرش می‌کند. با توجه به سرشتِ کمترپیراسته‌ی دیگر یافته‌های تروای دو، مانندِ ظروفِ سفالی و پیکرک‌های نسبتاً ابتدایی، شکوهِ این مواد و پیوندِ زنده‌شان با روایتِ دراماتیک، به استدلالی ضعیف، وزنی مهم می‌بخشید.

توسعه‌ی باستان‌شناسی در یونان و ترکیه در سده‌ی بیستم، همانندی‌های بسیاری برایِ یافته‌های تروای دو فراهم آورد، و آن‌ها را به دورانِ مفرغِ نخستین (حدودِ ۲۵۰۰ تا ۲۲۰۰ پیش از میلاد) تاریخ‌گذاری کرد. همان گسترشِ دانشِ باستان‌شناختی، بیشترِ پژوهشگران را به این باور رساند که دورانِ مفرغِ متأخر، به‌طورِ خاص یونانِ میسنی، بهترین نامزد برای تناظرِ منسجم‌تر با فرهنگِ عصرِ هومری است؛ به‌بیانِ دیگر، یافته‌های شلیمان حدودِ هزار سال زودتر از آن‌اند که با شخصیت‌های هومری تناظر داشته باشند.

اهدافِ نخستینِ شلیمان برایِ پیونددادنِ تپه‌ی حصارلیک با تروای هومری، شاید بهتر در پژوهش بر دوره‌های متأخرترِ محوطه، به‌ویژه تروای شش و هفت، که هم‌زمان با یونانِ میسنی‌اند، تحقق یافته. تحقیقات درباره‌ی این شهر در دورانِ مفرغِ متأخر (حدودِ ۱۷۰۰ تا ۱۲۰۰ پیش از میلاد) به‌طورِ چشمگیری با کاوش‌های کارل بلگن از سالِ ۱۹۳۲ تا ۱۹۳۸، و پروژه‌ای که مانفرد کورفمان در سالِ ۱۹۸۸ آغاز کرد، پیش رفته. استحکاماتِ چشمگیرِ تروای شش پیش‌تر با دیوارهای شیب‌دارِ شهرِ هومری یکی دانسته شده بودند، و تحلیلِ بلگن زیرمراحلِ الف تا ح را برایِ توصیفِ سلسله‌ی سازه‌هایی که دیوارِ دفاعیِ شهر را گسترش و تقویت کرده‌اند، مشخص کرد. کاوش‌های متأخرتر، بررسیِ منطقه‌ی پیرامونِ مرکزِ استحکام‌یافته و کشفِ خندقی که ناحیه‌ای بزرگ را احاطه می‌کند، مورد توجه قرار داده‌اند؛ اگر این منطقه‌ی پیرامونی سرشار از معماریِ مسکونی باشد، این نشان می‌دهد جمعیتِ حصارلیک در دورانِ مفرغِ متأخر، بسیار بزرگ‌تر از تخمین‌های پیشین بوده. بدین‌سان، تروای شش شاید شهری نسبتاً بزرگ بوده، مسلط بر ورودیِ دریای سیاه، و شایسته‌ی جایگاهی در سنت‌های اساطیری.

جزئیاتِ ازدست‌رفته برایِ کسانی که می‌خواهند روایتِ جنگِ تروا را در حصارلیک جای دهند، جنبه‌ی حیاتیِ کشمکشِ مسلحانه است. این جزئیات بهتر با تروای هفت‌الف (حدودِ ۱۲۰۰ تا ۱۱۸۰ پیش از میلاد) بررسی می‌شود، مرحله‌ای که شاملِ اسکلت‌هایی می‌شود که نه در گورهای منظم، بلکه در مرکزِ شهر و پیرامونِ استحکامات یافت شده‌اند. هرچند این اجسادِ اندک با مقیاسِ ویرانیِ توصیف‌شده در صحنه‌های ایلیوپرسیس همخوانی ندارند، این عنصری مهم برایِ کسانی است که تاریخی‌بودنِ اسطوره‌ی تروایی را ادعا می‌کنند.

اطمینان به میراثِ اساطیریِ حصارلیک، از سویِ ساکنانِ تروای هشت و تروای نه، آنگاه که این محوطه با نامِ ایلیونِ یونانی و ایلیومِ رومی شناخته می‌شد، بی‌تردید بود. این تاریخ برایِ شماری رهبر نیز اهمیت داشت که می‌کوشیدند با پیونددادنِ خود به پهلوانانِ هومری، جایگاهِ خود را مشروعیت بخشند. گفته می‌شود خشایارشا در جریانِ کارزارش علیه شهرهای یونانی، اینجا توقف کرد تا قربانیِ باشکوهی در پرستشگاهِ آتنا برگزار کند و برایِ پهلوانانِ تروا نیز شراب فدا کرد. به همین‌سان، اسکندرِ مقدونی نیز پیشروی‌های شرقی‌اش را با همین کنش‌ها در تروا آغاز کرد و به‌ویژه آخیلوس را با برگزاریِ مسابقه‌ای دو در آرامگاهش گرامی داشت.

میسنی: قلعه‌ی «سرشار از طلا»

میسنی، واقع در آرگولیدِ شمال‌شرقیِ پلوپونز، محوطه‌ی نوعیِ فرهنگِ میسنیِ دورانِ مفرغِ متأخر (حدودِ ۱۶۰۰ تا ۱۱۰۰ پیش از میلاد) است. شواهدی از سکونت در این محوطه از دورانِ نوسنگی در دست است. در اوجِ دورانِ کاخیِ میسنی، در سده‌ی سیزدهمِ پیش از میلاد، مجموعه‌ای پیچیده از ساختمان‌ها، حیاط‌ها، جاده‌ها و دیواری استحکامی عظیم بر این محوطه ساخته شده بود، و خودِ کاخ در بلندترین نقطه‌ی تپه‌ی صخره‌ای درونِ ارگ قرار داشت.

کاخ‌های میسنی مراکزِ اداری بودند، با کارکردهای گوناگون از جمله سکونتی، دینی، تشریفاتی، انبارداری و صنعتی. کاخِ میسنی از پلکانی باشکوه که از تراسِ پایین‌تر به حیاطی باز می‌رسید، دسترسی داشت، و پس از آن مجتمعِ متعارفِ مگارون (ایوان، دهلیز، تالار) قرار داشت. تالارِ اصلی، یا «اتاقِ تخت»، کفی گچیِ نقاشی‌شده، اجاقِ آیینیِ مرکزیِ گردی زیرِ روزنه‌ای در سقف، و دیوارهایی به‌فراوانی آراسته با فرسکو، از جمله صحنه‌ی نبردی که جنگاوری را در حالِ سقوط از دیوار نشان می‌دهد، داشت. در شمال و شرقِ کاخ، فضاهای سکونتی، انبار و کارگاه‌های صنعتگرانه قرار داشت. در شیبِ غربی، مرکزِ آیینی، متشکل از پنج سازه که شاید هرکدام به خدایی و کاهنانی متفاوت تعلق داشتند، پیرامونِ حیاطی باز گرد آمده بود.

دیوارِ استحکامیِ میسنی و دیگر ارگ‌های میسنی، نامِ خود، «سنگ‌چینیِ سیکلوپی»، را از غول‌های اساطیریِ سیکلوپِ آناتولیایی (لوکیا) می‌گیرد که پنداشته می‌شد این دیوارهای عظیم را ساخته‌اند. ورودی به ارگ از دروازه‌ی باشکوهِ شیران بود، نمونه‌ای یگانه از پیکرتراشیِ برجسته‌ی یادمانی در جهانِ میسنی، با دو شیر (سرهایشان اکنون گمشده) در ژستی نشان‌مانند در دو سویِ ستونی، با پاهایِ جلوی‌شان بر دو قربانگاهِ فرورفته‌ی شبیهِ مینوسی، شاید نشانه‌ای بر اینکه قدرتِ پادشاه یا وناکس بر اقتدارِ دینی استوار بود.

در واپسین مرحله‌ی کاخِ میسنی، این محوطه در زلزله‌ای آسیب دید، و پس از آن، ترمیم و بازسازی صورت گرفت. در همین زمان (حدودِ ۱۲۵۰ پیش از میلاد)، دیوارِ استحکامی گسترش یافت تا محوطه‌ی گورِ آ را، که گورهای عمیقِ ثروتمندش را دربر داشت، درونِ ارگ جای دهد و بدین‌سان، پیوندِ فرمانروایان با نیاکانِ کهن‌ترشان را در محوطه‌ی گورِ آ به یادمان بدل کند، به‌احتمالِ زیاد به‌عنوانِ ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به فرمانرواییِ خود. این پیوند با گذشته برایِ همه‌ی کسانی که وارد ارگ می‌شدند برجسته می‌شد: نخستین چیزی که بازدیدکننده پس از گذشتن از دروازه‌ی شیران (که در همین دوره ساخته شد) می‌دید، محوطه‌ی گورِ آ بود.

محوطه‌ی گورِ آ شاملِ شش گورِ عمیقِ بزرگ با مجموعاً نوزده فرد بود، به‌همراهِ چند سنگ‌نبشته‌ی سنگِ آهکی نهاده‌شده بر فرازشان به‌عنوانِ نشانه، و نیز حدودِ هفت گورِ ساده‌تر و کم‌عمق‌تر. هومر میسنی را «سرشار از طلا» توصیف می‌کند، اشاره‌ای به شکوهِ جامعه‌ی کاخی‌اش، و این گفته با موادِ یافت‌شده در گورهای عمیق تأیید می‌شود. صدها ظرفِ طلا و نقره و دیگر اشیایِ گران‌بها در این گورها نهاده شده بودند، شاملِ زیورآلات و جواهرات، سلاح، خنجرها و شمشیرهایِ منبت‌کاری‌شده که نشان‌دهنده‌ی ایدئولوژیِ نخبگانِ جنگاورند، و اشیایِ نادر و عجیبی که پنداشته می‌شود در پیدایش و حفظِ ساختارهای قدرتِ نخبگانِ حاکم و شبکه‌های مبادله در سراسرِ اژه نقش داشته‌اند. یافته‌های باشکوهِ گورهای عمیقِ میسنی، مانندِ نقاب‌های طلایی نهاده‌شده بر چهره‌ی مردانِ مرده، تاج‌های ظریفِ زنانه، و ورق‌های طلای پوشاننده‌ی پیکرِ کودکان، ثروتِ استثناییِ این محوطه را برجسته می‌کنند و دوره‌ی تازه‌ای از پیچیدگیِ اجتماعی، رشد، نفوذِ منطقه‌ای و گسترش را نوید می‌دهند.

در سالِ ۱۸۷۶، شلیمان، کاوش‌گرِ نخستینِ محوطه‌ی گورِ آ، به‌طرزی مشهور اما نادرست، یکی از نقاب‌های مرگِ طلاییِ این محوطه را به آگاممنون، پادشاهِ افسانه‌ایِ میسنی، نسبت داد. اگر آگاممنونِ هومر واقعی می‌بود، چند سده پس از فردِ به‌خاک‌سپرده‌شده در این گور می‌زیست.

خارج از ارگ، افزون بر ساختمان‌های مسکونی و صنعتیِ پراکنده در سرزمینِ پیرامونی، چند سازه به‌ویژه شایانِ توجه‌اند: محوطه‌ی گورِ ب، با گورهای صندوقیِ هلادیکِ میانی (اوایلِ سده‌ی هفدهمِ پیش از میلاد) و چند گورِ عمیقِ کوچک‌تر با موادِ کمتر از محوطه‌ی آ؛ نُه آرامگاهِ گنبدی، همه غارت‌شده؛ و سیصد گورِ اتاقی یا بیشتر. آرگولید غیرعادی است، از این‌رو که سه مجتمعِ کاخی در ناحیه‌ای متراکم دارد: میسنی، تیرینس و میدئا. با توجه به موقعیتِ راهبردی، ثروت و پیوندهای بیرونی‌اش، میسنی نامزدِ مناسبی برایِ همان محوطه‌ی میسنی است که متونِ هیتی آن را آخیاوا می‌نامند، هرچند محوطه‌های دیگری چون تِبس نیز، و حتی ائتلافی از قلمروهای میسنی، امکاناتِ جایگزینی‌اند.

در پایانِ سده‌ی سیزدهم پیش از میلاد، آتش‌سوزی‌هایی (شاید ناشی از زلزله) و پس از آن زلزله‌ای دیگر، این محوطه را ویران کردند، و پس از آن، تنها سکونتِ اندکی در سطوحِ بالاترِ ارگ تا دورانِ هلنیستی وجود داشته است.

پیلوس: کاخِ نستور

واقع در مسنیای جنوب‌غربیِ پلوپونز، پیلوسِ میسنی (آنو انگلیانوسِ امروزی)، محوطه‌ی مجتمعِ کاخیِ دورانِ مفرغِ متأخری است که به‌طورِ متعارف «کاخِ نستور» نامیده می‌شود، به‌نامِ پادشاه نستور، فرمانروای منطقه‌ای که هومر آن را «پیلوسِ شنی» می‌خواند. این محوطه، بهترین کاخِ حفظ‌شده‌ی میسنیِ سرزمینِ اصلی و کامل‌ترین مجموعه‌ی لوح‌های خطیِ بی را در خود جای داده. این متون آشکار می‌کنند که قلمروِ پیلوس از نظرِ جغرافیایی به دو بخش تقسیم می‌شد: «استانِ نزدیک»، با نُه ناحیه، و «استانِ دور»، با هفت ناحیه، احتمالاً سرزمینی که در مرحله‌ای متأخرترِ گسترش به‌دست آمده.

کاوش‌ها بر فرازِ تپه‌ی آنو انگلیانوس در سالِ ۱۹۳۹ به‌سرپرستیِ کنستانتینوس کورونیوتیس و کارل بلگن آغاز شد. مجموعه‌ای چشمگیر از ساختمان‌ها آشکار شد، از جمله خودِ کاخ، که مجتمعِ مگارون را در خود جای می‌دهد؛ ساختمانِ جنوب‌غربی، با کارکردی نامعلوم؛ انبارِ شراب؛ و ساختمانِ شمال‌شرقی، که گاه کارگاه و پرستشگاهِ الهه‌ی پوتنیا و گاه انبار و مرکزِ فراوری تفسیر شده. تخمین زده می‌شود کاخ و شهرِ پایینی‌اش دستِ‌کم هجده هکتار وسعت داشته‌اند.

ساختمانِ اصلی، جایگاهِ فرمانروای میسنی بود، که عنوانش، وناکس، در لوح‌های خطیِ بیِ حفظ‌شده در ویرانیِ نهاییِ محوطه، حدودِ سالِ ۱۲۰۰ پیش از میلاد، آمده. این متونِ اداری، دفاترِ حسابداریِ کاخ بودند. آن‌ها نشان می‌دهند کاخ در فعالیت‌های اقتصادیِ متعددی درگیر بود، از جمله مالیات‌ستانی، مدیریتِ زمین و دام، بسیجِ نیروی کار، و تولیدِ روغنِ عطری، منسوجات، ارابه و تجهیزاتِ نظامی. تختِ اصلی با پایه‌ای کوتاه در مقابلِ اجاقِ مرکزی مشخص شده، و شیارِ مجاورش شاید کانالی برای نیازکردنِ مایعات بوده. اختاپوسی نقاشی‌شده بر کفِ گچی، نمادِ نیرو، پیشِ روی تخت قرار دارد. مسئولیت‌های دوگانه‌ی فرمانروای میسنی، یعنی دنیوی و دینی، شاید از رهگذرِ موجوداتِ به‌تصویرکشیده‌شده بر فرسکوی پشتِ تخت اشاره شود: شیران، که نیرویشان در جهانِ واقعی احساس می‌شد، و گریفین‌ها، که به جهانِ ماوراءِ طبیعی تعلق دارند.

متونِ خطیِ بیِ پیلوس، تصویری از سلسله‌مراتبِ اجتماعی-سیاسیِ میسنی به‌دست می‌دهند: افزون بر وناکس (فرمانروای برتر)، آنان راواکتای را نیز ثبت می‌کنند، که به‌طورِ سنتی فرمانده‌ی نظامی پنداشته می‌شود، و گروه‌هایی از «پیروان» موسوم به اکه‌تای که به کاخ پیوند دارند، مأمورانِ سطحِ پایین‌تر، برخی مستقر در روستا، و طیفی از کارگرانِ بلندپایه و کم‌پایه.

از میانِ آثارِ فرهنگیِ برگرفته از معماری و متونِ پیلوسی، وجودِ سنتی شعریِ شفاهی مشابهِ توصیفاتِ هومری از خوانندگان در حالِ اجرا، نمایانگرِ فرسکویی از اتاقِ تخت است که خواننده‌ای را نشسته بر صخره‌ای در حالِ نواختنِ چنگ، برایِ جفت‌هایی از میهمانانِ نشسته، به‌تصویر می‌کشد. در نزدیکیِ آن، تصویرِ گاوی بسته‌شده اشاره‌ای به ضیافتِ قربانی دارد، موضوعی که در فرسکوی دهلیز نیز باز می‌گردد که افرادی در حالِ رژه با گاوی را نشان می‌دهد.

برخلافِ دیگر مراکزِ کاخیِ میسنی، پیلوس در سده‌ی سیزدهمِ پیش از میلاد، ارگی استحکام‌یافته نبود. شواهدی از سده‌های هفدهم تا شانزدهمِ پیش از میلاد از دیواری محیطی در دست است، به‌ویژه در ناحیه‌ی شمال‌شرقیِ محوطه، اما این نبودِ استحکامات نباید این تصور را پدید آورد که پیلوسِ دورانِ مفرغ، روستایی و توسعه‌نیافته بود. درواقع، شواهد نشانگرِ خلافِ این‌اند: بندری مصنوعی در جنوب‌غربِ کاخ، با منحرف‌کردنِ رودخانه‌ای مجاور، مهندسی و نگه‌داری می‌شد.

کشفِ چشمگیرِ گوری سنگی و دست‌نخورده از دورانِ هلادیکِ متأخرِ دو-الف، حدودِ سالِ ۱۵۰۰ پیش از میلاد (پس زودتر از کاخِ موجودِ سده‌ی سیزدهم و هم‌زمان با گورهای عمیق‌ترِ میسنی)، واقع در شرقِ کاخ و موسوم به «آرامگاهِ جنگاورِ گریفین»، شاهدِ دیگری از عدمِ انزوایِ پیلوسِ دورانِ مفرغ است. این گور مردی تنها، در سنِ سی تا سی‌وپنج سال، را در بر داشت، همراه با صدها شیءِ گران‌بها، از جمله گردن‌بندی طلایی، ظروفی از طلا، نقره و برنز، دست‌کشی از زرهِ برنزی و کلاه‌خودی از دندانِ گراز، آینه‌ای برنزی با دسته‌ی عاجی، بیش از پنجاه مهر، و چهار حلقه‌ی طلایی زیبا با نگاره‌های آیینیِ مینوسی.

لفکاندی: طلوعِ دوباره پس از سقوط

کشفیاتِ لفکاندی به‌طرزی چشمگیر فهمِ ما از فرهنگِ یونانی میانِ سال‌های ۱۰۰۰ تا ۸۵۰ پیش از میلاد را دگرگون کرد. پیش از کشفِ لفکاندی، پژوهشگران می‌پنداشتند پس از فروپاشیِ کاخ‌های میسنی، یونانِ سرزمینِ اصلی وارد «سده‌های تاریک» شد و مراکزِ متمرکزِ قدرت، تولید و ثروت ویران شدند، بی هیچ پیوندِ چندانی با جهانِ بیرون، بی هیچ تخصصِ صنعتگری، با فروپاشیِ شبکه‌های تجاری و ویرانیِ سلسله‌مراتبِ اجتماعی. لفکاندی همه‌ی این‌ها را دگرگون کرد.

محوطه‌ی لفکاندی در جزیره‌ی اوبویا، بر فرازِ تپه‌ای مشرف به دشتِ لِلانتین، واقع شده و شاملِ سکونتگاهی (خروپولیس) و گورستانی (تومبا) است. میانِ حدودِ سال‌های ۱۰۰۰ تا ۹۵۰ پیش از میلاد، خانه‌ای بزرگِ نیم‌دایره بر این محوطه ساخته شد. با طولی حدودِ پنجاه متر، این سازه بزرگ‌ترین ساختمانِ شناخته‌شده از این دوره است. پس از متروک‌شدنِ این خانه، گورِ عمیقِ بزرگی، با مینایِ یادمانی، در مرکزِ ساختمان کاویده شد. در بخشِ شمالیِ گور، اسکلتِ کاملِ زنی، آراسته با سنجاق‌های آهنی، جواهراتِ طلا (از جمله قطعه‌ای متعلق به هزار سال پیش‌تر از بابلِ کهن)، و خنجری آهنی با دسته‌ای عاجی، کشف شد. در نزدیکی، بقایای سوخته‌شده‌ی مردی پیچیده در پارچه‌ی پشمی، درونِ آمفورایی برنزیِ قبرسیِ سده‌ی دوازدهمِ پیش از میلاد که با کاسه‌ای برنزی مهروموم شده بود، یافت شد؛ سلاح‌ها کنارِ ظرفِ برنزی نهاده شده بودند. چهار اسکلتِ اسب در بخشِ جنوبیِ گور کشف شد. مینایی که ساختنش میانِ پانصد تا دوهزار روزِ کاری زمان می‌طلبید، بر فرازِ این سازه ساخته شد.

اجزایِ گوناگونِ این تدفین، چون سوزاندن، پیچیدنِ بقایایِ سوخته در پارچه، احتمالِ قربانی‌کردنِ زنی، گنجاندنِ اشیایِ ارثی و شرقی‌سازی‌شده، و ساختنِ مینا بر فرازِ گور، به‌طرزِ چشمگیری شبیهِ تدفینِ پهلوانانه‌ی پاتروکلوس در ایلیاد و اشاره‌های دیگری به گورهای پهلوانانِ دیگر، هم در ایلیاد و هم در ادیسه است. این شباهت‌ها پژوهشگران را به این باور رسانده که این محوطه یک هرووون است، و جامعه‌ی لفکاندی عامدانه می‌کوشیده جایگاهی پهلوانانه برایِ این مرد بسازد.

در سه سده‌ی بعدی، گورهایی درونِ مینا کاویده شدند و گورستانی با ده‌ها گور پیرامونش شکل گرفت. در گورِ سی‌ونه، گوری عمیقِ به‌اندازه‌ی دو متر‌و‌چهل سانتی‌متر در یک متر با عمقِ دو متر‌و‌شصت سانتی‌متر، تاریخ‌گذاری‌شده به سال‌های ۹۵۰ تا ۹۰۰ پیش از میلاد، فردِ مرده و چهل‌وهفت شیء بر کفی سنگ‌ریزه‌ای در تهِ گور نهاده و با سقفی از دال‌های سنگی پوشیده شده بودند. اشیایِ همراهِ مرده شاملِ سفالِ محلی و وارداتی، ارابه‌ی کوچکِ سفالی، تاج و مهره‌ای طلا، چرخ‌های ارابه‌ی برنزی احتمالاً از قبرس، تبر و خنجری آهنی، و جواهرات و ظروفی فایانسی بود.

ساختمان‌ها و اشیایِ لفکاندی، از درجه‌ی بالایی از سازمانِ اجتماعی حکایت دارند. آن‌ها نشان می‌دهند فرد یا خانواده‌ای، قدرتِ اجتماعیِ لازم برایِ ساختنِ هم خانه‌ی نیم‌دایره و هم مینا را داشتند، به‌همراهِ نیروی کارِ تخصصی برایِ طراحی و ساختِ چنین ساختمان‌هایی و تولیدِ محلیِ طلا و آهن. واردات از آتیکا، تسالیا، مقدونیه، قبرس و مصر، پیوندِ این جامعه با جهانِ بیرون را نشان می‌دهد. سکونتگاه پیرامونِ سالِ ۸۲۵ پیش از میلاد متوقف شد، اما تا ویرانی‌اش حدودِ سالِ ۷۰۰ پیش از میلاد ادامه یافت.

جامِ نستور: شیئی با دو زندگی

نستور، در کتابِ یازدهمِ ایلیاد، هنگامِ استراحت از نبرد، از جامی طلایی می‌نوشد که شکلی یگانه و درخورِ جایگاهش به‌عنوانِ ارشدِ شاهانِ یونانی دارد. توصیف بر ساختِ پیچیده‌اش تأکید می‌کند، با چهار دسته (دوبرابرِ دپاس آمفیکوپلونِ متعارفِ ضیافت‌های هومری)، دو پایه، و کبوترانِ طلایی در دو سویِ هر دسته. مقیاسِ بزرگش نیز روشن است، چرا که تنها نستور می‌تواند وزنِ جامِ پُر را بلند کند، با نیرویی که به پهلوانانِ نسل‌های پیش از جنگِ تروا نسبت داده می‌شود.

در مقایسه با دیگر اشیایِ گران‌بهایِ جهانِ هومری، به‌ویژه اشیایِ کهن، جام شجره‌نامه یا زنجیره‌ی مالکیتِ پیچیده‌ای ندارد؛ بلکه به‌طورِ انحصاری و مکرر با نستور پیوند دارد: او آن را از پیلوس با خود آورده، و بانویی نجیب‌زاده و اسیر، که به‌پاسِ رهبریِ نستور به او اهدا شده، شراب را در آن برایِ او و همراهانش، درونِ چادرش، می‌ریخت. این مالکیتِ انحصاری، پیوند با پادشاهیِ خانگی‌اش، و بافتِ خصوصیِ کاربردش، همگی این جام را به نمادی مادی از جایگاهِ ویژه‌ی نستور، به‌عنوانِ عضوِ بازمانده از نسلِ پیشینِ پهلوانان، بدل می‌کنند.

پژوهشگران توصیفِ هومری از جامِ نستور را با دو شیء پیوند داده‌اند که گستره‌ی زمانیِ دوره‌های هومری را دربر می‌گیرند. نخستین، جامِ هلادیکِ متأخرِ یک (حدودِ ۱۶۰۰ پیش از میلاد) از میسنی است که اکنون در موزه‌ی ملیِ آتن نگهداری می‌شود. این جام از گورِ عمیقِ شماره‌ی چهارِ محوطه‌ی گورِ آ به‌دست آمده، گوری که نمادهای گوناگونی از ثروت و منزلتِ مردانه‌ی نخبه در خود داشت: شمشیرهای برنزی، حلقه‌هایی با صحنه‌های شکار و نبرد، ظروفی به‌شکلِ سرِ حیوانات، و دوازده ظرفِ فلزاتِ گران‌بها. در میانِ این‌ها، جامی طلایی با دو دسته‌ی پرآب‌وتاب و دو پرنده‌ی طلایی بر فرازِ لبه‌اش قرار دارد.

هاینریش شلیمان ارزشِ فراوانی برایِ همانندی‌های میانِ روایتِ هومری و این «جامِ نستوری» از کاوش‌هایش در محوطه‌ی گورِ آ قائل بود. او نوشت این جام تطابقِ کاملی با ظرفِ هومری (که او آن را ظرفی چوبیِ آراسته با طلا می‌پنداشت) ندارد، اما بر اهمیتِ صورتِ کلی‌ای که به‌طورِ کلی همخوانی دارد، برایِ پشتیبانی از شناساییِ گورهای عمیق با پهلوانانِ جنگِ تروا، تأکید کرد.

شیءِ دیگری که مقایسه‌اش با جامِ زرینِ نستور اجتناب‌ناپذیر است، جامی سفالین از گورِ سوزانده‌ی سده‌ی هشتم، شماره‌ی صدوشصت‌وهشت، در پیتکوسای در خلیجِ ناپل است. هرچند شکلی ساده با دو دسته‌ی افقی و تزیینِ نقاشی‌شده‌ی نمادینِ متناسب با دورانِ ژئومتریک دارد، جامِ پیتکوسای تاریخچه‌ای پیچیده دارد که از پیوندهای مدیترانه‌ای دورانِ تجارت و استعمارگریِ نخستینِ یونانی حکایت دارد. این ظرف به‌احتمالِ زیاد در جزیره‌ی شرقیِ رودس ساخته شده و با حروفِ الفبای اوبویایی کتیبه‌گذاری شده، پیش از آنکه در ایسکیا، جزیره‌ای در خلیجِ ناپل، به خاک سپرده شود.

پیوند با نستورِ ایلیادی، پس، نه از تزیین یا صورتِ مادی‌اش، بلکه از رهگذرِ کتیبه‌ای که بر سطحِ جام کنده شده، به‌وزنِ شش‌وزنیِ شعرِ حماسی، سرچشمه می‌گیرد. هرچند ممکن است این کتیبه مالکیتِ فردی واقعی به‌نامِ نستور را نشان دهد، اشاره‌ای به پهلوانِ هومری، لایه‌های معنایی بسیاری را پیش می‌کشد. شاید جایگاهی کهن یا افسانه‌ای فراتر از قدمت یا مادّه‌ی واقعیِ جام آفریده باشد، شاید با اثری طنزآمیزِ متناسب با فضایی سیمپوسیونی. جدای از خودِ نام، نه محتوایِ نوشته و نه شکلِ ظرف، پیوندِ ویژه‌ای با ظرفِ ایلیادی ندارند، و شاید جزئیاتِ مرتبط‌تری با نستور در پیکره‌ی اصلیِ اسطوره‌شناسیِ یونانی وجود داشته که فراتر از آنچه حفظ شده، است.

پرستشِ پهلوانان: خاستگاهی جدا از حماسه

پرستشِ پهلوانان در یونانِ باستان گسترده بود. در کهن‌ترین اشاره‌ی تاریخی به پرستشِ پهلوانان، پورفوریوس گزارش می‌دهد دراکو به آتنی‌ها فرمان داد خدایان و پهلوانان را بر پایه‌ی رسومِ نیاکانشان بپرستند. این قانون تأیید می‌کند تا سده‌ی هفتم، آتنی‌ها پیش‌تر پرستشِ پهلوانان را آغاز کرده بودند، و این رویه به قانون بدل شده بود.

شواهدی باستان‌شناختی نیز هست که نشان می‌دهد این رویه زودتر آغاز شده، و از اوایلِ سده‌ی بیستم، پژوهشگران استدلال کرده‌اند گسترشِ پرستشِ پهلوانان مستقیماً با رواجِ حماسه‌های هومری پیوند داشته. با استفاده از شواهدِ باستان‌شناختیِ بازاستفاده از گورهای میسنی، برخی استدلال کرده‌اند رواجِ حماسه‌های هومری، جوامع را به گذشته‌ی پهلوانانه‌ی کاخ‌ها، جنگاوران و ماجراجویان پیوند می‌داد، و مردمِ دورانِ آهن از سازمانِ اجتماعی، رهبران و زندگیِ جوامعِ خودشان سرخورده بودند. پژوهشگران پیشنهاد کرده‌اند در پاسخ به حماسه‌ها، جوامع کوشیدند خود را به این گذشته پیوند دهند و از همین‌رو، آیینِ پرستش برایِ پهلوانانِ حماسی بنیان نهادند. اما در پژوهش‌های متأخرتر، این پیوند میانِ پرستشِ پهلوانان و حماسه از هم گسیخته، و پژوهشگران استدلال کرده‌اند خاستگاهِ پرستشِ پهلوانان، در دلِ توسعه‌ی جامعه‌ی دورانِ آهن نهفته بود، نه آنکه از یک عنصرِ آن پدید آمده باشد.

مفهومِ پرستشِ پهلوانان نسبتاً ساده است: فردی می‌میرد یا ناپدید می‌شود، جایگاهِ پهلوانی می‌یابد، و سپس مردم با قربانی یا هدیه به او پرستیده یا آرام می‌شود. اما شناساییِ مطمئنِ بقایایِ این آیین‌ها پیچیده‌تر است. شواهدِ باستان‌شناختی و ادبی برایِ پرستشِ پهلوانان در دورانِ آرکائیک و کلاسیک در یونان فراوان است. پاوسانیاس به شمارِ زیادی از حرمِ پهلوانان در سراسرِ یونان اشاره می‌کند، و بیش از صدوهشتاد پرستشگاهِ پهلوانی تنها در آتیکا شناسایی شده. این پهلوانانِ متأخرتر، گروهی آمیخته‌اند که پهلوانانِ حماسی، پهلوانانِ اساطیریِ دیگر، پهلوانانِ محلی، پهلوانانِ بی‌نام، بنیان‌گذارانِ شهرها، و حتی کودکان و نوزادان را دربر می‌گیرند.

شناساییِ مناطقِ پرستشِ پهلوانان در دوره‌های نخستین، به دو دلیلِ اصلی دشوار است: نبودِ کتیبه‌هایی که آن‌ها را مطمئناً به یک پهلوان پیوند دهند، و اینکه پژوهش‌های نخستینِ پرستشِ پهلوانان، گرایش داشتند پهلوانان، نیاکان و پرستشِ گور را با هم یکی بدانند. پژوهشگرانِ متأخرتر میانِ این سه نوعِ آیین تمایز گذاشته‌اند، در حالی‌که پذیرفته‌اند هر سه در قالبِ پرستشِ نیاکان به هم پیوند می‌خورند. پژوهشگرانِ پیشین ادعا می‌کردند رسوباتِ دورانِ آهن که در گورهای میسنی یافت می‌شوند، گونه‌ای از پرستشِ پهلوانان بودند. در تقابل، برخی استدلال می‌کنند هرچند جوامعِ دورانِ آهن از تدفین‌های میسنیِ اطرافشان آگاه بودند، هیچ شاهدی وجود ندارد که نشان دهد کسانی را که در این گورها به خاک سپرده شده بودند، پرستیده یا از آنان می‌ترسیده‌اند.

با وجودِ این مشکلات، چند محوطه که تا سده‌ی هشتم پیش از میلاد قربانی داشته‌اند، به‌عنوانِ حرمِ پهلوانانِ هومری شناسایی شده‌اند: آگاممنونیون در خائوسِ نزدیکِ میسنی؛ حرمِ هلن و منلائوس (منلائیون) در تراپنه‌ی نزدیکِ اسپارت؛ اودیسئیون در غارِ پولیس در ایتاکا؛ و حرمِ فرونتیس، سکاندارِ منلائوس، در سونیون. کشفِ پیکرک‌ها و صفحاتِ زنانه در آگاممنونیون، برخی پژوهشگران را به این پیشنهاد رسانده که این محوطه در آغاز به هرا وقف شده بود، و آگاممنون بعدها به آن افزوده شد. پرستشِ آگاممنون در آن، دستِ‌کم در دوره‌های متأخرتر، با نامش بر کراتری هلنیستی تأیید شده. به همین‌سان، پژوهشگران استدلال می‌کنند غارِ پولیس در آغاز به هرا، آرتمیس و پری‌های آب وقف شده بود، و اودیسئوس افزوده‌ای متأخر بود. تنها شاهدِ مطمئنِ پیونددهنده‌ی غار به اودیسئوس، نقابی هلنیستی با نامِ اودیسئوس نوشته‌شده بر آن است.

هرچند پژوهشگران دیگر آغازِ پرستشِ پهلوانان را به رواجِ اشعارِ هومر پیوند نمی‌دهند، روشن است در اواخرِ سده‌ی هشتم، جشن‌گیری و پیوند با گذشته‌ی پهلوانانه افزایش یافته. شاید دلیلِ استقبالِ چشمگیر از حماسه‌های هومر همین بوده که مردم پیش‌تر به گذشته پیوند خورده بودند و پهلوانانِ حماسی و پهلوانانِ محلی‌شان را جشن می‌گرفتند.

باستان‌شناسیِ هومری در روزگارِ ما

شواهدِ باستان‌شناختی مدت‌هاست برایِ بررسیِ تاریخی‌بودنِ حماسه‌های هومری به‌کار رفته‌اند. این پدیده با هاینریش شلیمان آغاز شد، که کاوش‌هایش در تروا و میسنی، تولدِ مطالعاتِ پیشاتاریخیِ اژه را رقم زد. اما «باستان‌شناسیِ هومری» امروز بارِ معناییِ تازه‌ای یافته، چرا که اجماع رشد کرده که همتاهای فرهنگِ مادیِ حماسه‌ها را نمی‌توان به یک دوره‌ی واحد پیوند داد.

باستان‌شناسانِ پیشگام، از جمله شلیمان، آرتور اونز و کارل بلگن، تردیدی نداشتند که آگاممنون، مینوس و جنگِ تروا، بنیانی تاریخی در دورانِ مفرغ داشتند. اما در طیِ سده‌ی بیستم، باستان‌شناسیِ دورانِ مفرغ به‌طورِ گسترده از متونِ هومری جدا شد، تا حدی به‌سببِ تأثیرِ «باستان‌شناسیِ نو»، و نیز علاقه‌ی روزافزون به دورانِ آهن و انتشارِ داده‌های باستان‌شناختیِ آن دوره. روشن شد عناصری از هر دو جامعه‌ی دورانِ مفرغ و آهن ممکن است در حماسه‌های هومری یافت شود، حتی اگر «جامعه‌ی هومری» به‌طورِ خاص در هیچ‌یک از این دو دوره وجود نداشته باشد.

این چرخشِ روش‌شناختی در تفاوتِ برخوردِ داده‌های پیشاتاریخی در راهنمای هومرِ سالِ ۱۹۶۲، به‌ویراستاریِ ویس و استابینگز، در برابرِ راهنمای تازه‌ی هومرِ سالِ ۱۹۹۷، به‌ویراستاریِ موریس و پاول، آشکار است. کتابِ نخست بیش از یک‌سومِ صفحاتش را به رابطه‌ی باستان‌شناسیِ دورانِ مفرغ با هومر اختصاص داد؛ کتابِ دوم فصل‌هایی کوتاه‌تر (کمتر از پنجاه صفحه در مجموع) درباره‌ی هر دو دورانِ مفرغ و آهن گنجاند، و بر نبودِ تناظرِ دقیقِ میانِ بقایایِ باستان‌شناختیِ هر دو دوره و «جامعه‌ی هومری» تأکید کرد.

پژوهش‌های جاری می‌کوشند رشته‌های درهم‌تنیده‌ای را که بقایای باستان‌شناختی را به حماسه‌های هومری پیوند می‌دهند، بازکنند. برای نمونه، چند مقاله‌ی اخیر، توصیف‌های روایی حماسه‌ها را با بقایای باستان‌شناختیِ دورانِ مفرغ و آهن مقایسه می‌کنند تا نشان دهند چگونه مفاهیمی چون فردیت، عاملیت و درهم‌تنیدگیِ مادی می‌توانند از رهگذرِ داده‌های باستان‌شناختی ارزیابی شوند.

باستان‌شناسیِ اژه، به‌عنوانِ رشته‌ای علمی، همچنان به گذشته‌ی هومریِ خود پیوند دارد. سوگیری‌ها و علایقِ فکریِ کاوشگرانِ نخستین همچنان سرشتِ مباحثِ باستان‌شناختیِ کنونی را شکل می‌دهد و کانونِ ادبیاتِ پژوهشیِ فراوانِ اخیر بوده. اسنادِ آرشیویِ کاوش و اشیایِ برگرفته از کاوش‌های نخستین، از جمله محوطه‌های «هومری»ای چون پیلوس، دوباره بررسی شده و برایِ پاسخ به پرسش‌های تازه‌ی باستان‌شناختی به‌کار رفته‌اند.

مضامینِ هومری همچنین بنیادینِ باستان‌شناسی و تاریخِ محوطه‌هایی چون میسنی و تروا هستند، نه به‌عنوانِ ارگ‌های واقعیِ پریام یا آگاممنون، بلکه از آن‌رو که مردمِ دوره‌های متأخرترِ باستان، این‌گونه به آن‌ها می‌اندیشیدند. امروز، حماسه‌های هومری نقطه‌ی ورودی برایِ غیرِمتخصصان به باستان‌شناسیِ پیشاتاریخِ اژه‌اند، و عاملی کلیدی برایِ جذبِ گردشگران به محوطه‌هایی چون میسنی، هر سال. افزون بر این، بازآفرینی‌های مدرنِ داستان‌های هومری، برایِ نمونه در فیلمِ تروای سالِ ۲۰۰۴ به کارگردانیِ ولفگانگ پترسن، یا رمان‌های مصورِ عصرِ برنزِ اریک شانوور، اغلب آشکارا از بقایایِ باستان‌شناختی برایِ طراحیِ بصریِ خود بهره می‌برند. بدین‌سان، حتی آنگاه که باستان‌شناسان هرچه بیشتر از پذیرشِ این ایده که حماسه‌های هومری را می‌توان به‌شیوه‌ای ساده به فرهنگِ مادیِ دورانِ مفرغ و آهن پیوند داد، فاصله می‌گیرند، سنتِ هومری همچنان در جنبه‌های گوناگونِ پژوهش، انتشار و آموزشِ باستان‌شناختی تنیده باقی می‌ماند.

منابع: مقاله‌های «Homer and History» نوشته‌ی جیمز ویتلی، «Archaeology of Hero Cults» نوشته‌ی جوان ام. ای. مورفی، «Hittite Literary Evidence» نوشته‌ی اریک کلاین، «Troy and Its Treasures» و «Nestor's Cup» نوشته‌ی برایان ای. برنز، «Mycenae» و «Pylos» نوشته‌ی استاورولا نیکولودیس، «Lefkandi» نوشته‌ی جوان ام. ای. مورفی، و «Homeric Archaeology» نوشته‌ی ناتالی ابل، منتشرشده در The Cambridge Guide to Homer. این نوشتار بازنویسی و تلخیصی آزاد از ایده‌های این مقالات است.

→ بازگشت به فهرست دانشنامه