خلاصه بیستوچهار کتاب
شاعر از موز میخواهد که سرگذشت اودیسئوس سرگردان را بسراید. اودیسئوس در جزیرهی کالوپسو در بند مانده است. خدایان گرد هم میآیند و آتنا، در غیاب پوسایدون، از زئوس میخواهد اودیسئوس را زیر حمایت خود گیرد. آتنا، در هیئت مِنتِس، ناشناس به ایتاکا میرود تا تلماخوس را ببیند. وضعیت کاخ اودیسئوس و گستاخی خواستگاران توصیف میشود. آتنا با تلماخوس گفتوگو میکند و او دربارهی پدرش میپرسد. آتنا از حضور خواستگاران گله میکند، به تلماخوس میگوید آنان را از خانه براند، و او را ترغیب میکند به جستوجوی پدرش سفر کند. الهه ناپدید میشود. آواز فمیوس پنهلوپه را به تالار میکشاند؛ او پسرش را پس از سخنان آتنا شگفتآور مقتدر مییابد. تلماخوس به خواستگاران میگوید مجلس را ترک کنند؛ آنتینوس پاسخی تند میدهد و اوریماخوس دربارهی میهمان ناشناسی که تازه رفته بود میپرسد. تلماخوس به بستر میرود و در اندرز آتنا تأمل میکند.
تلماخوس مجمعی فرامیخواند. آیگوپتیوس سخن میگوید. تلماخوس از بدرفتاری خواستگاران شکایت میکند و از مردم یاری میطلبد. آنتینوس پاسخ میدهد و پنهلوپه را مقصر میداند. تلماخوس پاسخ میدهد و از زئوس یاری میخواهد. زئوس فالی نیک میفرستد که هالیثرسس آن را بهسود تلماخوس تعبیر میکند. اوریماخوس با تحقیر پاسخ میدهد. تلماخوس کشتیای میخواهد تا در پی پدرش برود. مِنتور مردم را به بیوفایی سرزنش میکند. آتنا در پاسخ به دعای تلماخوس ظاهر میشود و وعده میدهد همراهش رود. تلماخوس به خانه بازمیگردد، آنتینوسِ ریشخندکننده را سرزنش میکند، و از اوریکله میخواهد زیر سوگند رازداری، توشهی سفرش را آماده کند. آتنا کشتیای فراهم میکند و خدمهاش میکند؛ آنان با هم بادبان میگشایند.
تلماخوس به پیلوس میرسد و پیلیان را سرگرم قربانی برای پوسایدون مییابد؛ بهگرمی پذیرفته میشود. به درخواست نستور، نام و مأموریتش را آشکار میکند. نستور از رنجهای یونانیان پس از سقوط تروا میگوید. تلماخوس از وضع خانهاش نومید میشود. نستور قتل آگاممنون را بازمیگوید. به تلماخوس میگوید نزد منلائوس برود. آتنا پیشنهاد میکند اکنون رخصت بخواهند؛ نستور میخواهد بمانند، پس تلماخوس میماند. آتنا در هیئت پرندهای میرود؛ نستور برایش نذری وعده میدهد. بامداد بعد قربانی انجام میشود. تلماخوس و پیسیستراتوس، پسر نستور، رهسپار اسپارتا میشوند.
تلماخوس و پیسیستراتوس به لاکدایمون میرسند و منلائوس بهگرمی از آنان استقبال میکند. هلن شباهت تلماخوس به اودیسئوس را بازمیشناسد؛ پیسیستراتوس میگوید آنان کهاند. همه بر خاطرات گذشته میگریند؛ هلن دارویی آرامبخش در شرابشان میریزد و داستانی از دلاوری اودیسئوس بازمیگوید. منلائوس ماجرای اسب چوبی را روایت میکند؛ به بستر میروند. روز بعد تلماخوس خبری از اودیسئوس میجوید. منلائوس نابودی خواستگاران را پیشگویی میکند و داستان طولانی بازگشت خودش را بازمیگوید: چگونه ایدوتهآ در مصر یاریاش کرد؛ چگونه با پروتئوس روبهرو شد که سرنوشت بازگشت دیگر سرداران یونانی را بازگفت. تلماخوس میخواهد بازگردد، اما ترغیب میشود بیشتر بماند. صحنه به ایتاکا بازمیگردد: خواستگاران از سفر تلماخوس باخبر میشوند و نقشهی کمین در راه بازگشتش را میکشند. مِدون پنهلوپه را آگاه میکند که سخت آشفته میشود. اوریکله او را به دعا نزد آتنا ترغیب میکند؛ چنین میکند. کشتی کمین آماده میشود. پنهلوپه به خواب میرود و رؤیایی دلگرمکننده میبیند. خواستگاران کشتی را برای کمین تلماخوس میگمارند.
آتنا در المپ از سرنوشت سخت اودیسئوس گله میکند. زئوس هرمس را به جزیرهی کالوپسو میفرستد. به او میگوید اودیسئوس را رها کند. الهه با اکراه میپذیرد. کالوپسو به اودیسئوس خبر میدهد و او را وامیدارد کلکی بسازد، هرچند خود ترجیح میدهد او بماند. ساخت کلک. اودیسئوس از اوگوگیا حرکت میکند. پوسایدون او را میبیند، طوفانی برمیانگیزد و کشتیاش را در هم میشکند. لئوکوتهآ بر او دل میسوزاند و روبندش را چون کمربند نجات به او میبخشد. آتنا طوفان را آرام میکند. اودیسئوس خشکی را میبیند، اما ساحل را بس خطرناک مییابد، تا آنکه از دهانهی رودخانهای بالا میرود، در آنجا فرود میآید و بستری از برگ زیر بوتهزاری میسازد.
آتنا در رؤیا بر نائوسیکا ظاهر میشود. نائوسیکا از پدرش رخصت میگیرد و بهسوی حوضهای رختشویی میرود. شستن جامهها و بازی با توپ. اودیسئوس با فریاد دوشیزگان بیدار میشود، پیش میآید و با نائوسیکا سخن میگوید. او با مهربانی پاسخ میدهد و نیازهایش را برمیآورد. نائوسیکا اودیسئوس را همراه خود میآورد، اما از او میخواهد بهتنهایی وارد شهر شود. چون به شهر میرسند، اودیسئوس در بیشهی آتنا توقف میکند.
نائوسیکا به خانه میرسد. آتنا در هیئت دوشیزهای جوان با اودیسئوس روبهرو میشود و او را به خانهی آلکینوس رهنمون میکند. توصیف کاخ و باغهای آلکینوس. اودیسئوس در میان جمع ظاهر میشود و به آرته التماس میکند. آلکینوس او را از کنار اجاق برمیخیزاند و خوراک پیش رویش مینهد، و وعده میدهد فردا دربارهی همراهیاش برای بازگشت بیندیشد. اودیسئوس بازمیگوید که چگونه به سرزمین فایاکیان رسیده است. آلکینوس همراهیاش را برای فردا وعده میدهد، و همه به استراحت شبانه بازمیگردند.
آلکینوس مجمعی فرامیخواند و پیشنهاد میکند اودیسئوس را به خانه بازگردانند. کشتیای آماده و خدمهاش میشود؛ سرداران در کاخ گرد میآیند. خواننده دموداکوس را میآورند که از نزاع اودیسئوس و آخیلوس میخواند. داستان اودیسئوس را به گریه میاندازد. بازیها آغاز میشود. لائوداماس اودیسئوس را به رقابت فرامیخواند. ائوریالوس او را برای امتناعش ریشخند میکند. اودیسئوس با خشم برمیخیزد و دیسک را فراتر از همه پرتاب میکند، و بهنوبهی خود همهی جوانان فایاکی را به رقابت فرامیخواند. آلکینوس مهارت مردمش را در رقص نشان میدهد. دموداکوس از عشق آرس و آفرودیت میخواند. هالیوس و لائوداماس رقص میکنند و توپبازی میکنند. هدایایی به اودیسئوس داده میشود که در صندوقی مینهد؛ سپس شستوشو میکند و پس از سخنی مهربان به نائوسیکا، به ضیافت میپیوندد. دموداکوس از اسب چوبی میخواند. اودیسئوس بر این داستان میگرید، و آلکینوس از خواننده میخواهد باز ایستد و از اودیسئوس دربارهی خودش میپرسد.
اودیسئوس نام و خانهاش را آشکار میکند. داستان عزیمت از ایلیون: غارت ایسماروس و انتقام کیکونیان. باد شمال آنان را به ساحل لوتوسخواران میراند. در جزیرهی نامسکونی روبهروی سرزمین سیکلوپها فرود میآیند. اودیسئوس با دوازده همراه بهسوی غار سیکلوپ میرود. به غار درمیآیند و در انتظار بازگشتش میمانند. سیکلوپ پرسشهایی میکند که اودیسئوس با زیرکی پاسخ میدهد. سیکلوپ شش تن از مردان را، دوتا-دوتا، میبلعد. اودیسئوس نقشهی انتقام میکشد. اودیسئوس، پس از مستکردن سیکلوپ، چشمش را کور میکند. نیرنگ «هیچکس». آمادهشدن برای گریز. اودیسئوس همراهانش را میرهاند و به ساحل میرسند. سیکلوپ دوبار میکوشد با تختهسنگی عظیم کشتی را خرد کند. آنان به همراهان دیگر میپیوندند و سفر را از سر میگیرند.
جزیرهی شناور آیولوس. بادها در کیسهای بسته میشوند. کیسه توسط خدمه گشوده میشود و کشتی به همان جزیره بازمیگردد. لستریگونها. آیائا، جزیرهی کیرکه. اودیسئوس گوزنی بزرگ را برای خوراک همراهانش میکشد. ائوریلوخوس با بیستودو تن پیش فرستاده میشود که کیرکه آنان را به گراز تبدیل میکند. ائوریلوخوس خبر بد را نزد اودیسئوس میآورد. اودیسئوس تنها به خانهی کیرکه میرود. هرمس با او روبهرو میشود و پادزهری در برابر طلسم کیرکه به او میبخشد. طلسم کیرکه بیاثر میماند. همراهان اودیسئوس شکل انسانی خود را بازمییابند. اودیسئوس باقی همراهانش را به کاخ کیرکه میآورد. اودیسئوس میخواهد عزیمت کند، و کیرکه او را از سفرش به سرزمین هادس آگاه میکند.
باد مساعد آنان را به سرزمین کیمریان میبرد. ارواح از هادس برمیخیزند تا از خون قربانیان بنوشند. روح الپهنور. روح تیرسیاس آزمونهای آیندهی اودیسئوس و شیوهی مرگش را آشکار میکند. سپس روح آنتیکلهآ، مادر اودیسئوس، میآید. ارواح زنان مشهور، همسران و دختران قهرمانان. تورو. آنتیوپه. آلکمنه و مگارا. اپیکاسته. کلوریس. لدا، ایفیمدیا، و بسیاری دیگر. آلکینوس میپرسد آیا ارواح قهرمانان تروایی نیز ظاهر شدند. اودیسئوس بازمیگوید چگونه آگاممنون را دید و از سرنوشتش آگاه شد. اودیسئوس با روح آخیلوس سخن میگوید. روح آژاکس با خشم و سکوت روی برمیگرداند. ارواح مینوس، اوریون، تانتالوس، و سیسیفوس. روح هراکلس. اودیسئوس، از بیم دیدن سر گورگون، کناره میگیرد.
بازگشت به آیائا و تدفین الپهنور. کیرکه اودیسئوس را از خطرهای پیشِروی سفرش آگاه میکند: چگونه باید از سیرنها بگریزد، و خطرات گذر از صخرههای سرگردان. او از گذرگاه میان سکولا و خاریبدیس میگوید و از جزیرهی ثریناکیه و گلههای هلیوس. اودیسئوس با همراهانش بادبان میگشاید. به ساحل سیرنها میرسند، و اودیسئوس آوازشان را بیآسیب میشنود. کف دریا و دود در صخرههای سرگردان. تنگهی میان سکولا و خاریبدیس. حملهی سکولا. رسیدن به جزیرهی ثریناکیه. گرفتار در هوای بد و از گرسنگی نیمهجان، گاوان هلیوس را میکشند. هلیوس خواستار انتقام میشود، و زئوس وعده میدهد. طوفان و شکستن کشتی اودیسئوس، که به همان تنگهی هولناک رانده میشود. رسیدن به جزیرهی کالوپسو.
صحنه در کاخ آلکینوس. هدایای تازهای به اودیسئوس بخشیده میشود. او بدرود میگوید و سوار کشتی میشود. در خوابی عمیق، در بندر فورکوس در ایتاکا به ساحل میرسد. پوسایدون، آزرده از فرودآمدن سالم اودیسئوس، به زئوس شکایت میبرد، که اجازه میدهد کشتی بازگشتهی فایاکی را به سنگ بدل کند. اودیسئوس بیدار میشود، اما چشمانش بسته مانده تا سرزمین مادریاش را نشناسد. آتنا در هیئت چوپانی بر او ظاهر میشود و میگوید که در ایتاکاست. اودیسئوس با فریب پاسخ میدهد و خود را گریزندهای کرتی مینماید. آتنا خندان خود را آشکار میکند و یاریاش را وعده میدهد. او اکنون باور میکند که به خانه رسیده و پریها را درود میگوید. آتنا به او کمک میکند گنجینههایش را پنهان کند و اندرزش میدهد چگونه خواستگاران را نابود کند. سپس او را به هیئت گدایی درمیآورد، درحالیکه خود به اسپارتا میرود تا تلماخوس را بیاورد.
اودیسئوس به کلبهی ائومایوس، خوکچران، سر میزند. سگان بر او میتازند، اما ائومایوس نجاتش میدهد، درونش میبرد و پذیرایی میکند. از گستاخی بیپروای خواستگاران میگوید. اودیسئوس اشاره میکند که شاید ارباب هنوز زنده باشد. اودیسئوس با سوگندی این باور را تکرار میکند. اما ائومایوس از سرنوشت اربابش نومید است و برای امنیت تلماخوس بیم دارد. اودیسئوس، بهپرسش میزبانش، داستانی از خود و خانوادهاش بازمیگوید: میگوید کرتی است، پسر کاستور، وقفشده به هنر جنگ؛ در جنگ تروا شرکت کرد و سپس به مصر سفر کرد؛ همراهانش در یورشی از پای درآمدند و او به بخشایش پادشاه پناه برد؛ اما بازرگانی فنیقی نیرنگباز او را از مصر فریفت؛ در ساحل تسپروتیا کشتیشکسته، شنید که اودیسئوس اخیراً آنجا بوده و گنجینههایش را نزد پادشاه گذاشته، درحالیکه خود به دودونا رفته؛ همانجا خدمه میخواستند او را به بردگی بفروشند، اما چون کشتیشان به ایتاکا رسید، گریخت. ائومایوس، که پیشتر با چنین داستانهایی فریب خورده، باورش نمیکند. اودیسئوس جانش را در گرو صحت سخنانش میگذارد؛ اما ائومایوس گوش نمیدهد و او را به شام فرامیخواند. اودیسئوس با بازگفتن داستانی، اشارهای روشن میدهد که آرزوی پوششی گرم دارد.
آتنا نزد تلماخوس در اسپارتا میرود، او را به بازگشت به خانه ترغیب میکند و راه گریز از کمین خواستگاران را نشانش میدهد. او با منلائوس بدرود میگوید که میهمان رونده را با سخنانی مهربان و هدایایی گران بدرقه میکند. هنگام عزیمت، فالی برایشان پدیدار میشود که هلن تعبیرش میکند. تلماخوس و پیسیستراتوس همان شب به فرای میرسند و بامداد به پیلوس. آنجا تلماخوس از پیسیستراتوس جدا میشود و به همراهانش در کشتی میپیوندد. در همین لحظه پیشگو ثئوکلومنوس میآید و التماس میکند که همراهشان برند. تلماخوس او را سوار میکند و به خانه بادبان میگشایند، از کمین خواستگاران میگریزند. اودیسئوس نمیخواهد بیش از این بار مهماننوازی ائومایوس شود؛ اما میزبانش از او میخواهد بماند. اودیسئوس دربارهی لائرتس و آنتیکلهآ میپرسد و از ائومایوس تغییرات غمانگیز خانه را میشنود. ائومایوس داستان خودش را بازمیگوید، چگونه به بردگی فروخته شد: چگونه دایهاش، فریفتهی بازرگانانی از سرزمین خودش، او را ربود. رسیدن تلماخوس به ایتاکا. فالی نیک او را مینوازد که ثئوکلومنوس تعبیرش میکند.
تلماخوس با مهر از سوی ائومایوس پذیرفته میشود. میپرسد میهمان ناشناس کیست، و افسوس میخورد که بهسبب خشونت خواستگاران نمیتواند او را به کاخ ببرد. به خشم اودیسئوس پاسخ میدهد با نشاندادن اینکه خود چقدر ناتوان است. ائومایوس باید خبر بازگشت پسر را به پنهلوپه برساند. آتنا ظاهر میشود، با عصایش اودیسئوس را لمس میکند و او را از گدایی به شاهزادهای بدل میکند. تلماخوس، پس از لحظهای شگفتی و تردید، پدرش را بازمیشناسد. پدر و پسر با هم دربارهی بهترین راه انتقام از خواستگاران مشورت میکنند. پیکی، که از کشتی آمده تا خبر رسیدن تلماخوس را اعلام کند، با ائومایوس روبهرو میشود و هر دو پیامشان را میرسانند. خواستگاران، که نقشهشان ناکام مانده، طرحی تازه میریزند. پنهلوپه آنتینوس را به ناسپاسی پست متهم میکند؛ اما اوریماخوس با ادعاهای دروغین وفاداری او را میفریبد. ائومایوس بازمیگردد؛ اودیسئوس در این میان دوباره چهرهی گدایی به خود گرفته است.
تلماخوس بهسوی شهر میرود و میخواهد میهمانش نیز بدانجا آورده شود. تلماخوس با شادی از سوی مادرش و خدمتکاران پذیرفته میشود. تلماخوس ثئوکلومنوس را به کاخ میآورد و از سفرش برای مادرش میگوید. ثئوکلومنوس، پیشگو، اعلام میکند که حتی اکنون اودیسئوس چندان دور نیست. در این میان خواستگاران همچنان در کاخ اودیسئوس بازی و ضیافت میکنند. ائومایوس، همراه با اودیسئوس ناشناخته، به شهر میرسد. ملانثیوس، بزچران، با آنان روبهرو میشود، ریشخندشان میکند و با لگد اودیسئوس را میراند. اودیسئوس تظاهر میکند به شکوه کاخ خودش مینگرد. بیرون منتظر میماند تا ائومایوس درون رود. سرانجام اودیسئوس درون میرود، و تلماخوس خوراکی برایش میفرستد و از او میخواهد از خواستگاران گدایی کند. سخنانی تند میان آنتینوس و ائومایوس ردوبدل میشود. تلماخوس خشم آنتینوس را متوجه خود میسازد. اودیسئوس از آنتینوس گدایی میکند و با تحقیر رانده میشود. آنتینوس چارپایهای بهسوی اودیسئوس پرتاب میکند، که اعتراضش حتی خواستگاران را نیز شرمسار میکند. پنهلوپه خشم آسمان را بر بیرحمی آنتینوس میطلبد. سپس از ائومایوس میخواهد اودیسئوس را نزدش فراخواند، به امید شنیدن خبری از شویش. تلماخوس با عطسهای بلند فالی خوش رقم میزند. اودیسئوس با فرزانگی دیدار را به تنهاییشان موکول میکند. ائومایوس به کلبهاش بازمیگردد.
ایروسِ ولگرد اودیسئوس را توهین میکند، که او را سختگیرانه هشدار میدهد. آنتینوس آنان را به نبرد وامیدارد، و اودیسئوس ایروس را با یک ضربه از پای درمیآورد. چون خواستگاران او را پیروز میخوانند، بیهوده میکوشد آمفینوموس را از انتقام آینده آگاه کند. پنهلوپه، به راهنمایی آتنا، خود را میآراید و پیش خواستگاران میآید؛ چون به تالار درمیآید تلماخوس را برای رفتار خشنی که با میهمان شده بود سرزنش میکند. اوریماخوس زیباییاش را میستاید، و او درحالیکه از بیوگیاش مینالد، اشاره میکند شاید دوباره ازدواج کند. در شگفت است چگونه «خواستگارانش» بهجای کوشش برای بهدستآوردنش با هدیه، خزانهاش را تلف میکنند. آنان این سرزنش را حس میکنند و هدایایی گرانبها به او میبخشند. اودیسئوس پیشنهاد میدهد آتش را برای کنیزکان نگاه دارد، اما آنان به او میخندند، و ملانتو با تلخی ریشخندش میکند. اودیسئوس پاسخ میدهد و کنیزکان را با تهدیدهایی هراسناک میترساند. اوریماخوس، از گستاخی سخنان اودیسئوس برآشفته، چارپایهای بهسویش پرتاب میکند که به ساقی میخورد. تلماخوس میکوشد آشوب را فرونشاند و خواستگاران را وامیدارد شب را به خانههایشان بازگردند.
تلماخوس و اودیسئوس سلاحها را از تالار بیرون میبرند. پنهلوپه با اودیسئوس گفتوگو میکند و میپرسد او کیست. اودیسئوس، در پاسخ، خود را شاهزادهای کرتی میخواند و ماجرای دیدارش با اودیسئوس واقعی را در راه تروا بازمیگوید، و پنهلوپه را به گریه میاندازد. اودیسئوس، در پاسخ به پرسش پنهلوپه، جامه و همراهان اودیسئوس را چنان دقیق وصف میکند که او را قانع میکند این مرد بهراستی همسرش را دیده است. اودیسئوس بهاو اطمینان میدهد که همسرش زنده است و بهزودی بازخواهد گشت، اما پنهلوپه ناامید است. با اینهمه، از او میخواهد شسته و آرمیده شود. اودیسئوس درخواست میکند تنها زنی کهنسال او را بشوید، و اوریکله برای این کار برگزیده میشود. اوریکله زخم کهنهای بر ساق او مییابد که هویتش را آشکار میکند. داستان چگونگی بهدستآوردن آن زخم در شکار گراز. اوریکله میکوشد به پنهلوپه بگوید، اما اودیسئوس دهانش را میبندد و به رازداری وامیدارد. پنهلوپه رؤیایی میبیند که آن را از اودیسئوس ناشناس میپرسد و او تعبیرش میکند. پنهلوپه اعلام میکند فردا مسابقهای برپا خواهد کرد: هرکس بتواند کمان اودیسئوس را بکشد و تیرش را از میان دوازده تبر عبور دهد، همسرش خواهد شد.
اودیسئوس در دالان میخوابد و از خشم خود نسبت به کنیزکان بیوفا در رنج است، اما آتنا آرامشش میبخشد. پنهلوپه از غم بیدار میماند و دعا میکند بمیرد یا اودیسئوسش بازگردد. اودیسئوس دعا میکند و فالی نیک مییابد. تئوکلومنوس بار دیگر پیشگویی بازگشت اودیسئوس را میکند. آمادهشدن برای جشن بزرگ خواستگاران. ائومایوس میآید. ملانثیوس اودیسئوس را ریشخند میکند. فیلوتیوس، گاوچران، با ادب اودیسئوس را مینوازد. خواستگاران بار دیگر قصد کشتن تلماخوس میکنند، اما آمفینوموس آنان را بازمیدارد. آنان به کاخ میروند، جایی که تلماخوس اودیسئوس را در جایگاهی امن مینشاند. کتسیپوس با پرتاب سمی بهسوی اودیسئوس، خشم تلماخوس را برمیانگیزد که با تندی به خواستگاران هشدار میدهد. ثئوکلومنوس نشانههای وحشتناکی میبیند و مرگ خواستگاران را پیشگویی میکند، اما آنان تنها به او میخندند.
پنهلوپه کمان اودیسئوس را میآورد و شرط مسابقه را اعلام میکند. تلماخوس دوازده تبر را برمیافرازد. خود میکوشد کمان را بکشد، اما ناکام میماند. خواستگاران بهنوبت میکوشند، اما هیچیک نمیتواند زه را بکشد. اودیسئوس، بیرون از تالار، خود را به ائومایوس و فیلوتیوس میشناساند و پیمانشان میبندد که در ستیز آینده یاریاش کنند. اودیسئوس اجازه میخواهد کمان را بیازماید؛ خواستگاران با خشم امتناع میکنند، اما پنهلوپه اجازه میدهد. تلماخوس مادرش را به اتاقش میفرستد. اودیسئوس، پس از بازرسی کمان، آن را بهآسانی میکشد و تیر را از میان دوازده تبر عبور میدهد.
اودیسئوس جامهی مندرسش را میدرد و بر آستانه میایستد. آنتینوس را با تیری از پای درمیآورد. هویتش را بر خواستگاران آشکار میکند. اوریماخوس میکوشد او را آرام کند، بیفایده. اوریماخوس خواستگاران را به نبرد میخواند، اما نخستین کسی است که کشته میشود. آمفینوموس نیز به دست تلماخوس کشته میشود. اودیسئوس از تلماخوس میخواهد سلاح بیشتری بیاورد. ملانثیوس سلاحهایی برای خواستگاران میدزدد، اما دستگیر و بسته میشود. آتنا، در هیئت مِنتور، به اودیسئوس یاری میرساند. خواستگاران با اودیسئوس و یارانش میجنگند. آگلائوس اودیسئوس را تهدید میکند، اما با نیزهی تلماخوس کشته میشود. آتنا در هیئت پرستوی سقف تالار برمینشیند و خواستگاران را با هراس ازخودبیخودی میآکند. کشتار ادامه مییابد تا همهی خواستگاران کشته میشوند. لیودس، پیشگو، بیهوده التماس میکند و کشته میشود. فمیوس، خواننده، و مِدون، پیک، بخشوده میشوند. اودیسئوس دایهاش را میخواند، که او را در میان کشتهشدگان مییابد و شادمانه فریاد شادی سر میدهد، اما اودیسئوس او را بازمیدارد از اینکه بر مردگان فخر بفروشد. کنیزکان بیوفا وادار میشوند تالار را از خون و کشتهها پاک کنند، و سپس اعدام میشوند. ملانثیوس نیز بهسختی کشته میشود. تالار پاکسازی میشود.
اوریکله شتابان نزد پنهلوپه میرود و او را از بازگشت اودیسئوس و کشتار خواستگاران آگاه میکند. پنهلوپه باور نمیکند. با اینهمه، پایین میرود تا با شگفتی به مرد بنگرد. تلماخوس مادرش را برای سردیاش سرزنش میکند. اودیسئوس دربارهی پیامدهای این کشتار مشورت میکند. با شنیدن صدای رقص و آواز از درون، همسایگان میپندارند پنهلوپه سرانجام با یکی از خواستگاران ازدواج کرده است. پنهلوپه همچنان مردد است. اودیسئوس شستوشو میکند و آتنا زیباییاش را بازمیگرداند. پنهلوپه هنوز باور نمیکند این مرد همان اودیسئوس است، تا آنکه او رازی دربارهی ساخت بستر زناشوییشان را که تنها آن دو میدانستند، بازمیگوید. پنهلوپه سرانجام او را بازمیشناسد و در آغوشش میگیرد. اودیسئوس بازمیگوید که آزمونهای دیگری همچنان پیش رو دارد، طبق پیشگویی تیرسیاس. آن دو شب را با گفتوگو دربارهی سختیهایی که هرکدام کشیدهاند، میگذرانند. بامداد، اودیسئوس مسلح میشود و به دیدار پدرش لائرتس میرود.
هرمس ارواح خواستگاران را به هادس میبرد. روح آگاممنون با آخیلوس دربارهی مرگهایشان گفتوگو میکند. آگاممنون از سرنوشت غمانگیز خویش و از فضیلت پنهلوپه در تضاد با خیانت کلوتایمنسترا سخن میگوید. روح آمفیمدون سرگذشت شکست خواستگاران را برای آگاممنون بازمیگوید. اودیسئوس به باغ لائرتس میرسد و او را در کار یافته، غمگین و پیر میبیند. اودیسئوس با داستانی آزمایشش میکند، سپس هویت خود را آشکار میکند و نشانههایی از کودکیاش بازمیگوید تا لائرتس را قانع کند. لائرتس شادمانه پسرش را میشناسد. در این میان، خبر کشتار خواستگاران در شهر میپیچد و خانوادههای داغدار گرد میآیند. اوپیثس، پدر آنتینوس، مردم را به قیام علیه اودیسئوس ترغیب میکند. آتنا از زئوس میپرسد چه باید کرد؛ زئوس صلح را ترجیح میدهد. اودیسئوس، لائرتس، و تلماخوس آمادهی نبرد میشوند. اوپیثس به دست لائرتس کشته میشود. آتنا در هیئت مِنتور دخالت میکند و صلحی میان اودیسئوس و مردم ایتاکا برقرار میسازد.