کمدی گمشدهی هومر
از میان تمام آثاری که در دوران باستان به هومر نسبت داده میشدند، شاید هیچکدام بهاندازهی مارگیتس مبهم و درعینحال پرآوازه نباشد. آنچه امروز از این اثر در دست داریم، تنها چند قطعهی پراکنده است: شش سطر که بهروشنی به این شعر منسوب شدهاند، یک ضربالمثل مشهور (که به شاعر دیگری، آرخیلوخوس، نیز نسبت داده میشود)، و سه یا چهار قطعهی پاپیروسی. با اینهمه، همین بازماندههای اندک نشان میدهند که مارگیتس زمانی محبوبیتی گسترده در میان شاعران، سخنوران، و فیلسوفان یونان باستان داشته است.
نویسندگانی چون زنون، ارسطو، و کالیماخوس، مارگیتس را اثری از خودِ هومر میدانستند. با اینهمه، منابع متأخرتر نسبت به این انتساب تردید نشان میدهند؛ برخی آن را به پیگرس اهل هالیکارناسوس (همان شاعری که باتراکومیوماخیا نیز گاه به او نسبت داده میشود) منسوب کردهاند. یکی از ویژگیهای متمایزکنندهی مارگیتس، آمیختن نامنظم سطرهای وزن یامبیک (وزنی که سنتاً برای اشعار طنز و هجوآمیز بهکار میرفت) در میان سطرهای هگزامتری حماسی است — ویژگیای که در برخی آثار شاعران دیگر یونان باستان نیز دیده میشود. همین آمیزش وزنی نامتعارف، برخی پژوهشگران را به این گمانهزنی رسانده که شاید مارگیتس ساختهی دستی واحد نبوده، بلکه ترکیبی از منابع گوناگون باشد.
همانطور که وزن مارگیتس از هنجار حماسی منحرف میشود، محتوای آن نیز از آداب موضوعی ایلیاد و ادیسه فاصله میگیرد و آن را به سخره میگیرد: دو مضمون بزرگ حماسه — قهرمانی و ازدواج — از طریق وارونهسازی کمیک، طنز مستهجن، و اشارههای اسطورهای نامتناسب، دستمایهی طنز میشوند. صفتها و عبارات آشنا و پرطنین ایلیاد و ادیسه در بافتهایی پوچ و مضحک بازمیگردند — برای نمونه، عبارتی که در ایلیاد برای توصیف دیومدس و اودیسئوس در حال گامنهادن به «دل شب سیاه» بهکار رفته، در مارگیتس برای توصیف گریز پریشانحال قهرمان داستان به کار میرود، درحالیکه از زخمی خودخواسته بر اندام مردانگیاش رنج میبرد. مسیر کوتاهی که از عالی به مضحک طی میشود، در این اثر بارها و به شیوههای گوناگون پیموده میشود.
نام قهرمان داستان، همچون بسیاری از نامهای اسطورهای یونان، سرنوشتش را در خود دارد: مارگیتس از صفت یونانی «مارگوس» گرفته شده که بهمعنای «دیوانه»، «تندخو»، یا «شهوتران» است؛ همین نام بعدها به ضربالمثلی برای توصیف انسان نادان بدل شد. اما مارگیتس دقیقاً چقدر نادان و کمخرد بود؟ روایات باستانی میگویند که او آنقدر ابله بود که حتی نمیدانست کدامیک از والدینش او را به دنیا آورده است؛ آنقدر سادهلوح بود که نمیدانست چگونه ازدواجش را کامل کند، تا آنکه همسرش (به همدستی مادرزنش) با نیرنگ او را به آمیزش کشاند؛ و آنقدر بیخبر از دنیای اطراف بود که در سرگذشتی رسوا و دردناک، آلت مردانگیاش در ظرف ادرار گیر افتاد.
طنز خشن مارگیتس تا حدی از همین ناآگاهی مضحک نسبت به آنچه معمولاً «طبیعی» و بدیهی پنداشته میشود سرچشمه میگیرد؛ سرگذشت مردی که در برابر سادهترین حقایق زندگی، بیخبر و حیران میماند، دستمایهی کمدی میشود. اثر، میدانی گستاخانه برای بازنمایی ناآگاهی (یا ترس) مردانه در برابر بدن زنانه میسازد که راهحلش را در طنزی کودکانه و اغراقآمیز مییابد.
با توجه به لحن مستهجن قطعات بازمانده از مارگیتس، جایگاه برجستهای که ارسطو در بوطیقای خود به این اثر میدهد، شگفتانگیز مینماید. ارسطو قیاسی صریح میسازد: همانگونه که ایلیاد و ادیسه سرچشمهی تراژدیاند، مارگیتس سرچشمهی کمدی است. در نگاه ارسطو، هومر در حماسههای بزرگش «پیش از هر چیز شاعری جدی» بود، اما در مارگیتس، «نخستین کسی بود که صورت کمدی را آشکار ساخت».
در این روایتِ هومرمحور، تنها یک شاعر — هومر — میتوانست هم امر جدی و هم امر خندهدار را با مهارت تقلید کند؛ تواناییای که ارسطو آن را در تاریخ ادبیات یونان استثنایی میداند، چون شاعران پس از او هرکدام تنها بر اساس طبع خویش به یکی از این دو سو گرایش یافتند. ارسطو در همین بخش از بوطیقا، همچنین میکوشد میان «امر خندهدار» (که مارگیتس نمونهی آن است) و شعر هجوآمیز و «تحقیرکننده» (که علیه افراد شناختهشدهای در جامعه سروده میشد و ارسطو آن را کهنتر و کمارجتر میداند) تمایز قائل شود. بدینترتیب، از استدلال ارسطو چنین برمیآید که مارگیتس نخستین شخصیت کمیک کاملاً تخیلی در ادبیات یونان بوده است — نه هجویهای برای تحقیر شخصی واقعی، بلکه آفرینشی داستانی و جهانشمول.
با اینهمه، نظریهپردازی ارسطو احتمالاً بیشتر بازتابدهندهی مجادلات ادبی و سیاسی سدهی چهارم پیش از میلاد دربارهی ژانرهای شعری است تا شرح دقیق تاریخ و محتوای خودِ مارگیتس. راه دیگری برای اندیشیدن به این اثر و قهرمانش، قراردادن آن در بستر رقابتهای سدهی ششم و هفتم پیش از میلاد بر سر «خرد» است — همان دورانی که سنت «هفت خردمند یونان» شکل گرفت. مارگیتس، برخلاف هریک از آن هفت خردمند، هرگز در رقابت برای عنوان «خردمندترین» پیروز نمیشود؛ او، میتوان گفت، ضدخردمندِ نخستین است.
از این زاویه، شاید بتوان تلاشهای ناکام مارگیتس برای دستیابی به «دانش» را پارودیای زمخت از تلاش خردمندان برای شناخت آرخه (سرآغاز یا اصل یگانهی هستی) دید. در همین راستا، قطعهای که برخی پژوهشگران آن را نیز به مارگیتس نسبت دادهاند، بهطرزی استعاری اندام زنانه را توصیف میکند — توصیفی در قالب مسیری که با زبانی یادآور اسرار آیین ارفئوسی پیموده میشود؛ جالب اینجاست که همین سطرها را برخی محققان به فیلسوفانی چون پارمنیدس یا امپدوکلس نیز نسبت دادهاند. این لغزش میان زبان جنسیت و زبان روشنبینی فلسفی، دقیقاً همان مادهی خام کمدی است. همانگونه که اپیمتئوس همتای پرومتئوس است، و پرسس همتای هزیود، مارگیتس نیز، شاید بتوان گفت، همتای طنزآمیز خردمندان فلسفی یونان باستان است.
منابع: مقالهی «Margites» نوشتهی بروس ام. کینگ، منتشرشده در The Cambridge Guide to Homer؛ بههمراه اطلاعات تکمیلی از ویکیپدیا، Grokipedia، و منابع دیگر دربارهی قطعات بازمانده و تفسیرهای آنها. این نوشتار بازنویسی و تلخیصی آزاد از این منابع است.
→ بازگشت به فهرست دانشنامه